تبليغاتX
دختری از یوش (سرزمین نیما)
 
يك در ميان، عاشقانه های من و برادرم .... دل نوشته های ما دو نفر
 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

زمان چه زور می گذرد

چهارشنبه عصر نزد خواهرم رفتم. او را تا خانه مشایعت کردم ...

فردای آن روز باز هم برای دیدنش رفتم. رفتم تا دلتنگی یک هفته ندیدن را جبران کنم

در بین راه با با هم به مزار پدر رفتیم و او را با پدر تنها گذاشتم. می گفت خیلی حرف ها دارم

امروز جمعه هم به منزل مادر رفتم. باز هم خواهرم بود و دیداری کوتاه اما همراه با لبخند

تا شنبه که این نوشته را می خواند به خدا می سپارمش ...

  نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 18:44  توسط خواهر + برادر  | 

 خدایا ، ای یگانه معبود و محبوب و معشوق من دراین آخرین ساعات عمر سوز و سرما و زمستان ،  فصل یخ بستگی و تباهی طبعیت ، و در این لحظه های با شکوه انتظار ِ گرما و شکوفه و بهار ، فصل جوانه زدن و نو شدن طبیعت ،تو را به بهار،  تو را به ایران ، تو را به زندگی ، قسم می دهم که ،به ،داداش گلم که موفقیت خوبی  به دست آورد همراهی کنی و در زندگی غمی به دل او راه ندی 

آرزو میکنم سال ِ1386برای شما و خانوادهتان  خوب و همیشه سالی پر از سلامتی و موفقیت باشه.

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 19:24  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

گفتم نقاشی را خیلی دوست داشتم. کاری که هرگز نتوانستم آنرا شروع کنم. نمیدانم این نقاشی چطور سر از فایل های سیستم من در آورد اما در هر صورت خیلی از این تصویر خوشم آمده. فکر می کنم نقاش آن سعی کرده با آبرنگ آنرا بکشد. منظره دختری تنها در کنار یک چیزی شبیه به گرامافونهای قدیمی. خیلی خیال انگیزه. من حتم دارم خواهرم از آن خوشش خواهد آمد. تقدیم می کنم به خودش

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 16:32  توسط خواهر + برادر  | 

راز عشق در تواضع است. اين صفت به هيچ وجه نشانه به تظاهر نيست . بلكه نشان دهنده احساس و تفكري قوي است. ميان دونفري كه يكديگر را دوست دارند.راز عشق در اين است كه حقيقت اصلي عشق، تفكر را از يادنبري.راز عشق در اين است كه از يكديگر انتظارات بيجا نداشته باشيد زيرا نقص همواره در بشر است. ذهنت را بر ارزش هايي متمركز كن كه شما را به يكديگر نزديكتر مي كند نه بر مسائلي كه بين شما فاصله مي اندازد.راز عشق در اين است كه طرف مقابلت را تحسين كني. هرگز با فرض اين كه خودش اين چيزها را مي داند از تحسين كردن غافل نشو. مشكلي پيش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نيت بگويي: دوستت دارم راز عشق در آرامش است. زيرا آرامش باعث تكامل عشق مي شود. عشق هواي نفس احساسات شديد نيست . عشق آرامش است.راز عشق در آن است كه جاذبه هاي خود را با ديگري قسمت كني. جاذبه نيروي لطيف و نافذ است كه از ديگري دريافت مي كني. اين نيرو تنها با بخشش رشد مي كند.راز عشق در اين است كه به يكديگر سخت نگيريد. عشقي كه آزادانه هديه نشود اسارت است.

راز عشق در.....

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 12:40  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

اینجا است که برای دلتنگی های شبانه ام تصویری بهتر از نقاشی های شاعر ونقاش معاصر زنده یاد سهراب سپهری پیدا نمی کنم.

شاعری که فکر می کنم تمام و کمال از دنیای ۸ کتابش بهره مند شده ام. ببخشید اگر چیز زیادی نمی نویسم. امشب دوست داشتم احساسم را در یک تصویر خلاصه کنم. اگر روزی نقاشی می آموختم اولین تابلوی من چهره یک مهربان بود. همان مهربانی که با هم یک در میان می نویسیم...

خواهر جان، برادر کم کارت را ببخش

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 1:50  توسط خواهر + برادر  | 

اگر دروغ رنگ داشت هر روز،شايد ده ها رنگين کمان در دهان ما نطفه ميبست و بيرنگی کمياب ترين چيزها بود اگر عشق، ارتفاع داشت من زمين را در زير پای خود داشتم و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي آنگاه شايد پرچم کهربايی مرا در قله ها به تمسخر ميگرفتی اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند گر براستی خواستن توانستن بود محال نبود،وصال و عاشقان که هميشه خواهانند هميشه ميتوانستند تنها نباشند اگر گناه وزن داشت هيچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردی و شايد من، کمر شکسته ترين بودم اگر غرور نبود چشمهای مان به جای لبها سخن نميگفتند و ما کلام دوستت دارم را در ميان نگاه های گهگاه مان جستجو نميکرديم اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،همه وسعت دنيا يک خانه ميشد و تمام محتوای يک سفره سهم همه بود و هيچکس در پشت هيچ ناکجايی پنهان نميشد اگر ساعتها نبودند آزاد تر بوديم، با اولين خميازه به خواب ميرفتيم و هر عادت مکرر را در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم اگر خواب حقيقت داشت هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز لبريز از ناباوری بودم هيچ رنجی بدون گنج نبود اما گنجها شايد، بدون رنج بودند اگر همه ثروت داشتند دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديدید تا ديگری از سر جوانمردی بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند اما بی گمان صفا و سادگی ميمرد،اگر همه ثروت داشتند اگر مرگ نبود همه کافر بودند و زندگی بی ارزشترين کالا بود ترس نبود،زيبايی نبود  و خوبی هم، شايد اگر عشق نبود به کدامين بهانه می گريستيم و می خنديديم؟کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آورديم؟آری! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود اگر کينه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند من با دستانی که زخم خورده توست گیسوان تو را نوازش ميکردم و تو سنگی را که من به شيشه ات زده بودم به يادگار نگه ميداشتی و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان می نوشيديم اگر خداوند يک آرزوی انسان را برآورده ميکرد من بيگمان دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم و تو نيز هرگز نديدن من را آنگاه نميدانم
براستی خداوند کداميک را ميپذيرفت؟

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:4  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

امشب مطالب زیادی به ذهنم خطور کرد. خاطرات بیشماری آمدند و رفتند و حال عجیبی داشتم. با خودم فکر کردم که در شرایط کنونی هیچ چیزی تسکینم نمی دهد. اتفاق خاصی نیفتاده بود اما در دلم آشوبی بود و نمی خواست که آرام بگیرد. معمولا سهم خودم از نیمه وبلاگ را (یعنی نیمه برادرانه و آبی رنگ)در طی شبها و در یک سکوت فزاینده و مطلق تکمیل می کنم اما امشب از آن شبهای ناتمام است. چهره صد ها دوست در نظرم آمد و رفت و نگاهم به صفحه نمایش همچنان خیره ماند. به سراغ سایتی رفتم که خیلی دوستش میدارم، هم خودش و هم نویسنده اش را:  www.bidel.ir و به شعری از شاعر ملی ایرانیان برخوردم که وقتی در نوجوانی اولین دیوان حافظ را خریده بودم بعنوان اولین شعر در ذهنم جای گرفت:

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت  

 (حافظ)
آنچه می خواستم که در نیمه های این شب آرام زیر لب زمزمه کنم را بالاخره یافتم. این شعر تمام نگفته هایم را سروده بود. ایکاش خواهرم نزد من بود و وجودش مایه آرامشم می شد.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 23:40  توسط خواهر + برادر  | 
چگونه می شود قلب داشت اما نبخشيدش؟چشم داشت اما فروافتاده نگاه داشتش ؟ دست داشت اما در قفا پنهان کردش؟چگونه می شود ماسه نبود ،روان نبود ،جاری نبود ،وقتی که می شود؟چگونه می شود جوانه نداد ،شکوفه نداد ،سبز نبود ،وقتی که می شود؟چگونه می شود شبنم نبود ،زلال نبود ،آيينه نبود ، وقتی که می شود؟
چگونه می شود نسيم نبود ،نوازش نکرد ،پريشان نکرد ، وقتی که می شود؟چگونه می شود پرنده نبود ، رها نبود ، آسمانی نبود ، وقتی که می شود؟چگونه می شود آدمی بود اما در سينه سنگ پروراند؟چگونه می شود بر خانه دل زنجير زد وقتی که غلهارا می شود گشود؟چگونه می شود گوش کرد ، اما نشنيد؟
چگونه می شود نگريست ، اما نديد؟چگونه می شود زيست ، اما دوست نداشت ؟
چگونه می شود ادامه داد ، اما خالی بود؟چگونه می شود بود ، اما نبود؟چگونه می شود اين همه هراسيد؟چگونه می شود اين همه تنها بود؟چگونه می شود اين همه "من" بود؟چگونه ميشود عاشق نبود؟چگونه ميشود عاشق بود و عشق نورزيد؟
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 16:29  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

یاد دوران پاک و ایام ساده کودکی بخیر. ایکاش عقربه زمان به عقب بر می گشت و زمزمه بازی های کودکانه ما دوباره به جریان می افتاد. افسوس که زندگی دنده معکوس ندارد (مطلبی که پشت خیلی از ماشین ها می نویسند)....

