يك در ميان، عاشقانه های من و برادرم .... دل نوشته های ما دو نفر |
... لحظه ای دست بکش به مهربانی بر سرم. از آن بالاکه می دانم ذره ای بیش نیستم.
و شاید هرگز به چشم نیا یم. اما می گویند تو نه آن بالایی ، نه در دوردست. نزدیک
ترینی، و هیچ فاصله ای نیست میان من و تو؛ که اگر هم باشد، من خود فاصله ام.
اگر می خواهی دعایم را بدانی، دست بکش،دست نوازشی روی روح خسته ام؛
که بی تاب و بی قرار، زندگی را پیش میرانم به امید لحظه ای، معجزه ای، نشانه ای
که بگوید دیگر فاصله ای نیست، و نوازش گرم تو را ، چون شعاع روشن نوری بر
وجودم، حس کنم.
سالی دیگر، حالی دیگر؛ و آن دعای همیشگی که سختی جان کندن سال کهنه و دشواری
تولد سال جدید را التیام می بخشد: حالم را دگرگون کن، بهترین را ارزانی ام کن؛ و
بهترین احوال آنکه حس کنم از آن بالا به من لبخند میزنی؛ بهترین احوال آنکه خورشید
مهربانی ات را که سخاوتمندانه می درخشد، بر جانم حس کنم؛ بهترین احوال آنکه
فاصله ها را برداری، حتی اگر خود فاصله ام.
سالی دیگر، پشت سر کوله بار سنگین سیصد و شصت و پنج روز کرده هایی که بیشتر
وزن زشتی را دارند؛ بوی بد دوری از انسانیت، طعم تلخ بی انصافی، رنگ سیاه
خودخواهی، موسیقی ناموزون شکستن دلی...باز هم سالی دیگر ، پشت سر جامانده
انبوه سر کشی ها و نمی بینم رد روشنی از راهی که مرا به تو رسانده باشد. جز
شرمساری چه آورده ام؟ جز آنکه بخواهم بار دیگر مرا به بزرگی خودت و به
کوچکی ام ببخشایی، چه می توانم بگویم؟ جز آنکه سالی دیگر را آغاز کنم در حسرت
بهترین حال، جز آنکه سر به آسمان بلند کنم و بخواهم که حالم را دگرگون کنی، جز آنکه
بگویم قلبم را به نیکی و درستکاری پیوند زنی، جز آنکه بخواهم گفتار نیک ، پندار نیک
و کردار نیکم بخشی، چه خواهم خواست در آستانه سالی دیگر؟
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
دوستان همه می دونند که این وبلاگ یک در میان هستش. یعنی اینکه یکی از من یکی از خواهر نازنین من. برایم جالب بود که یکی اومد توی بلاگ ما و این پیام رو نوشت و رفت:
وبلاگ خوب و قشنگی دارید ولی نفهمیدم معنی یک در میان یعنی چی؟
خودتون قضاوت کنید که من بالای همه صفحات این سایت این جمله رو تکرار کردم: (خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم) البته ناگفته نمونه از تکرار این کلمه خوشم میاد چون یکجور حس خواهر دوستی به من دست میده مخصوصا از اون قسمت که گفتم: ما دو تا یک در میان می نویسیم. حالا یه آقایی پیدا شده یه کامنتی برامون گذاشته و معلوم شده حتی به خودش زحمت نداده یک خط از این وبلاگ رو بخونه !!!!
البته اینها اصلا مهم نیست. برام جالب بود که یک عده چطور از خودشون اثری رو توی وبلاگ ثبت می کنند تا همه رو نمک گیر کنند. به هر حال من و خواهرم (نازنازی - خودش گفته می تونی من رو به این اسم صدا کنی) این وبلاگ رو برای اینکه از حال و روز هم با خبر بشیم درست کردیم. البته همه می دونید که مشوق و موسس اصلی اون خواهرم بوده نه من. به هر حال این وبلاگ یه چیزی هست فقط واسه دل خود من و خود اون. اگر شما هم دوست دارید با خواهرتون که شاید زیاد به فکرش نبودید شروع کنید. باور کنید که این کار ساده به شما کمک میکنه تا بهتر همدیگر را بشناسید. به همین راحتی. دوستت دارم ناز نازی عزیزم
« پیامبر اکرم (ص) »
_بی نیازترین مردم کسی است که اسیر حرص و آز نباشد.