یک : یک خواهر داشتم           (منظور همین خواهر ناز نازی هستش)

دو : دوستش می داشتم        (این که دیگه معلومه)

سه : سپاسگذارم                 (از کجا باید شروع کنم و خوبی هاش رو بگم)

چهار : چاره ندارم                  (جز اطاعت امر آن مهربان مگر راه دیگری هست؟)

پنچ : پنجه آفتاب                   (در اینجا منظور از پنجه آفتاب همون خواهر منه)

شش : شیشه شکستم ...    ( از بس که دوستش می دارم)

ببخشید که بقیه اش یادم رفت. اینها را دوره دبستان وقتی توی محوطه باز و حیاط وسیع مدرسه می دویدیم می خواندیم. به هر حال یه کمی دستکاری شده تا با موضوع این وبلاگ یعنی عاشقانه های یک خواهر و برادر جور در بیاد. از قدیم گفتند:

چون قافیه تنگ آید  ....   شاعر به جفنگ آید

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 16:15  توسط خواهر + برادر  | 
 

برادر عزیزم  موفقیت  ارزوهایه همه ساله شما را تبریک میگویم . امیدوارم

چرخه فلک همیشه بر وقف مرادتان  باشد و همیشه از پیچ و خمهای صفحه روزگار .

 خودتان  را به اولین پله های موفقیت برسانید و در سراشیبهای سخت گسترده

 زمین سایه موفقیت باشما باشد

 

                                                          با بهترین ارزوها برای شما

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 10:27  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

این چند روز شهر و دیارما حال و هوای دیگری به خود گرفته است. آسمان نرم نرمک می بارد و زمین دائم نمناک از ترنم باران است. فرصتی شد که امروز به دیدار خواهرم بروم. چه روز خوبی و چه غروب دل انگیزی. خواهرم آرام و با وقار در جای خود نشسته بود و با دیدن من دهان به خنده گشود. او را خوب می شناسم. چند سال است که با او عهد برادری بسته ام. او نیز مرا خوب می شناسد. برایش خبر خوبی داشتم. از موفقیتی که امسال در روبرویم قرار گرفته. دیدم که از صمیم قلب خوشحال شد و چقدر شادی اش مرا شاد کرد. به من گفت: برادرم، صبح به سر کار آمدم دیدم نیمه مربوط به تو خالی است و هنوز سهم وبلاگت را ننوشتی.

 حالا در این نیمه های شب فرصتی دست داده تا چند خط هر آنچه که امروز گذشت را بنویسم. آنچه گذشت خیلی ساده بود. دوستش میدارم و او نیز مرا دوست میدارد. او امروز مثل همیشه بود. مثل همه روزهای غم انگیز و شاد. او بهترین و لطیف ترین خواهر تمام دنیاست.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 0:17  توسط خواهر + برادر  | 

  در این کویر ، در این سکوت در این لحظه های نا تمام شب های سرنوشت ، بی تو تا کجا ، بی تو تا کدام فراسو تا کی گام هایم به خاک ، آلوده میشود؟ تپش گام هایم ضربان تند حادثه بود . حادثه هرگز خبر نمیکند وتو خوب میدانی که عشق حادثه سبز ضربان ملایم زندگیست .    ابر نگاه تو فریادها سنگ دورتر از من بود اما چک چک یاد تو بر خاطراتم هنوز میبارد . در این کویر ، در این سکوت ، نبض نگاه سبز تو بر کویر دستانم هنوزمیلرزد .   آواز لحظه های بی کسی من اینک سرود باد های کویری اینجاست که آواره دشت های بی پایانند . نگاه کن که شبیه آوارگی بادهای بلند پاییز شده ام . نگاه کن که شبیه هیجان سقوط اشک زرد درختان شده ام .آهسته صدایم کن که غبار خاطرات مه گرفته بر نیاشوبد . غربت نا تمام غنچه های سر بریده آرزوهایم را زمزمه کن که به مرز نا گریزغروب زندگیم نزدیک میشوم .سکوت کن که سکوت سرود آشنای لحظات تنهایی انسان است . در میان هیاهوی بلند شن باد های کویر، سکوت شفاف پنجره خاطرات مان گم میشود . سکوت کن تا صدای ترد پنجره ها منتشر شود. سکوت کن که ساقه نازک لحظات آخر به صدای من به صدای تو حساسیت دارد. سکوت کن که نگاهمان در سکوت متولد میشود .سکوت کن که به لحظات ملکوتی عروج نور نزدیک میشویم .  شهردلمان به تسخیر صدای ترد پنجره ها در آمده ، سکوت کن که موذن به تلاوت آیه های هجرت نزدیک است سکوت کن که لحظه های نا تمام شب در کمین تپش ترد پنجره هاست . سکوت کن... . 

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 17:15  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

الان که این مطلب را اضافه می کنم آمار سایت ما به ۵۰۰ نزدیک شده است. نزدیک به یک هفته از عمر این وبلاگ مشترک می گذرد. وبلاگی که در آن عاشقانه های خودم را نثار بهترین خواهر دنیا می کنم. شاید هم کمی بیشتر  از یک هفته ولی آمار این بازدید برای هر دوی ما یعنی خواهر+برادر قابل قبول است.

من یکصد هزار بار در دل با خود گفتم: خواهرم دوستت دارم

۱۰۰۰ بار زیر گوشت نجوار کردم: خواهرم دوستت دارم

۵۰۰ بار دیگران خواندند که: خواهرم دوستت دارم

۱ بار هم قبل از اینکه چیزی بگویم خدا شنیده بود و میدانست که:

خواهرم چقدر دوستت دارم ! هر کجا هستی خدا نگهدار تو باشد

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 14:54  توسط خواهر + برادر  | 
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند


اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش ,

اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های

دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین ,

 مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق..............

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:54  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

وای خدا جون. چقدر من این جمله را دوست دارم. منظورم همونی است که این بالا نوشتم. اگه روزی ۱۰۰ بار هم  آنرا بنویسم باز هم کم است.  داشتم فکر می کردم امروز من چه کلماتی را بیشتر از بقیه دوست دارم بشنوم. همینطور که با خودم کلنجار می رفتم اینها بیادم اومد:

چقدر شما خوبی

شما خیلی با محبتی

ممنون که به فکر من هستی

براتون هدیه خریدم

خودتو ناراحت نکن

آخه نازی داداشی گلم ...

یقین دارم که همه خوانندگان این وبلاگ فهمیدند که من جملات چه کسی رو در زندگی بیشتر از همه دوست دارم.  فهمیدید؟ بله درسته. من یک جمله تکراری رو که خیلی دوست دارم تکرار می کنم:

آخه شما نمي دونيد اون چه روح بزرگي داره. شما خبر نداريد.... اون خواهر كوچيك منه ولي خواهر بزرگ من هم هست. دوستت دارم خواهر جون. هر کجا که باشی و هر وقت که باشد.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 18:26  توسط خواهر + برادر  | 

با لبخند فاصله ها را کوتاه کنيد


آيا شما نيز به اين ابعاد شادی در زندگي فكر كرده بوديد؟براي هر دقيقه كه شما ناراحت هستيد 60 ثانيه خوشحال بودن را از خود دريغ كرده ايد . يك مانع بزرگ در برابر شادي انتظار داشتن شادي بيش از حد است. شادي توانايي لذت بردن از گذر زمان است هيچ وسيله آرايشي ، زيباتر از لبخندي بر لب نيست خنده فاصله بين انسان ها را كوتاه تر مي كند شادي معنا و هدف زندگي همه آرزو و غايت زندگي بشريت است تلاش براي شاد بودن يك نوع فعاليت است .
شادي ما بستگي به تلاش خودمان دارد. انسان هاي مختلف شادي را با روش هاي مختلف و در معاني مختلف جست و جو مي كنند برا همين است كه فرم ها ، روش ها ، قوانين ، مدل هاي زندگي افراد با يكديگر متفاوت است به خاطر داشته باش كه شادترين انسان ها آنهايي نيستند كه بيشتر دريافت مي كنند بلكه آنهايي هستند كه بيشتر مي بخشند. تقدير شما حاصل شانس شما نيست بلكه حاصل انتخاب و تلاش شماست.
اين كه قادر باشيد شادي خود را در شادی ديگران جست و جو كنيد رمز شادي است.راه شادي در آسمان ها نيست ، در قلب ها آن را جست و جو كنيد. تمام موجودات به جز انسان ها مي دانندكه قانون اصلي حيات آن است كه از زندگي لذت برده شود.كاري را جست و جو كنيد كه دوست داريد و پس از آن حتي يك روز از زندگيتان مجبور به كار كردن نخواهيد بود.هرجا كه مي رويد با تمام قلب خود برويد در اين صورت شاد خواهيد بود . من و هيچ بشري كار را دوست نداريم اما آن چه را كه در كار است همه دوست دارند و آن فرصتي براي پيدا كردن گوهر خويش است . هيچ انساني بدون دوست خوشحال نخواهد بود . هر روز را با لبخندي شروع كنيد . در طول روز بخنديد و روزتان را با لبخند خاتمه دهيد. شادي عطري است كه شما نمي توانيد آن را بر ديگران بيفشانيد مگر آن كه ابتدا چند قطره از آن را بر خود بيفشانيد. هيچ كس از خنده نمرده است انساني كه كمي نيز به خود فكر نكند ، خوشحال نخواهد بود

فاصله

آنچنان هم می گویند دور نیست

گاهي چنان به من نزديكي و

گاهی چنان دور

كه محو بودنم در تو عجيب نيست

از دلم تا دلت راهي نيست

تو مرا بخواه تا بداني

فاصله ها بي معني است ..

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 14:24  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

من چقدر بد هستم. بدتر از هميشه.

نميدونم اين ضرب المثل را شنيديد كه ميگن فلاني اومد ابرو بگيره زد و چشم را كور كرد؟ حالا شده حكايت من و خواهرم. من به خيال خودم امروز اومدم كاري كنم كه خوشحالش كنم ولي اينطور نشد.  ما معمولا از  طريق همين وبلاگ از هم باخبر ميشيم. ولي امروز بابت عذرخواهي مجبور شدم بهش زنگ بزنم. تلفن براي معذرت خواهي. البته قبلا هم گفتم كه اگرچه اون از من كوچكتر است - از نظر سني- ولي روح اون خيلي بزرگه. من خيلي درسها ازش گرفتم. اونقدر كه اگه براتون بنويسم يك كتاب ميشه. من زنگ زدم تا معذرت بخواهم ولي اون منو شرمنده كرد. مثل هميشه و طبق معمول. اصلا ناراحت نبود. انگار نه انگار كه من كاري كردم كه آرامشش رو بهم زدم.