« امام حسن(ع) »
_بزرگترین عیب آن است که انسان عیب دیگران را ببیند و از عیب خود غافل باشد.
« امام رضا(ع) »
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
شاید مطلبی که برای امشب می نویسم کمی خنده دار به نظر برسه ولی باور کنید همین ها اگرچه پیش پا افتاده هستند ولی در زندگی روز مره ما مهم بوده و حتی بخشی از زندگی ما آدم ها هستند. یادم می آید یکجایی شنیده بودم روابط در سطح یک خانواده اونقدر کم بود که وقتی پدر خانواده در خواب سکته مغزی کرده بود فردا صبح کسی متوجه کج شدن صورتش در حین صبحانه نشد!!!
خیلی مهم است که افراد یک خانواده، پدر ، مادر، برادر و خواهر بعضی وقت ها عاشقانه به هم خیره بشوند و زوایای صورت هم رو ببینند. با عشق و کنجکاوی. مثلا یکی از روزها که من و خواهر با هم بودیم به او گفتم: چقدر راحت می تونم بفهمم که خسته هستی. اون روز چشمهای مهربونش خسته و کم طاقت بود. گفت: آره بعد از ظهر نخوابیدم داداش. یا اینکه یک روز خیلی سرحال بود و صورت مهربونش بر افروخته و نمناک بود و فهمیدم که از ورزش برگشته و خیلی چیزهای دیگه...
اما هدف من اینه که چقدر همدیگه رو می شناسید؟ آیا می تونید بفهمید یک خواهر چه وقت نیاز به این داره که برادرش رو در کنارش حس کنه؟ و آیا تا حالا از خودتون پرسیدید که خواهرتون از زندگی اش و روزگارش راضی هست یا نه؟ خدا کنه خواهرم از من راضی باشه. خواهر جون از هدیه ای که به من دادی مخصوصا یادداشتت خیلی ممنونم.
دوستدار تو - برادر
را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آوردند!
- انسان ممکن است به هزار دلیل بخندد، ولی فقط یک دلیل کافی است وی را به گریه بیاندازد.
- انسان باید بیاموزد که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمی عمیق در قلب آنان
ایجاد شود اما سال ها طول می کشد تا آن زخم التیام یابد.
- انسان به گونه ای زندگی می کند که گویی هرگز نمی میرد و به گونه ای می میرد
که گویی هرگز زندگی نکرده است!
- انسان ها از کودکی شان خسته می شوند، عجله دارند که بزرگ شوند و بعد
دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند!
- باید آموخت که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند!
- انسان نی ضعیفی بیش نیست، قطره ی حقیری برای نابودی او کافی است!
- انسان با اضطراب به آینده می نگرد و حال را فراموش می کند، بنابراین نه
در حال زندگی می کند نه در آینده!
- انسان باید از رنج کشیدن به خویش ببالد، رنج ها یادآور مرتبت والای ماست!
- انسان باید توان روبرویی با ضعف هایش را داشته باشد و خودش را با دیگران مقایسه نکند.
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
در اینجا سعی کردم مهمترین حوادث سال ۲۰۰۷ یعنی امسال را از زبان این وبلاگ یعنی یک در میان بازگو کنم:
۱- امسال سال خوبی بود چون از فروردین ۲۰۰۷ این سایت را راه انداختیم
۲- در امسال من و خواهرم بیش از ۲۰۰۷ بار با هم درد و دل کردیم. بیشتر از همه سالها
۳- من ۲۰۰۷ بار او را بوسیدم یا در خیال یا در واقعیت (اگر جمع ببندیم درست در میاد)
۴- تا این لحظه که سهم خودم از وبلاگ را می نویسم ۲۰۰۷ بازدید داشتیم!
می دانم که هنوز خیلی کم است ولی دلهای کوچک ما را شاد می کند و همین برایمان کافی است. راستی خواهر جون سالنامه ای که به من قرار بود هدیه بدهی را نوشتی؟ اگه نوشتی امروز بیام محل کار شما. هم ببینمت هم درد دل و هم سالنامه. شاید هم یک بوسه برای پیشانی نازنین تو. شاید
عشق، هر جا رو كند آنجا خوش است.
گر به دريا افكند دريا خوش است.
گر بسوزاند در آتش، دلكش است.
اي خوشا آن دل، كه در اين آتش است.
تا ببيني عشق را آيينهوار
آتشي از جان خاموشت برآر!
هر چه ميخواهي، به دنيا در نگر
دشمني از خود نداري سختتر!
عشق پيروزت كند بر خويشتن
عشق آتش ميزند در ما و من.
عشق را درياب و خود را واگذار
تا بيابي جان نو، خورشيدوار.
عشق هستيزا و روحافزا بود
هر چه فرمان ميدهد زيبا بود.
(فریدون مشیری)
سلام رضا جونم و سلام دوستای گلم . خوبین که؟
(از اینجا به بعد رو با لحن بچگونه بخون)رضایی دلم برات ۱ ذره شده . امروز خواهرم و این پ..... (اسمش رو نمیارم) و من رفته بودیم بیرون . این ۲ تا که با هم بودن هی دل من اب می شد .هی دل من اب می شد . هی دلم اب می شد . تازه هم نزدیک بود بزنم زیر گریه.
(خب بسه دیگه الان اینا می گن این دختر چه لوسه )
رضا دارم دقیقه شماری می کنم که بیای تهران قربونت برم.کاش اون شرایطی که می خواستیم ایجاد کنیم عملی می شد . حــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف (لطفا نپرسین اون شرایط چیه و منحرف بازی هم در نیارین
)
من منتظرتمــــــــــــــــــا رضا جونم.
قشنگ بود برادر مهربانم از یه سایتی گرفتم خوشم آمد گذاشتم شما هم بخونی
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
قُمریهای بیخيال هم فهميدهاند
که این برادر عاشق است
اما آشيانهها را باد خواهد برد
آشیانه آن دو عاشق بی نوا را
اما خيالی نيست!
بنفشههای کوهی هم فهميدهاند
شقایقهای صحرا هم
که این برادر عاشق است
خيالی نيست!
سنگريزههای کنارهی رود هم فهميدهاند
که این برادر عاشق است
خيالی نيست!
همهی اينها درست که این برادر عاشق است
اما بهارِ سفرکردهی ما کی برمیگردد؟
واقعا خيالی نيست!؟
تقدیم به عزیزترینم
بیا من و تو هم صدا بشیم
عاشقت شدم برادر گلم
عاشقت منم پاییز رو نیار
عاشقت شدم برادر مهربون
من دوستـــــــــــت دارم به یادم بمون
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
راستي نوبت كيه كه بنويسه؟ من يا تو؟

چند روز که دارم فکر میکنم چطور از داداش گلم به خاطر این وبلاگ مشترک ، تشکر کنم
ولی هر چی فکر کردم نتونستم هیچ واژه یا جمله ای که بتونه
احساس قلبیم رو نسبت به برادرم نشون بده پیدا کنم نمی دونم چطوری این همه خوبی های اون رو
جبران کنم .