آخه شما نمي دونيد اون چه روح بزرگي داره. شما خبر نداريد.... اون خواهر كوچيك منه ولي خواهر بزرگ من هم هست.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 17:1  توسط خواهر + برادر  | 

خیلی دوستش دارم نمیدونم چرا باور نمیکنه؟؟؟؟ خیلی تنهاس می خواهم براش همه کس بشم برا همیشه همه جوره قبولش کردم همه رفتاراشو با جونو دلم پذیروفتمو حرفی بهش نزدم تا یه موقع خدایی نکرده ناراحت بشه همه جوره هر کاری از دستم برامده براش کردم که یه موقع احساسه تنهایی نکنه ولی نمیدونم چرا باور نداره؟از خودشم می پرسم میگه نمی دونم چرا دسته خودم نیست می ترسم یه موقع برسه که دیگه نداشته باشی بازم بهش حق میدم به خودم میگم پس همین جوری به دوست داشتنم ادامه میدم و هر روز بیشترش میکنم تا به امیده خدا روزی برسه که باورم کنه.راستی ای دوستان حتما شما هم یه کسی رو مثل من از ته دلتون دوستش داریدو با جونو دل براش هر کاری حاضرید بکنید شما چی جوری براش ثابت میکنید؟؟؟؟؟منم کمک کنید ممنون میشم  

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 16:24  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

روزگار عجيبي شده. به هيچ كس نمي توني اطمينان كني اما دو دقيقه بعد فقط دو دقيقه بعدش فكر مي كني دنيا پر از آدم هاي امين و قابل اعتماد هست

خيلي عجيبه كه در يك روز فكر كني كم شانس ترين آدم روي زمين هستي ولي يكهو يادت بياد چقدر امروز شانس بهت رو كرده!

من هميشه به چند دليل خدا رو شكر مي كنم:

خدايا تو را شكر مي گويم كه آب؛ هوا، آتش و خاك را آفريدي

خدايا تو را سپاس مي گويم كه اينترنت را بر ما ارزاني داشتي

خدايا تو را حمد و ثنا مي گويم كه تمام جهان را همينطور كه هست آفريدي

و صدهزار شكر و سپاس كه خواهري را در كنارم قرار دادي كه محرم رازهاي هم و غمگسار روزهاي غم و شريك روزهاي شادي يكديگر باشيم. خواهرم اگر تو در كنار من نبودي نه ذوقي براي نوشتن بود و نه مطلبي و موضوعي. از ديروز كه در خانه مادر همديگر را ديديم تا امروز كه هنوز زمان زيادي نگذشته دلم هزار بار برايت تنگ شده. صد هزار بار. حتي زماني كه در كنارم هستي باز هم دلتنگ تو ام. نمي دانم آيا در روز خلقت خدا همه برادرها را دلتنگ آفريده؟

برادر دلتنگ تو

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 13:30  توسط خواهر + برادر  | 
 

 

سلام به تو دوست خوبم  اشک

سلام اشک  خوبی سلامتی  چه خبر

چند وقت بود که چشمهام و تنها گذاشته بودی

پیش خودت فکر نمی کردی دلم برات تنگ میشه چشمهام از دوریه تو غصه دار میشن

اشک می دونی چیه

دلم برات تنگ شده می خوام دوباره گریه کنم

دلم باز پر از درد شده پر از کینه شده باز هم دلم سیاه شده

می خوام دلم و پاک و زلال کنم

می خوام دلم و صاف کنم

اشک می دونی چیه

بهت حسودیم میشه

اشتباه نکن من آدم حسودی نیستم اما نمی دونم چرا به تو حسودیم میشه

شاید به خاطر اینه که هرگز آلوده نمیشی هرگز کثیف نمیشی

شاید به خاطر اینه که از چشمای عاشقها میای پایین

شاید به این حسودیم میشه که تو از دل عاشقا بلند میشی و از چشم فرو میریزی

شاید به خاطر اینه که عمر کوتاهی داری اما عمری با عزت داری

وقتی متولد می شوی تا وقتی که میمیری

در این مدت چند دقیقه ای دل عاشق و پاک می کنی به عاشق و آدم آرامش میدهی

در آن مدت کوتاه عمر چشمان انسانها را زلال می کنی

من بهت حسودیم میشه کاش من هم اشک بودم تا عمری کوتاه و با عزت داشتم

 می دونی اشک تو خیلی خوبی خیلی خوب هر وقت دلی می شکنه

هر وقت دلی پر از درد و کینه میشه هر وقت چشمی پر از خشم میشه

تویی که با آمدن در چشم خشم و نفرت را از بین میبری و جای آن چشمان پر از نفرت

چشمانی می آفرینی که پر از مهرو محبت است

اما اشک

اشک اشک

ببخشید من و من یک چند تا گله ای از تو دارم ببخشید از شما دارم

من و ببخش اگه باهات صمیمی میشم و به جای شما می گم تو

چون خیلی وقته با هم آشناییم و دوست    چند ساله که یار شبهای تنهایی من هستی

دوست دارم با رفیق تنهاییهام صمیمی بشم دیگه نمی خوام بهت بگم شما بهت می گم تو

چون دوست منی

اشک من از توشکایت هم دارم ناراحت نشو اما چیزهایی رو می خوام بهت بگم که تو تا حالا نمی دونستی

اشک تو من و آروم می کنی اما نمی دونم چرا وقتی داخل یک جمع بهم بی حرمتی میشه توی یک جمع

وقتی عشقم عزیزم یارم من و بی آبرو می کنه

وقتی توی جمع کمرم و خورد می کنه تو دلت برام می سوزه و از چشمانم جاری می شوی

اما اشک می دونم تو من و دوست داری دلت برام می سوزه اما وقتی عشقم زندگیم من و خورد می کنه

تو چرا من و خورد می کنی چرا توی جمع آبروم و می بری چرا جلوی اون از چشمانم جاری می شوی

اشک خودت می دونی من کمرم شکسته دلم شکسته دلم پیر شده

ببین ببین اشک دستام می لرزه پاهام دیگه نای راه رفتن داره

اشک تو که می دونی همه بهم نامردی کردن همه دلم و شکستن

کسی که عشقم و زندگیم بود کسی که همه امید من بود

تو که دیدی چه طور دلم و شکست

تو که دیدی چه طور آبروم و ریخت

تو که دیدی چه طور آرزوهام و به باد داد

تو که دیدی دلم و شکست

تو که دیدی کمرم و خورد کرد

چرا آخه تو  تو به من نامردی می کنی چرا توی جمع از چشمان من جاری می شی

چرا توی جمع آبروی من و میریزی

چرا دوست داری همه بدونند من تنهام

چرا دوست داری همه بدونند من آواره شهر و دیار غربتم

چرا تو توی جمع از چشمانم جاری می شوی

چرا تو جلوی چشمان او که  چشمانش با اشک غریب است از چشمان من جاری می شوی

تو من و می شکنی پیش مردم پیش این همه انسانهای سنگ دل

اشک من تو رو خیلی دوست دارم تو که خودت بهتر می دونی دیگه آبروم و نریز

اشک تو که می دونی من رسوای روزگارم من رسوای عشقم چرا من و بیشتر از این رسوا می کنی

می دونی چیه اشک دوست دارم فقط توی تنهاییام از چشمان من جاری شوی

اشک خودت بهتر می دونی وقتی از چشمان زن جاری می شوی

تو از دلش بیرون میای درسته

همه مردم می گن اشک بخار قلب شکسته است

اما من می گم اشک از خون جگر است

اشک خودت می دونی وقتی یه زن گریه می کنه چقدر دلش شکسته است چقدر تنهاست 

وقتی یه زن  گریه می کنه دلش پر از درد و غمه که گریه می کنه

من هم خیلی گریه می کنم چون که خیلی تنهام چون که همه من و رها  کردن

اشک خودت می دونی تن من بدن من پشت من پر از خنجره

خنجره دوست خنجر کسانی که فکر می کردم دوستان من هستند

اشک خودت می دونی که وقتی دل به کسی می بستم تا آخرش پاش بودم

اشک وقتی که من با او هم قسم شدم تا آخر عمر پای قسمم می موندم

اما او قسم من و شکست دل من و شکست

اشک تو که با من آشنایی تو که می دونی من چی می کشم

وقتی که در کوچه تنهایی راه می روم وقتی به در خونشون می رسم وقتی ساعتها جلوی در خونشون می نشینم

تویی که با من هستی اشک تو آن زمان یار من هستی

کاش می دانست چقدر دوستش دارم

کاش می دانست بعد از آنهمه نامردی که به من کرد من باز هم دوستش دارم

کاش مرا جلوی خانه اش می دید که چه طور گریان نشسته ام و آواز درد و غم و تنهایی می خوانم

اشک تو شاهد من باش که چقدر پایبند رفاقت بودم

اما هر رفیقی خنجری شد بر پشتم

اشک تو رو به خدا قسمت می دهم حالا که کمی از تنهایی دور شده ام حالا که یکی پیدا شده که بهم میگه دوستت دارم حالا که یکی پیدا شده مرحم دردهای کهنه من شده حالا که یکی پیدا شده که دست بر روی سرم می کشد

تورو خدا دیگه آبروی من و نریز دیگه جلوی چشمان این یکی از چشمانم جاری نشو نمی خوام این یکی بفهمد چقدر سختی کشیده ام