فقط اینو میدونم که من لیاقت این همه محبت و عشق اون رو ندارم
خواهر عزيز و گلم. و اي بهتر از جان من. اي به فداي نگاه تو، صداي تو و خنده هاي تو. من رو ببخشيد كه بر خلاف قراري كه با هم گذاشته بوديم در زير مطلبي كه برايم نوشتي اين نوشته را اضافه كردم و قانون يك در ميان را رعايت نكردم. دليلش اين بود كه ديگر نتوانستم طاقت بياورم. بخدا يك تار موي تو از تمام دنيا بيشتر برايم مي ارزد. اينكه در چند جمله لطيف زيبارين عشق دنيا را نثارم كردي و اشكهايم را در آوردي از تو ممنونم. خواهر جان؛ برادر به فداي تو؛ چه كسي گفته كه تو سزاوار اين تعريف ها نيستي؟ مقام تو در نزد من بالاترين مقام است و من بر دستهاي مهربانت بوسه مي زنم. اگرجه از من كوچكتري ولي قلب كوچكت گنجايش بزرگترين رازها و نيازهاي زندگي من را داشته است.. اين من هستم كه بايد از شما متشكر باشم. بخاطر همراهي تو و همنفسي تو و همه چيز تو. دوستت دارم. تا جان دارم و تا زنده اي و تا زنده ام...... برادرعاشقت
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
یک مناجات کوتاه بین 3 نفر (من و خواهرم و خدا)
خدایا عشق را به من عطا کن. او عاشقانه دوستم دارد و من می خواهم عاشق راستینش باشم
خدایا محبت را به من بیاموز زیرا تنها پاسخ من به محبت او مهربانی است
پروردگارا مرا با سوز دل آشنا کن تا در زمره دلسوختگان قرار گیرم
بار الهی زندگی ام را طوری قرار بده که بیشتر خدمتش کنم
خداوندا صبوری ام بده تا از دوری اش بی تاب نشوم
خدایا دیدارش را برایم هر روز مهیا کن. هر روز
دوستت دارم خواهرم
و تا ابد در خدمت تو
دیروز بود, توی ایوان دلم نشسته بودم و روزها را ورق میزدم.
دنبال چه می گشتم ؟؟! نمی دانم! شاید دنبال خودم!
انگار خودم را لا به لای این روز ها گم کرده ام!
میان گیر و دار همین افکار بود که غروب آمد.
آمده بود سری به ما بزند و برود .
سراغ روز را از من می گرفت , مثل همیشه مغرب را نشانش دادم و گفتم:
(( از آن طرف رفت , تند تر بروی به او می رسی!))
رفت ! باز هم غروبی از خانه ی ما گذشت ! همچون آهویی چالاک و خرامان بام های شهر را در نوردید و رفت!
گویی شب دنبالش کرده بود.( مثل بازی بچه ها!)
او که رفت , به رسم هر شب فانوسی روشن کردم. صندوقچه ی کنار ایوان چشمانم را نوازش می داد.
یادش به خیر!
آن روز ها! یادت هست؟؟!
سهم ما از دریای فرصت , صدف های بهانه بود و گوش ماهی های انتظار!!
آری انتظار! برای پیدا کردن بهترین بهانه ی شروع !!!
صبح که می امد
به ساحل فرصت می رفتیم......بهانه و انتظار جمع می کردیم تا شب از میان آنها بهترین را انتخاب کنیم!!!
بهترین !بهترین !بهترین !...........................
آنقدر از این بهترین ها جمع کردیم که صندوقچه هامان رنگارنگ و لبریز شد واین برامان عادتی ماندگار!!
یادم نمی رود آن شب :
با جیب هایی لبریز از بهانه های قشنگ , خسته و خوشحال , از ساحل فرصت آ مدیم , توی همین ایوان!
در صندوقچه هایمان را باز کردیم تا مثل همیشه بهانه انبار کنیم که...................
بهانه ها بیرون ریختند!!!!!!!!!!!
دیگر جایی برای بهترن های جدید نبود!! ...................دیگرانتظارها به لب رسیده بود!!!
تازه آن موقع بود که فهمیدیم آن همه بهانه و انتظار , برای شروع نکردن بود! نه برای شروع!!
کاش همیشه جیب هامان سوراخ بود!
کاش به جای این همه صدف و گوش ماهی جرعه ای فرصت برمی داشتیم! ............. و دقایقی شنا می کردیم و خیس می شدیم از فرصت!!
خدایا! کمکمان می کنی , میدانم!!
جیب هایتان سوراخ , صندوقچه هایتان بی بهانه و انتظار باد!!
*****************
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
امان از این نی نی کوچولو که این همه نیاز به مراقبت و توجه داره. از زمانیکه به اتفاق خواهرم سرپرستی این کوچولو را به عهده گرفتیم ۲ ماه شده. اوایلش کار مشکلی بنظر می آمد اما حالا دیگه نه. دیگه با ما خو گرفته و ما هم هر وقتی که اونو می بینیم شاد میشیم. خب مشکلات اصلی روی دوش خواهرم هستش من کمتر از خواهرم به اون سر می زنم ولی هر دوی مان هر روز چند ساعتی رو به اون اختصاص می دهیم.تقریبا یک جور تقسیم کار بین خودمون انجام دادیم چون از روز اول که دست توی دست هم گذاشتیم قرار شد تا آخرش وایستیم.
این کار ما یعنی تصمیم ناگهانی بزرگ کردن کوچولو ناز نازی برای خیلی ها عجیب بود. ضمن اینکه اصلا به کسی هم چیزی نگفتیم. از نظر ما نیاز به مشورت هم نبود. همین حالا هم بخدا خیلی از دوستان و آشنا ها و فامیل ها اصلا خبر ندارند. ولی وقتی خیلی ها با اون برخورد کردند کار ما رو تحسین کردند و به ما خواهر و برادر آفرین گفتند. من هم بیشتر از خواهرم تشکر می کنم چون مشوق اصلی ما در شروع این سرپرستی بود. ما دو تا آبجی و داداش امیدوار هستیم دوشادوش هم این کوچولوی عزیز و دوست داشتنی رو بزرگ و بزرگتر کنیم و تحویل جامعه بدیم.
راستی داشت یادم می رفت. نزدیک بود فراموش کنم که اسمش رو به شما بگم. اسم این کوچولو یک در میان هستش. آره عزیزان من. این همون وبلاگ دو ماهه ماست که هر روز به اتفاق هم بهش سر می زنیم. موفق باشید. تا جان دارم دوستت دارم آبجی مهربان
وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند.
شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"
جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."
شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد. عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند.
آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"
اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.
روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست!"
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
داستان نویسی و قصه پردازی ام خوب نیست. یعنی از اولش همینطوری بودم. این چند خط را هم با تشویق های خواهر نازنینم می نویسم. اگر بدانم که از فردا صبح دیگر نوشته هایم را نمی خواند حتی یک خط هم نمی نویسم. نوشته هایم برای او و بیاد اوست و در هر کلمه که می آورم او را یاد می کنم. در اینجا یک داستان کشکی ساخته ام که امیدوارم فردا بخواند:
خدا زمین و آسمان را در 7 روز آفرید
در روز هفتم زمین سرد شد و کم کم آماده زندگی شد. اول سبزه های کوتاه قامت و گلهای خودروی وحشی و سپس درختان تنومند سر از خاک در آوردند. سپس جانواران در دستور کار خلقت قرار گرفتند و خداوند آفرید آنچه بنام وحوش و پرنده و خزنده و علفخوار نام گرفت. مدتی گذشت و انسان خلق شد. همراه با خلق او تکلم؛ نوشتن و خواندن هم به او یاد داده شد. انسان به زمین رانده شد و بر همه جا دست گذاشت. قله ها را فتح کرد و عمق صخره ها را شکافت. تا قعر دورترین دریاها رفت و به فضا سفر کرد و همچنان پیش تاخت.
انسان همچنان می تازد و هر روز کشف جدیدی می کند و گوشه ای از دنیای علم را نمایان می کند. با تمام دانش و مهارتی که بدست آورده است از کشف راز عشق ناکام مانده است.