می خوام فکر کنه که انسان خوشبختی هستم

نمی خوام با تنهاییهام با دردهام با غمهام یارش کنم

می خواهم یار شادی هایم باشد یار روزهای شادم نه یار روزهای ماتمم

اشک تو دوست منی دیگه آبروم و پیش این یکی نریز

نمی دانم آیا این پسر لایق عشق من است یا نه اما من عشقم را به پایش میریزم

عشق تمام محبتهای دنیا را به پایش میریزم 

اشک تو هم برای من دعا کن

اشک من و ببخش از این گله گی که ازت کردم

نمی خواستم ناراحتت کنم

من و ببخش 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:15  توسط خواهر + برادر  | 
داستانی که اینجا برایتان آوردم را شاید قبلا طور دیگر در وبلاگ ها دیده باشید. من کمی اون رو دستکاری کردم. البته خدمتتان عرض کنم تابحال سعی می کردم نوشته ها بصورت کامل و خط به خط از خودم و تراوشات ذهنی خودم باشد ولی این داستان بقدری برایم جذاب بود که نتوانستم از آن صرف نظر کنم. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد. البته این رو هم بگم این داستان مربوط به یک خواهر و برادر دیگه است چون ما نمونه هستیم و مثل ما جایی دیده نمیشه. این هم داستان:

دوستی من و خواهرم با یک شکلات شروع شدبله با یک شکلات! 
من يک شکلات گذاشتم تو دستش خواهرم هم يک شکلات گذاشت تو دستم
من بچه بودم اونم بچه بود
سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد
ديد که منو ميشناسه
خنديدم
گفت دوستيم؟
گفتم ما که خواهر و برادر هستیم ولی از این ببعد باشه با هم دوستیم
گفت تا کجا؟
گفتم دوستي که تا نداره
گفت تا مرگ
خنديدمو گفتم من که گفتم تا نداره
گفت باشه تا پس از مرگ
گفتم: نه نه نه نه تا نداره
گفت: قبول تا اونجا که همه دوباره زنده ميشن يعني زندگي پس از مرگ
باز هم با هم دوستيم؟
تا بهشت تا جهنم
تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستيم
خنديدمو گفتم: خواهر جون تو براش تا هر جا که دلت مي خواد يک تا بزار
اصلا يک تا بکش از سر اين دنيا تا اون دنيا
اما من اصلا براش تا نميزارم
نگام کرد نگاش کردم باور نميکرد
مي دونستم اون مي خواست حتما دوستيمون يک تا داشته باشه
دوستي بدون تا رو نميفهميد !!

گفت بيا برا دوستيمون يک نشونه بذاريم
گفتم باشه تو بذار
گفت شکلات باشه؟
گفتم باشه
هر بار يک شکلات ميذاشت تو دستم منم يک شکلات ميذاشتم تو دستش
باز همديگرو نگاه ميکرديم يعني که دوستيم دوست دوست
من تندي شکلاتامو باز ميکردم ميذاشتم تو دهنم تندو تند مي مکيدم
خواهرم به من ميگفت شکمو
تو هم داداش منی و هم دوست شکموي مني وشکلاتشو ميگذاشت توي يک صندوقچه کوچولوي قشنگ
ميگفتم بخورش
ميگفت تموم ميشه مي خوام تموم نشه برا هميشه بمونه
صندوقچه خواهرم پر از شکلات شده بود
هيچکدومشو نمي خورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه يک روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن يا کرمها اون وقت چي کار ميکني؟
ميگفت مواظبشون هستم
ميگفت مي خوام نگهشون دارم تا موقعي که دوستيم و من شکلاتمو ميذااشتم تو دهنمو مي گفتم نه نه نه نه تا نه دوستي که تا نداره !!

يک سال دو سال چهارسال هفت سال ده سال
بيست سالش شده
اون بزرگ شده من هم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه رو نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظي کنه
مي خواد بره اون دور دورا
ميگه ميرم اما زود برميگردم
من که ميدونم اون بر نميگرده
يادش رفت به من شکلات بده
من که يادم نرفته شکلاتشو دادم
تندي بازش کرد گذاشت تو دهنش
يکي ديگه گذاشتم تو اون دستش گفتم بيا اين هم آخرين شکلات براي صندوقچه کوچولوت
يادش رفته بود يک صندوقچه داره برا شکلاتاش
هر دوتا رو خورد
خنديدم
ميدونستم دوستي اون تا داره اما دوستي من تا نداره
مثل هميشه
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هيچ کدوم رو نخورده
حالا شما میگید خواهرم با يک صندوقچه پر از شکلاتهاي نخورده چي کار ميکنه؟

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:24  توسط خواهر + برادر  | 

 

از هنگامي که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز مي گذشت.
فرشته اي ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکي مي فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده اي ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکي نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگي قابل جايگزيني باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامني داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتي از جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه اي داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوي خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
به اين ترتيب، اين مي شود يک الگوي متعارف براي آنها.

خداوند سري تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت براي وقتي که از بچه هايش مي پرسد که چه کار مي کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روي صورتش است که وقتي به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را مي فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعي کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلي زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمي شود !!
چيزي نمانده تا کار خلق اين مخلوقي را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس مي تواند هنگام بيماري، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک

 قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما اي خداوند، او را خيلي نرم آفريدي .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمي تواني بکني

که تا چه حد مي تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم مي تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر مي کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
اي واي، مثل اينکه اين نمونه نشتي دارد. به شما گفتم که در اين يکي زيادي

 مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتي نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله اي است براي ابراز شادي، اندوه، درد، نا اميدي،

 تنهايي، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد اي خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد،

چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير مي کنند.

همواره بچه ها را به دندان مي کشند.
سختي ها را بهتر تحمل مي کنند.
بار زندگي را به دوش مي کشند،
ولي شادي، عشق و لذت به فضاي خانه مي پراکنند.
وقتي مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتي مي خواهند گريه کنند، آواز مي خوانند.
وقتي خوشحالند گريه مي کنند.
و وقتي عصباني اند مي خندند.
براي آنچه باور دارند مي جنگند.

در مقابل بي عدالتي مي ايستند.
وقتي مطمئن اند راه حل ديگري وجود دارد، نه نمي پذيرند.
بدون کفش نو سر مي کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهي يک دوست مضطرب، با او به دکتر مي روند.
بدون قيد و شرط دوست مي دارند.

وقتي بچه هايشان به موفقيتي دست پيدا مي کنند گريه مي کنند و

 و قتي دوستانشان پاداش مي گيرند، مي¬خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان مي شکند.
در از دست دادن يکي از اعضاي خانواده اندوهگين مي شوند،
با اينحال وقتي مي بينند همه از پا افتاده اند، قوي، پابرجا مي مانند.
آنها مي رانند، مي پرند، راه مي روند، مي دوند که نشانتان بدهند چه قدر برايشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در مي آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلي موجودند مي دانند که بغل کردن

 و بوسيدن مي تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادي و اميد به ارمغان مي آورند.

 آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهاي زيادي براي گفتن و براي بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبي ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمي داند.
_________________
لحظه ها در گذرند
زندگی را دریاب
و چنان سازش کن
که بنوازد به نوای دل تو

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 12:28  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

با تشکر از همه خوانندگانی که با تماسهای مکررشان با ما ابراز لطف کردند در اینجا اجازه می خواهم برخی از ایمیل ها را برایتان بخوانم و تا جاییکه از دست مان بر می آید سعی می کنیم به درخواستهای شما جواب بدهیم.

۱- خانم میترا سمندرنژاد ۶۲ ساله از کرج تماس گرفتند و ضمن تشکر گفتند از قصه یونانی نیمه گم شده خیلی خوششان آمده و درخواست کردند هر روز برایشان قصه بنویسیم.

جواب: میترا خانم ضمن تشکر از توجه شما به بلاگ خودتان باید بگویم ما اینجا قصه گو نیستیم. لطفا با ننه شهرزاد قصه گو تماس بگیرید تا مشکلتان را حل کند. ضمن اینکه می توانید با کانون پرورش فکری کودکان هم تماس بگیرید.

۲- آقایی با نام غضنفر پهلوان زاده  که نام شهرشان را به ما نگفتند پیغام دادند: وجود تان را عشق است!

جواب: بدینوسیله از تمام درویشان و قلندران و جامعه پهلوانان کشور تقاضامندیم برای زورمندی و لوطی گری و صحبت به سبک و منش پهلوانی به وبلاگ پهلوان خلیل مراجعه فرمایند.

۳- خانم آناهیتا شوکتی تاجبخش تهرانی نژاد از روستای کلاغ آباد برای خواهر پیغام فرستادند که برای برادرت گلپر دود کن تا مبادا مثلا کسی شما را چشم بزند واه واه واه ... 

جواب: بنده بجای خواهرم خدمت سمیرا خانم عرض می کنم که در شهر ما گلپر پیدا نمی شود اگر اجازه بفرمایید اسفند دود کنیم تا چشم همه حسود ها بترکد.

به دلیل کمبود وقت مابقی ایمیل های ارسالی شما را در نوبت بعد بررسی می کنیم.

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 17:51  توسط خواهر + برادر  | 

به نام خدایی که شاید شناخته باشمش....

 

من یک نوزاد یک روزه ام. نمی دونم، شما فکر می کنید چند سالتونه؟ 14 سال،15 سال شایدم 100 سال ! خوب من هم اول همین فکر را می کردم 17 سالمه ولی الان دیگه نه.... شاید شما هم اگر به حرفای من گوش کنید بفهمید چند سالتونه...

حالا همه سیر زندگیتونو تو ذهنتون تصور کنید. فکر می کنید کجای مسیر هستید اولش یا آخرش؟

حالا فکر کنید فکر....

تا حالا چند لحظه از زندگیتونو فقط و فقط به خودش به خدا فکر کردید نه به خاطر درد و رنج و گرفتار یاتون.

چند قدم به خدا نزدیک شدید ، اصلا روزی چند قدم به حدا نزدیک می شید؟....

چند تا بهار رو دیدید وسبز شدید؟

چند تابستون داغ دیدید و آتیش جهنم به یادتون اومده؟

چند تا پاییز رو دیدید و برگ  های طمعتون  مثل برگ درخت ها ریخته؟!

چند تا زمستون رو دیدید و دل های سیاهتون با برفش سفید شده؟!

چند تا تولد را دیدید و بیدار شدید؟!

چند تا نماز واسه دل خودتون خوندید؟!

چند بار از عشق خدا گریه کردید؟!

چند بار با خدا آشتی کردید؟!

چند بار یا علی گفتید و دوباره از نو شروع کردید؟!

روزی چند بار قربون خدا می رید؟!

روزی چند بار توبه می کنید؟!

چند تا غروب اومده و غروب زندگیتو دیدید؟!

چند تا صبح اومده و شروع تازه رو احساس کردید؟!

چند بار دلتون تو غروب جمعه شکسته؟!

چند بار تا حالا زندگی رو حس کردید؟!

چند بار گوشاتونو باز کردید تا صدای خدا رو بشنوید؟!

چند بار چشماتو باز کردید تا خدا رو ببینید؟!

اصلا تا حالا چند بار خدا رو دیدید؟!

به چشمای خودمون دروغ نگیم،خدا دیدنیه فقط کافیه چشمامونو باز کنیم.

فکر کنم حالا دیگه بتونید بگید چند سالتونه. فقط کافیه روزای رو که خدا رو تو اون روزا دیدید بشمارید...

من یک نوزاد یک روزه ام شما چطور...

                              

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 15:58  توسط خواهر + برادر  | 

ما در این وبلاگ فقط حقیقت رو می نویسیم و حالا اگر دوست داشتید می تونید باور کنید. حالا من خیلی اصرار ندارم که باور کنید. برای اینکه مطمئن بشوید خودتون این مطلب رو بخونید:

بله دوستان باید خدمتتان عرض کنم پیرو تماسهای تلفنی!!! و ایمیل های مکرر و درخواستهایی حضوری و غیر حضوری که از ما دو تا یعنی خواهر و برادر خواسته بودید که چرا خودتون رو معرفی نمی کنید تا ما بهتر شما رو بشناسیم و ازتون درس عشق و دوستی بگیریم!!! باید عرض کنم که:

اولا از روزی که من دنبال نقشه ساختمانی وبلاگ و خواهرم دنبال پروانه ساختمان آن رفت قرار گذاشتیم که ناشناخته بمانیم.

دوما در این خصوص خواهرم هستند که باید نظر بدهند بنده هیچ کاره هستم

سوما اجازه من هم دست ایشون هست!

اما چون خیلی اصرار کردید و برای اینکه پیش روی گل شما خوانندگان شرمنده نشم یک عکس یادگاری از خودمون اینجا می گذارم این تصویر مربوط به آخرین مسافرت ما به شهر لوزان واقع در سوئیس است. البته همانطوریکه در تصویر می بینید در صف گوشت کوپنی بودیم که تموم شد و به ما نرسید. ما اونجا یک عکس یادگاری با هم انداختیم تا همه بدونید حتی در کشورهای مرفه هم کوپن و خواروبار کوپنی وجود دارد. تن هر دوتامون هم پالتو هست چون هوای اونجا حدودا ۲۰۰ یا ۳۰۰ درجه زیر صفر بود.

می بینم که باور نکردید. اشکالی نداره خودتون عکس رو ببینید تا باور کنید:

 عکس یادگاری من و خواهرم

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 13:27  توسط خواهر + برادر  | 

ا

 به نام خدا

موش از شکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سرو صدا برای چیست.مرد مزرعه دار ،تازه از شهر رسیده بود و  بسته ای را با خود آورده بود که زنش با خوشحالی مشغول باز کردن ان بود،موش لبهایش را تر کرد و با خود گفت :کاش یه غذای حسابی  باشد اما همین که بسته را باز کردند از ترس همه بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مغازه یه تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هر کسی که می رسید،می گفت:توی مزرعه تله موش آورده اند، صاحب مغازه یک تله موش خریده است .

مرغ با شنیدن این خبر بالایش را تکان داد و گفت: آقای موش،برایت متاسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی به هر حال من کاری به تله موش ندارم،تله موش هم ربطی به من ندارد.

میش وقتی خبر تله موش را شنید،صدای بلند سر داد و گفت: آقای موش من فقط می توانم دعا کنم که توی تله نیافتی ،چون خودت می دانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.

م.ش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، پیش گاو رفت، اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: من که تا حالا ندیده ام یک گاو توی تله موش  بیفتد. او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد و دوباره مشغول چریدن شد. سرانجام ف موش نا امید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله بیفتد ، چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود،ببیند.

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرد؛ موش نبوده، بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریاد ش بلند شد.

صاحب مغازه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوری به بیمارستان رساند.پس از چند روز حال زن بهتر شد، اما روزی که به خانه برگشت هنوز تب داشت. زن همسایه که برای عیادت  بیمار آمده بود، گفت:برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مانند سوپ مرغ نیست.

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت،فوری به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

هر چه صبر کردند،تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت وآمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. همین مرد مزرع دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیز ش غذا بپزد.

روزها می گذشت و خال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد تا این که یک روز صبح در حالی که از درد به خود می پیچید از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پخش شد. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین مرد مزرعه دار مجبور شد از گاو هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند. اکنون موش به تنهایی در مزرعه می گشت و به حیوانات زبان بسته ای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند! 

   نتیجه اخلاقی:

اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد، کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشه

                

  دوستان اینم وب حقوقی   من از قانون بیشتر بدانید چطور بود داداشی من سعی کردم  یه چیزی  بنویسم

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 11:4  توسط خواهر + برادر  | 

من چقدر این جمله را دوست دارم:

خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا برادر و خواهر یک در میان می نویسیم. امروز قصد دارم داستانی را برایتان تعریف کنم. داستانی که شاید ۳ یا ۴ سال قبل از یکی از همکارانم شنیده بودم. داستانی از اعجاز عشق! بله معجزه ای که عشق می کند و نیرویی که به انسانها هدیه می کند! این داستان برگرفته از یونان باستان است. اگرچه من نمی توانم به خوبی همکارم آنرا تعریف کنم ولی سعی کردم امروز بصورت مختصر و مفید بیاورم و جای خالی نوشته ام را پر کنم. آخر امروز نوبت من است که مطلب بنویسم و خواهر عزیزم در محل کارش اینقدر این وبلاگ را ورق می زند تا من آپدیت کنم. برای اینکه بیشتر شرمنده روی ماهش نشوم شروع می کنم:

داستان وبلاگ ما از اونجا شروع میشه که خدای خدایان یعنی زئوس زمین و آسمان را خلق کرد. سپس برای آنکه تنها نباشد خدایانی چند آفرید. زمین خالی مانده بود و لازم بودم آدم ها خلق شوند. پس آدم ها را نیز خلق کرد. به آنها قدرت زیادی داد تا زمین را از حالت خشک و لم یزرع خارج کنند. بنابراین انسانها را با ۴ دست، ۴ پا، دو بینی، ۲ دهان و.... و نهایتا با ۲ سر آفریده شدند. یکی از سرها در کنار سر دیگر قرار می گرفت. موهای یکی نرم و لطیف و بلند و صدایش دلنشین و مهربان بود. دیگری صدای مردانه ای داشت و ابروهای پر پشت! سرها می توانستند با هم صحبت کنند. آنها درد دل می کردند و از خاطرات تلخ و شیرین گذشته با هم حرف می زدند خلاصه اینکه روزگار خوشی را سپری می کردند. مدتی به همین منوال گذشت. این آدمها سخت کار می کردند آنقدر که تمام زمین را آباد کردند و کاری دیگر نبود که انجام دهند. آنها ۴ دست داشتند و بازوهای آنها خیلی هماهنگ عمل می کرد. بواسطه داشتن ۴ پا قادر بودند هنگام دویدن از سریعترین جانوران هم سبقت بگیرند. آنها کم کم به این فکر افتادند که از زمین به آسمانها بروند و ببینند در آنجا چه می گذرد...

خبر تصمیم آدم ها به گوش زئوس رسید. برآشفت و همه خدایان را دعوت به جلسه کرد. در طبقه هفتم آسمان جایی که همه دنیا دیده می شد به دور هم نشستند و هر کس چیزی گفت. یکی از خدایان گفت:" اینها با نیروی فوق العاده ای که دارند ممکن است تا به اینجا بالا بیایند و چه بسا به جای ما بر عرش فرمانروایی کنند". زئوس گفت: "بله ما اشباه کردیم. ما نباید از اول آنها را اینطور می آفریدیم و نیروی زیاد به آنها عطا می کردیم. اکنون چاره ای نداریم و بهتر آنست که این موجودات نیرومند و متفکر را هلاک کنیم". همه تایید کردند زیرا قبل از هر چیز از خدایی خود نگران بودند. ناگهان از بین جمع صدایی برخاست:" نه نه دست نگهدارید". همه سرها به طرف صدا برگشت. صدای ونوس یعنی الهه عشق بود. الهه عشق را همه می شناختند او خدای مهربانی،عشق و صمیمیت بود و تا آن زمان به کسی بدی نکرده بود. همه با احترام ساکت شدند. سکوت مطلق و سردی آسمان را فرا گرفت. زئوس با احترام پدرانه ای گفت: دخترم تو چه پیشنهادی داری؟ ونوس با ملاحت و لبخند گفت: من آدم ها را می شناسم. من زمزمه عاشقانه سرهایشان را شنیده ام. در هر کوی و برزن که پای آدمها به آن باز شده است عشق معنای دیگری به زندگی داده. اگر شما آنها را بکشید من نیز خواهم مرد. شما نباید از آغاز آنها را اینگونه می آفریدید اما اکنون بجای کشتن آنها بیایید و از نیروی شان بکاهید. آنها را از وسط به دو نیمه تقسیم کنید!