هنوز انسان نمی داند کانون و مرکز اصلی عشق در کجا قرار دارد
هنوز وقتی عاشق می شود خودش خبر ندارد
وقتی می فهمد که عاشق شده رازش را نمی تواند پوشیده نگهدارد
ذلیل عشق است و چه پهلوانان و نام آوران در زنجیر عشق اسیر شدند بدون هیچ تلاش
من شاید یک عاشق باشم
ولی نمی دانم از کدام نوع اش
خواهرم را دوست دارم
دیوانه وار دوست دارم اما میدانم دیوانه نیستم
اگر نزدش نباشم عکسش را می بوسم
و اگر نزدش باشم سرش را
دوستت دارم ...
خواهرم
در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود ، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند خسته تر و كسل تر از هميشه . ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بيا ييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك .همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد من چشم مي گذارم و ازآنجايي كه هيچ كس نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد . ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن ..يك ..دو ..سه همه رفتند تا جايي پنهان شوند .لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد ، خيانت داخل انبو هي از زباله پنهان شد ، اصالت در ميان ابرها مخفي شد ،هوس به مركز زمين رفت دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شدو ديوانگي مشغول شمردن بود هفتادو نه ... هشتاد ... و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود وپنج ...نودوشش .هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد وداخل يك بوته گل رز پنهان شد .ديوانگي فرياد زد دارم ميام .واولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي ،تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان ، دروغ ته درياچه ، هوس در مركز زمين ،يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود. حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني واو پشت بوته گل رز است . ديوانگي شاخه چنگك مانندي چيد وبا شدت وهيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد ودوباره ودوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد و با دستهايش صورتش را پوشانده بود واز ميان انگشتا نش قطرات خون بيرون مي زد شا خه به چشمان عشق فرو رفته بودند واو نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود ديوانگي گفت من چه كردم من چه كردم چگونه مي توانم تو را درمان كنم ؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كاري بكني راهنماي من شو .
و اينگونست كه از آنروز به بعد عشق كوراست و ديوانگي همواره همراه اوست .
اگرعشق به شما اشاره كند به سوي او بشتابيد .
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
اگر خواهر ندارید اشکالی ندارد این را بخوانید:
برادر و خواهر بودن و آیین دوستی و رفاقت در میان انسانهای پاک دارای اصول و قوانین خاص خود است. یکی از این آداب؛ دست دادن با خواهر است و یکی دیگر اینکه به او عطری هدیه بدهی که دوست دارد یا اینکه بر سر یک سفره غذا بنشیننی و لقمه ای که او بر آن لب زده است را از او بگیری و نوش جان کنی.
امشب مطلبی را در یک وب سایت بنام خاوران خواندم که نوشته بود: در هندوستان نماد دو برادر و خواهر که عاشق هم باشند یک رشته رنگین از ابریشم است و این با ارزشترین نماد پیوند دوستی خواهر و برادر است. در این حالت برادر؛ میتواند تنی، ناتنی، و یا هر مرد شایستۀ دیگر، حتی از میان مردانی باشد که هیچ نسبت فامیلی ندارند و حتی دو برادر و خواهر که از یک پدر و مادر هستند هم می توانند با هم چنین پیمانی ببندند.
برادر و خواهری که پیمان عشق می بندند نخست خواهر رشتۀ که از ابریشم است و از تارهای زرد و سرخ ساخته شده است؛ به بند دست راست برادر مورد نظرش می بندد و در عوض، آن مرد به خواهر خوانده اش، شیرینی و یا هدیه دیگری می دهد و این بدین معنا است، که خواهر باید همیشه در نزد برادرش عزیز و گرامی بوده و از کمک و یاری آن بر خورد دار باشد. در این موقع این رشته دست بند با چند گل خوشبو آراسته می شود و مراسم برادر و خواهری با جشن و شادی شروع می شود.
باید یاد آور شد که مقام و ارزش برادر و خواهر خوانده گی در نزد جوانمردان، بلند تر از مقام و ارزش (رفاقت) و یا (رفیقی) است؛ چرا که در رفاقت امکان دارد طرفین با هم حقوق مساوی، نداشته باشد؛ حال آنکه در خواهر خوانده گی و برادر خوانده گی هر دو طرف مانند برادر و خواهر واقعی هستند. حالا دیگر نگران نباشید. خواهر مورد علاقه خود را جستجو کنید و بیابید.
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
روز چهارشنبه با خواهرم بودم و تا امروز که این نوشته را می نویسم هنوز او را ندیدم. فکر می کنم غروب آن روز با زدن یک حرف ناراحتش کردم. همه آنهاییکه این وبلاگ را مرور می کنند و تا حالا نوشته های ما را خوانده اند می دانند که ما بشدت به هم علاقه مندیم. این عشق و علاقه بین تمام دوستان و آشناها هم مثال زدنی شده و خیلی ها برای اثبات علاقه یک خواهر و برادر ما را مثال می زنند. من اینجا امیدوارم که لایق این محبت ها باشم.
خواهرم مهربان است. صدایش، نگاهش، خنده اش و سکوت اش مرا غرق در آرامش می کند. اصلا او یکپارچه دلگرمی و آرامش است. بیش از حد دست و دلباز است. به هر مناسبتی من را شرمنده می کند. با اینکه حقوق خیلی زیادی ندارد ولی طبع بلندی دارد که دوست دارد همه را برای بهترین هایش خرج کند. من روز چهارشنبه برای اینکه کمی هم به فکر خودش باشد و پس اندازی برای خود دست و پا کند با او با نامهربانی صحبت کردم. البته فکر می کردم چون من بزرگتر هستم اصلا لزومی ندارد او برای من هدیه بخرد. اکنون اینجا از او عذر خواهی می کنم و امیدوارم درشتی مرا بخود نگیرد. همه جا و همه وقت دوستت دارم خواهر جان
هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده
عمر آینه ی بهشت، اما ... آه بیش از شب و روز تیره و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست زیرا یکی از دریچه ها بسته ست
نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد نفرین به سفر، که هر چه کرد او کرد
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
خواهر نازنین من
غمخوار روز تنهایی من
ای سنگ صبور درد دلهای برادر
تو خود برای من معلمی هستی
گرچه چند صباحی از من کوچکتری
ولی با آن روح بزرگ و طبع بلندی که داری
در زمره بهترین معلمهای تمام عمر من بودی
تا این دنیا دنیاست و تا زمانیکه در کنارت هستم
دوستدار تو هستم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پس روز شما هم مبارک باشد. ای بهترین خواهر و ای بهترین معلم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تعليم و تعلم از شئون الهي است و خداوند، اين موهبت را به پيامبران و اولياي پاک خويش ارزاني کرده است تا مسير هدايت را به بشر بياموزند و چنين شد که تعليم و تعلم به صورت سنت حسنه آفرينش درآمد.
انسان نيز با پذيرش اين مسئوليت، نام خويش را در اين گروه و در قالب واژه مقدس «معلم» ثبت کرده است. معلم، ايمان را بر لوح جان و ضميرهاي پاک حک مي کند و نداي فطرت را به گوش همه مي رساند. همچنين سياهي جهل را از دل ها مي زدايد و زلال دانايي را در روان بشر جاري مي سازد
برادر گلم روز معلم بر شما مبارک باد
![]()
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
امشب هر چه فکر کردم نتوانستم چیزی بنویسم. یعنی انگار مغزم جواب کرده بود. مجبور هم بودم که بنویسم چون نوبت من بود و همه می دانند تا من ننویسم خواهرم نیمه دوم خودش را نمی نویسد. وبلاگ کوچک و محقری که برای مان کم کم تبدیل به یک دلخوشی شده و برای دل خودمان چیز می نویسیم. البته خیلی ها هم آمدند و در طول اینمدت به ما ابراز لطف کردند و ما متاسفانه آنطور که باید به سایتهای زیبایشان سر نزدیم و امیدواریم ما را ببخشند.