خدایان همگی ونوس زیبا را تحسین کردند و قرار شد انسانهای دو سر و قدرتمند را به دورترین کهکشان ببرند جایی که رفتن به آنجا چند سال طول می کشید.  در آنجا آنها را از هم جدا کردند و نیمه های جدا شده یعنی همین آدم های امروزی را به زمین برگرداندند. در مسیر برگشتن از کهکشان که چند سال بطول انجامید انسانها حافظه خود را نیز از دست دادند یعنی نتوانستند به یاد بیاورند که نیمه دوم آنها چه کسی بوده. نهایتا زندگی دوباره روی زمین به جریان در آمد و هر کسی به دنبال نیمه ای بود که گم کرده بود. برخی از آن نیمه ها خواهر و برادر بودند و برخی دیگر همسر. از آن ببعد نیمه هایی که بدرستی همدیگر را پیدا کنند به چنان قدرتی دست خواهند یافت که قابل تصور نمی باشد.

وقتی من و خواهر مهربانم در کنار هم هستیم چنان نیرویی داریم که مافوق تصور همه است. ما نیمه های گم شده ای هستیم که خداوند بدرستی ما را در کنار هم قرار داده و قادریم هر چیزی که اراده می کنیم بدست آوریم. من از این همه لطف خدا همیشه ممنون هستم.  تقدیم به بهترین خواهر دنیا

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 10:28  توسط خواهر + برادر  | 

ديشب از غصه دلم،داغ و داغون شده بود
جاي خواب توي چشام،اشكا مهمون شده بود
مثل هر شب تو اطاق روي تختم يه گوشه كز كرده بودم،
فكري اومد تو سرم،يهو از جا پريدم
رفتم از تو باغچه مون، یک گلي واسه اش چيدم
اما باز يادم اومد،خودمو گول مي زنم
تو اطاق مونده هنوز،گل ديشب كه چيدم
مثل من يواش يواش،داره پژمرده ميشه
بي صدا توي اطاق گريه هاشو من ديدم
اشك هاي بي معرفت نا اميدم نكنيد
ديگه امروز ميرم و برا خاطر شما
اين گل وبهش ميدم هرچي بادا ديگه باد
نباشه يا اگه روم نشه ...

ميدمش به دست باد،
آي نسيم سحري،اين گل و ببر براش
بده دستش ،نگرفت،بذارش روي پاهاش
نه.....!

نبر....صبر كن،آخه...
اگه لايق نباشه.......؟
پاك وصادق نباشه......؟
اگه گفت بابا ولش......؟
اگه خنديد تو دلش......؟
نه .....نبر.... صبر كن آخه.. .....
قطره هاي اشك من،
روي گلبرگ هاي اون مونده هنوز
پس غرورم چي ميشه.....؟
شباي بي كسي و سوت و كورم چي ميشه؟
نه ، آهان يادم اومد
تو منو ببخش نسيم،گل و همرات ببرش
اگه هم اشكامو ديد رو برگ گل،
اون كه حاليش نميشه،نمي دونه
بخيالش كه اينا ...

شبنمه يا قطره هاي بارونه،
اومد از ره سپيده،
شب به آخر رسيده،
كم كمك صبح ميرسه،
صبح زود وقتي كه باد
تو كوچه صداش مياد
ميرم و فوري درو وا مي كنم
داد مي زنم،آي نسيم سحري
يه دل پاره دارم،چند مي خري....؟
آي نسيم سحري،

تن مهربونتو تَر كن از اشكاي من
بوسه اي روي دو چشماش مي زني.....؟
آي نسيم سحري
تو لطيف و بي صدا
دستي به موهاش مي كشي.....؟
آي نسيم سحري ......
من خجالت مي كشم
تو خودت به جاي من،
اين گل و همراهت مي بري....؟
آي نسيم سحري

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:5  توسط خواهر + برادر  | 

نوشته های برادر به رنگ آبی آسمان پاک و نوشته های خواهر به رنگ سیاه چشمان رازناک

همه شما می دونید که ما در این وبلاگ یک در میان می نویسیم و مدام جای خالی هم رو پر میکنیم. این کار برای ما تبدیل به یک لذت و عادت هر روزه شده. باید اعتراف کنم در این چند روز یقین پیدا کردم که احساس خواهرم به مراتب لطیف تر و شیرین تر از من هستش. نگاه اون به دنیا یک نگاه خاص هست. خیلی سعی کردم خودم را به جای اون بگذارم و از دریچه اون به دنیای زیبایش نگاه کنم ولی فکر می کنم  تا به اینجای کار چندان موفق نبودم. دیدن یک دنیای پاک نیاز به وجودی پاک و روحی منزه و بی آلایش داره و اینها چیزهایی است که من بهره چندانی از آن ندارم. روحی که از تمام وابستگی ها، زشتی ها و پلشتی ها بریده باشه و  ساده و یک رنگ و خالص شده باشه. از خوبی های خواهرم هر چی بگم کم گفتم. اولین چیزی که باید در مورد اون بگم روح بلند و همت والای اون هست. طوری زندگی می کنه که انگار از همه چیز بی نیازه. هیچوقت نمی تونی از بیرون او به درون او پی ببری. چشمان رازناکش هرگز از محبت دریغ نمی کنه و اعمال خوب او تمامی نداره. قلب مهربانش کلبه اسراره و من نمی تونم بفهمم چطور این همه راز رو تونسته در کالبد آسمانی اش نگه داره. هر وقت برایم صلوات نذر می کنه میدانم که حتما مستجاب میشه و من هر وقت دچار مشکلی بشوم در کنار سجاده نمازش ملتمس نذری دیگر هستم. هنگامیکه چند سطر برایش می نویسم واژه ها دیگر یاری ام نمی کنند و احساس ضعف و ناتوانی می کنم. لطافت کلمه ها در مقابل لطافت وجودش کم می آورند و تازه ترین عبارت ها نمی توانند درخور تازگی و جوانی اش باشند.  تقدیم به خواهر جوان و زیبایم..... برادرت که دوستت می دارد

  نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 23:31  توسط خواهر + برادر  | 
 

سلام به همه ی عاشقان واقعی و یگانه عشقم. داداش  مهربانم که هیچ وقت محبتش رو از من دریغ نکرده به سرحد جنون میپرستمش !

 

امروز نمیدانم چه مرگم شده احساس تنهايي ميكنم با اينكه همه عزيزانم دورو برم هستن اما نمي دانم... آخر چرا اينجوري شدم خيلي احساس خستگي ميكنم احساس و حالت آدمي را دارم كه دلش خيلي گرفته و منتظر يک فرصت است تا تنهاي تنها بشود و بزنه زير گريه …..

نمي دانم ولي انقدر دلم گرفته كه فكر نمي كنم حتي اگر تنها بشوم و كلي گريه كنم بازم آرام بشوم..

چند وقتي ميشه كه يک حس عجيبي دارم همش فكر مي كنم كه جاي يک چيزي در زندگيم خالي است به خدا هرچي دنبالش مي گردم باز پيدایش نمي كنم ؟؟؟

در مکانی که محبت گل نایاب است من به تکرار غریبانه ترین جمله قرن می گویم دوستت دارم داداش خوبم

امشب دلتنگم

 و عجيب آنکه دلتنگي امشبم رنگ و بويي ديگر دارد ... !

 گويي امشب هزاران برابر

بیشتر از مجنون

 عاشق ليلي دلم هستم ...!

 مجنوني که در بيابان خاطرات کوتاهي که با تو داشته

حيران و سرگردان به دنبال ردپايي از تو مي گردد .

و تو مي آيي !

 بي آنکه با ناز آمدنت

 ليلايي از تبار مجنونت را در انتظار آمدن بي تاب کني ...!


 

  نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:1  توسط خواهر + برادر  | 
دیدم وبلاگ مشترک چیز بدی از آب در نیومد. لابد میدونید که برادر آبی می نویسه و خواهر مشکی. حالا به ما دو تا یعنی من و خواهرم  فرصتی دست داده تا اینجوری از حال و روحیات هم باخبر بشیم. اون مینویسه من ذوق می کنم. من مینویسم اون خوشش میاد.  وقتی برای نوشته هام کامنت میگذاره که انگاری میخواهم شروع کنم به بال بال زدن. سرتون رو درد نیارم یه عالمه واسه خودمون دلخوشی ردیف کردیم. خلاصه برای خودش هم دنیایی داره این وبلاگ نویسی. سلام زندگی...سلام وبلاگ.... سلام خواهر نازم.... سلام به روی ماهت که حتم دارم فردا صبح اول وقت نوشته هام رو می خوانی

خواستم یه جورایی وبلاگ را غنی تر و معنا دارتر از گذشته بکنم. گفتم بیام و چند وبلاگ مطالعه کنم تا بتوانم از اونها الگو بگیرم. کاری که مدتها بود برایش وقت نگذاشته بودم. راستش تا قبل از این بیشتر دوست داشتم اخبار و موضوعات خبری رو توی وب سایتها مرور کنم تا  خواندن یک رسانه ای مثل وبلاگ. گفتم رسانه چون در ایران عزیزمان وبلاگ واقعا در حکم یک رسانه است. در یک روز شاید بیش از ۵۰ یا ۶۰ تا وبلاگ رو مرور کردم. از دفتر خاطرات گرفته تا موضوعات علمی - خبری - منطقه ای - هنری - احساسی - عشقی و هر چیزی که فکرش را بکنید دیدم. بعضی وبلاگها هم جویده شده بودند یعنی مثل اینکه نویسنده یکهو توی چاه افتاده باشه. بعبارت دیگر بدون خداحافظی با هفتصد نفر که توی وبلاگش نظر داده بودند نیمه کاره غیبش زده یا جیم شده. چه میدونم شاید یه دختر خانومی بوده که نویسندگی رو شروع کرده بود و یکهو کنکور دانشگاه آزاد - شهر هفتم- اسمش رو در کاردانی رشته جوراب بافی گناباد بعنوان قبولی اعلام کرده و اونجا رفت که ادامه تحصیل بده و از اینترنت هم جدا شد البته تا اطلاع ثانوی. یا اینکه وبلاگ نویس مذکر بوده و خودش رو خانوم معرفی می کرد و مطالبی می نوشت که هنجار شکنی محسوب می شده اما به واسطه همین رفتار و نگرش خوانندگان زیادی دور خودش جمع کرد. بعدش هم  به سن قانونی رسید و بالاجبار گذاشت و رفت خدمت سربازی و ختم قائله....

اما چیزهایی که من بین خیلی از وبلاگها بصورت مشترک یافتم و از اونها در زیر یاد کردم فرهنگ لغاتی است که در آنها بکار میره.یعنی خیلی جالبه کلماتی که برای خودش تعبیر میشه و نویسنده و خواننده به واسطه اون راحت همدیگه رو می فهمند. به این میگیم دیکشنری مشترک!!! من نمونه هایی از آنرا با بیان طنز و تفسیر شخصی خودم آوردم. امیدوارم خوشتون بیاد:

واژه نامه وبلاگ های ایرانی

آپ کردم: یعنی باز هم چرت و پرت یعنی تراوشات مغزی ام را نوشتم. اگه حالشو داشتی بیا بخون

برات کامنت گذاشتم: یعنی دو خط بی ربط برات کپی کردم حالا مدیونی اگه بهم سر نزنی

وبلاگ قشنگی داری: یعنی زرشک، حتی یک خط اون رو هم نخوندم تا چیزی دستگیرم بشه

یه سری به ما بزن: یعنی واسه بالاتر بردن آمار سایتم گدایی هم می کنم

این آخرین پست منه: یعنی بس که توی این وبلاگ سوتی دادم میرم جای دیگه یه ادرس دیگه  و و و

بدلیل کنکور چند هفته توی نت نمیام: یکجور بهانه عوام پسند در عین حال منطقی و محترمانه و اندیشمندانه

مجبورم دیر به دیر آپ کنم: یعنی اینکه هیچی. فقط کم آوردم. کفگیرم به ته دیگ خورده

این وبلاگ برای همیشه تعطیل می شود: تنها کار عاقلانه ای که در سراسر عمرم توانستم بکنم

 

در اینجا خودم هم کم آوردم. باید بیشتر وبلاگ بخونم ... به امید سلامتی همه خواننده ها

  

  نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 1:11  توسط خواهر + برادر  | 

با هم پیمان بسته بودیم . به یاد داری ؟
اول نگفته و ننوشته , و بعد با تاکید زبان . هر دو . , بی هیچ اجبار و اصراری , و با صمیم قلب و از ته دل . به یاد داری ؟
و اینرا خودت هم میدانی !
من همچنان تو را دوست خواهم داشت , و تو هرگز از من نخواهی شنید که چرا , کی و چگونه . آموخته ام که وقتی کسی را دوست دارم , بی هیچ قید و شرطی دوستش داشته باشم .
 این دردها را زود فراموش میکنم و به خاطرات شیرین می اندیشم .
هیچ چیزی تغییر نخواهد کرد . همچنان دست در دست هم بقیهء راه را خواهیم رفت . با همان لطافت و مهر و محبت همیشگی . با همان حس خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن . در طول این راه تو مرا یاری خواهی کرد و من تو را , و زخمها ترمیم خواهند شد و التیام خواهند یافت .. , , اما میدانم , از ته دل میدانم که از دلم بیرون نخواهی رفت داداشی گلم...

 

  نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 10:13  توسط خواهر + برادر  | 
پرده اول نمایش:

برادر گوشی تلفن را برداشته و  زنگ می زند .....  رینگ  ...رینگ  ...

خواهر گوشی را بر می دارد:

- الو بفرمایید

-الو سلام. حالتون چطوره؟

- سلام، شمایی داداش؟

- آره. منم. خوبی؟

- مرسی شما چطوری؟

- من هم خوبم ..........      اینجا یک سری تعارفات تکه تکه می شود  چه خبر اوضاع و احوال؟

- خبر خاصی نیست. کم پیدا هستین؟

- هیچی فقط کمی سرم شلوغه همین

- انشالله موفق باشی. راستی پیراهن اندازه ات بود؟

- آره. مگه میشه چیزی که تو برام بخری اندازه ام نباشه. چطور اینقدر دقیق می خری؟

- خیلی ساده. اونجا توی مغازه ماکت یک مانکن بود هم قواره با شما. با اون اندازه زدم

- خنده برادر..... من و مانکن؟ ها ها ها

- خنده خواهر.... راست میگم بخدا ..... باز هم خنده.... راستی حالا پوشیدی؟

- نه

- تعجب خواهر.... چرا؟ دوست نداشتی؟

- اتفاقا"، خودت میدونی که بهترین پیراهن هایم رو شما برام خریدی

- خوشتون نیومد؟ راستش رو بگو چرا نمی پوشی؟

- کنار گذاشتمش تا واسه یه مجلس رسمی به تن کنم. دلم نیومد که همینطوری بپوشم

- ببین اگه اندازه نبود بده من برات عوض کنم. خود فروشنده گفت بیارین

- نه نه بخدا اندازه بود

- پس بپوش دیگه

- باشه چشم از همین فردا

- آخه نازی

- ممنونم خواهرجون. همین روزها بهتون سر میزنم فقط این هفته کمی گرفتار بودم

- اشکال نداره. شما به کارهات برس

- خب مزاحم شدم، کاری ندارید

- نه قربان شما. مرسی از بابت تماس تون

- خدانگهدار

- خداحافظ

پرده دوم نمایش:

برادر گوشی تلفن را سرجایش می گذارد و با خود می گوید:

 عجب برادری هستم من. محل کارم با محل کار خواهرم فقط چند کیلومتر فاصله داره و الان یک هفته است که ندیدمش. هر وقت هم که بین کارهای شخصی و دیدن خواهرم باید یکی رو  انتخاب کنم اولی رو انتخاب می کنم و این بهانه همیشگی را تکرار می کنم << خیلی گرفتار بودم خیلی زیاد>> مگه دیدن خواهرت چقدر وقت میگیره؟ عجب آدمی هستم ها...

پرده سوم نمایش:

خواهر گوشی تلفن را در با لبخندی محبت آمیز سرجایش می گذارد. زیر لب می گوید:

آخه.... نازی داداشی گلم. با اینکه سرت اینقدر شلوغه از تلفن کردن دریغ نمی کنی. همیشه جویای حالم هستی. چقدر خوبه که آدم یه بزرگتری مثل تو داشته باشه. همیشه بیادت هستم ....

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 20:8  توسط خواهر + برادر  | 

تو هم رفتی...امروز ديگه مطمئن شدم که تو هم منو با خودم گذاشتی و گفتی بدرود...داشتم به تو و پاهات که آروم آروم روی سنگ فرش خيابون قدم می گذاشتند و دور می شدند نگاه می کردم...اصلا باورم نميشد که اين تويی...يعنی توهم از من بريدی و حاضر به ترک کردن من شدی و رفتی؟!!!لحظه و لحظه کوچکتر ميشدی...ولی مصيبت رفتنت برای من بزرگ تر می شد...تا اينکه به خودم اومدم و بدنم رو ديدم که از ترس تنهايی به خودش ميلرزيد...نفسهام تند شده بود...بغض گلوم رو ميفشرد...دست خودم نبود...دو قطره اشک از دو ديده ناباور من سر خوردن و صورتم رو نوازش کردن و به روی زمين افتادند...اشکها آنقدر زياد شدند که ديگه چيزی رو درست نمی ديدم...همون لحظه بود که برگشتی و برای بار آخر من رو نگاه کردی...ولی من نتونستم چهره ات رو ببينم به جای من اشکهای من تو رو ديدند و برای تو دست تکون دادند...سرم رو پايين گرفتم...ديدم زير پام خيس شده...وقتی برگشتم و رفتم،برگشتم يک نگاه به عقب انداختم ديدم جای پاهام روی زمين خيس از گريه نمايان شده بود...ياد لحظه ای افتادم که با هم زير بارون ايستاده بودم و حرف ميزدیم،بعد که رفتيم جای دو تا پا روبروی هم روی زمين خيس نمايان شده بود...آه که اين بار يک جای پا بود و جلوش هم خالی بود...آخه اون پای ديگه رفته بود...اينبار خيسی زمين از بارون نبود از نبود او پای دومی بود...اون که رفته بود و به من گفته بود بدرود ای...

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 14:48  توسط خواهر + برادر  | 
بالاخره بعد از ۱۵ روز از سال جدید امروز آفتاب دراومده. البته نمی دونم امروز آفتاب از کدوم طرف دراومده که بالاخره خواهر کوچیکه به حرف اومد. بخدا راست میگم. راستی راستی حرف زد! اگه باور ندارید پست مشکی پایینی مال ایشون هست بخدا راست میگم. تا قبل از این بیشتر عکس و کلیپ توی سایت می گذاشت اما شکر خدا امروز دو خط نوشت. خدایا از تو می خواهم در این سال جدید بر تعداد نوشته های خواهرم بیفزایی و او را از شر بدخواهان و حسودان محفوظ بداری - آمین 

و اما برایت می نویسم از خودن چون برایم نوشتی از نبودنم. و نوشتی که اگر برادر نبود چه می شد. و من دوست دارم از بودن تو بنویسم تا بدانی بودنت بهترین دلیل برای ماندن برادرت است.