فردا روز معلم است و خواستم ۲ خط از مقام معلم بنویسم. معلمی که فردا باید برای بوسیدن دستانش به نزد او بروم. یک دسته گل مریم هم برایش خواهم خرید که اتاق کارش را خوشبو و معطر کند. من بسیار بسیار مدیون محبت او هستم. محبتی که قادر به جبرانش نخواهم بود.
من ستایش گر معلمی هستم که اندیشیدن را می آموزد نه اندیشه ها را (دکتر شریعتی)
روز معلم بر همه معلمان مبارک باد
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
در کنار خانه مادر یعنی جائیکه خواهر دوست داشتنی من زندگی می کند مزرعه ای سرسبز وجود دارد. بعضی وقت ها که با خواهر مهربانم تا منزل هم قدم می شویم بوی خاک مرطوب مشام ما را می نوازد. کوچه ای ساده و سنگفرش به سادگی و پاکی آنهاییکه در خانه های آن کوچه زندگی می کنند. بوی سبزه و چمن، خاک نمناک و بوی باران آنجا را خوب می شناسم. بلندیهای روبروی آن کوچه شبها نورباران است. نام کوچه بنام گل است و همه آدم های آن از نگاه من خوب و خواستنی و مانند گل هستند.
آهای برادرهای دنیا، آیا تابحال با خواهر خود هم قدم شده اید؟ آیا با او از بهار صحبت کرده اید؟ چند روز آفتابی و جند شب مهتابی به چهره هم نگاه کردید؟ آیا بر پیشانی خواهر مهربان خود بوسه زده اید؟ چند بار به او هدیه داده اید و چند بار از چیزهای دوست داشتنی اش او با او حرف زده اید؟
نمی دانم بعد از ما چند خواهر و برادر عاشق روبروی هم عاشقانه می نشینند و به هم لبخند می زنند؟ مهم نیست و نمی خواهم بدانم که پس از ما چه خواهد شد. ما در زندگی همیشه سعی داشتیم همه اینها را برقرار کنیم . ولی نمیدانم آیا از نگاه خواهرم موفق بوده ام یا نه؟ دوستت دارم. بیشتر از همیشه
سلام دادشی گلم....
اين مطلب براي من ميل شده بود خيلي لذت بردم اميدوارم شما هم خوشتون بياد
۱- دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من هنگام با تو بودن پيدا ميكنم.
۲- هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و آنكه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود.
۳- اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
۴- دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
۵- بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني هرگز به او نخواهي رسيد.
۶- هرگز لبخند را ترك نكن ، حتي وقتي ناراحتي ، چون هركس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.
۷- تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
۸- هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران.
۹- شايد خدا خواسته است ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر ميتواني شكرگذار باشي.
۱۰- به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آنچه بعد از آن آمد لبخند بزن.
۱۱- هميشه افرادي هستند كه تو را ميآزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني.
۱۲- خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه حود را ميشناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.
۱۳- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها زماني اتفاق ميافتد كه انتظارش را نداري.
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
نزدیک به یک ماه و نیم از نوروز سپری شده اما همچنان هوا خنک است. این خنکای بهاری را دوست دارم وقتی نسیم گونه هایمان را امروز در باد در نوازش داد. یادت هست؟
یادت هست که امروز در کنار هم ایستادیم و با هم از پنجره بیرون را نگاه کردیم. منظره عابران پیاده، عبور ماشین ها و هیاهوی جمعیت را با نگاهمان بدرقه کردیم؟
آفتاب مرده ای تابیدن گرفت هر چند کوتاه. یادت هست در همان زمان کوتاه با هم خورشید را تا پشت ابرها جستیم؟
یادم هست خندیدم و خندیدی؟ و