برایم نوشتی از دغدغه بیهودگی و اینکه به که پناه می بردی اگر پناهی برایت نبودم. ای سنگ صبور من، زندگی من در کنار تو مانند تنفس کردن در پناه امید، نگاه کردن در پناه رنگ، دویدن در پناه ابر و بوییدن در پناه بهترین عطر دنیاست. چطور بود خواهر جون؟

 

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 11:42  توسط خواهر + برادر  | 

نمی دونم اگه تو نبودی دلم رو به چی خوش می کردم؟ اگه تو نبودی چقدر می ترسيدم و

همه چيز چقدر بيهوده بود. به من بگو اگه تو نبودی ، به کی پناه می بردم؟

اون وقت نگاه غريبم تو اين شب تنها ، تموم اميدم تو اين دل شيدا،به دستای

کی خيره می موند.

مهربون دوست داشتنی ، بالاترين اميد زندگی ام،اگه تو نبودی زندگی ام چه بی

رنگ و بی معنی بود.اگه تو محرم شبای خلوت وسنگ صبور حرفای نگفته ام

نبودی،سقف طاقتم تا کجا تاب می اورد؟

.تو که بودنت يه دنيا صفاست. دوری از تو پر از ملاله وبدون

تو موندن چقدر محال. پس نرو ...  بمون چون اگه نباشی من به ناکجا آباد

زندگیم می رسم بمون . . .

چطور بود دادشی؟

 

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 10:49  توسط خواهر + برادر  | 

میدونم کمی خسته شدید از این جمله تکراری من:   هر چي پست به رنگ آبي  ديديد برادر براي خواهرش نوشته و هر چي پست مشكي بود خواهرم يادداشت گذاشته.....

این شعر را در وبلاگی به نام تک سوار عشق پیدا کردم البته کمی دستکاریش کردم تا وزن و قافیه اش جور در بیاد. نویسنده یک خانومی هستند که ۳ تا خواهر دارند و قدر یه دنیا به اونها می نازند و می بالند. راستش رو بخواهید حس حسادتم رو تحریک کرد. نه بخاطر تعداد خواهر هاش بلکه بخاطر صداقتش در بیان عشق. یه عکس ناز هم از کوچولوترین خواهرش گذاشته بود که نگو و نپرس. اصلا چقدر حرف میزنم شما خودتون یه سر به این وبلاگ بزنید و بی واسطه اون رو بخونید. آفرین به این آبجی مهربون. حتم دارم خوشتون بیاد:

http://ghazaleh-eshgh.blogfa.com

هدیه نا قابلم تقدیم تو

پاره هایی از دلم تقدیم تو

از تمام مزرع دلتنگیم

شعرهایم ، حاصلم تقدیم تو

پیش پایت هستی ام را یافتم

هستی ام ، ای خواهرم ، تقدیم تو

 

این هم تصویر زمینه برای قالب مورد علاقه خواهرم که از وبلاگ قبلی اش پاک شده بود:

                                 

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 22:48  توسط خواهر + برادر  | 

                                         

این عکس رو خواهر اینجا گذاشته

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 18:57  توسط خواهر + برادر  | 
باور كنيد هيچوقت براي يادگرفتن دير نيست. اين پست رو واسه همين نوشتم كه بگم توي زندگي چه چيزهايي رو چه وقتهايي ميشه ياد گرفت. راستي تا يادم نرفته بگم كه از اين ببعد هر چي پست به رنگ آبي  ديديد برادر براي خواهرش نوشته و هر چي پست مشكي بود خواهرم يادداشت گذاشته... بگذريم. من ۵ سال قبل ياد گرفتم كه دروغ گفتن خوب نيست و كسي كه دروغ ميگه يعني ضعف داره، ۴ سال پيش فهميدم بهترين چيزهايم را كه برايم عزيز هستند به بهترين عزيزانم كه بهترين چيزهاي زندگي ام هستند هديه بدهم، ۳ سال قبل فهميدم كه هر وقت عصباني ميشم نبايد در مورد هيچ كاري تصميم بگيرم چون حتما خراب مي كنم. پس بهتره از محل عصباني شدن چند متر تا چند صد متر فاصله بگيرم بعد كه خنك شدم برگردم، ۲ سال قبل فهميدم هر وقت كارد به استخوان آدم برسه و صدايش درنياد اونوقت هنر كرده، سال گذشته براي بارها فهميدم كه فرصتها مانند ابر مي آيند و مي روند-حديثي از امام علي- و خيلي از فرصتها وجود داشت كه آنها را از دست دادم. البته فرصتهايي هم بودند كه برايم مغتنم بود و از آنها استفاده كردم. امسال فهميدم كه خيلي وقتها لازمه كه ساكت باشم و چيزي نگم. فقط گوش بدم گوش گوش و همين و بس درست مثل روز اول مهر ۱۳۵۵ وقتي كه توي صف كلاس اولي ها ساكت و بي صدا وايستاده بودم و جيك نمي زدم ... اون موقع خواهرم بدنيا نيومده بود ولي چقدر از خدا مي خواستم كه يك خواهر كوچولو به من بده تا اينكه بالاخره اين دعا چند سال بعد مستجاب شد. خدايا شكرت كه هر چه تا به امروز خواستم به من عطا كردي

من خيلي چيزها آموختم از خيلي آدم ها. يادم مياد ۳ سال قبل بود كه بازار Gmail حسابي داغ بود و براي عضويت لازم بود كه يكي براتون دعوت نامه بفرسته و هر نفر به دلخواه تا ۱۰ نفر رو دعوت مي كرد. يك ايميل به گوگل فرستاده بودم كه برام يك دسترسي بگذاره چون كسي رو پيدا نكرده بودم كه من رو دعوت كنه. يه جورهايي هم كنجكاو بودم ببينم ديگه اين گوگل چه چيز جديد دست و پا كرده كه ياهو نداره يا در مقابلش كم آورده؟ البته دو ماه بعد با نامه اي از گوگل بطور مستقيم دعوت نامه اي به ايميل ياهو دريافت كردم ولي قبل از آن موفق شدم كه از وبلاگ دوست عزيزم امير كه عكسش رو با خانومش اينجا مي بينيد يك دعوت نامه جي ميل دريافت كنم. اين هم عكس امير خان با خانومش:

http://nargeslove.persianblog.com/1383_10_nargeslove_archive.html

دوستان ما يعني امير خان و نرگس خانوم نويسندگان مشترك وبلاگ عاشقانه هاي نرگس

توجه توجه: يك وقتي فكر نكنيد اين عكس مربوط به من و خواهرم هست

از اون سال تا به امروز به فكر اين بودم كه يك وبلاگ بزنم كه دونفره باشه و هر نفر هم به يه رنگ بنويسه. ۳ سال گذشت تا خواهر شب خوابيد و صبح كه بيدار شد عاشق وبلاگ نويسي شد و من بالاخره تونستم يكي رو پيدا كنم كه با اون وبلاگ دورنگ راه بيندازم. خانومم كه از اينترنت بيزاره و هر وقتي كه كانكت ميشم تنش كهير ميزنه و حساسيتش شروع ميشه اما در عوض خواهرم روزي چند ساعت پاي سيستم نشسته و از اين سايت به اون سايت. امروز ياد گرفتم كه يك وبلاگ دونفره براي من بيش از ۲ برابر يك وبلاگ يك نفره لذت بخشه.... تا بعد خدانگهدار

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 16:42  توسط خواهر + برادر  | 
 

گل خواهربخواب آروم عزيزم     که تو خوابت شب و شبنم بريزم

گل خواهر بخواب آروم که ديره   ديگه بدجور داره گريم ميگيره

بخواب آروم که بيداره ستاره   دل خواهر هراسونه دوباره

شايد هيچوقت ديگه بارون نباره   بخواب آروم که شب طاقت بياره

اگه دل رو به رويای تو بستم      اگه از بغض پاييزت شکستم

نميدونی تو اين شبگريه تلخ     هنوز مديون چشمای تو هستم

تو معصومی مثل اندوه بارون     مثل تنهايی يک معبد دور

نشد قسمت کنيم تنهاييمونو   تو اين فصل حريق آيينه و نور

        تو اين دنيای دلگير و مه آلود       کسی جز تو به فکر بغض من نيست

  من از چشمای غمگين تو خوندم   که شب اينجا شب عاشق شدن نيست

گل خواهربخواب آروم که شب شد    دل من از شکستم جون به لب شد

گل خواهربخواب آروم که ديره    ديگه بدجور داره گريم ميگيره

 

تقدیم به بهترین برادر گلم

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 15:23  توسط خواهر + برادر  | 
امروز اولين روز كاري من بود و حوصله ام از روزهاي ديگر كمي بيشتر بود. با فرصتي كه داشتم فكر كردم با خواهر كوچكترم كه اخيرا علاقه شديدي به وبلاگ نويسي پيدا كرده يك كار مشترك راه بيندازيم. اون هم در محل كارش به اينترنت دسترسي داره و من هم همينطور. بعضي روزها هم اينقدر سر هر دوتامون  شلوغ ميشه كه با تمام علاقه اي كه به هم داريم و اين رو خداي مهربون توي دلهامون گذاشته، كمتر ميتونيم همديگه رو ببينيم. اما از يك چيز اطمينان دارم و اون اينه كه هر كجا كه باشيم ميتونيم براي اين وبلاگ وقت بگذاريم و از همه چيز توي اون بنويسيم، از احساس، از برگ درخت ،از گل پونه هاي وحشي بهاري و هر چيزي كه فكر كنيد حرف بزنيم. قرارمون هم اينه كه پست ها يك در ميان باشه براي همين هم اين اسم رو انتخاب كرديم.  نوشته شده توسط برادر حالا منتظر خواهرم هستم

تا يادم نرفته سال نوي همه تون مبارك باشه..... نوروز ۱۳۸۶

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 13:7  توسط خواهر + برادر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM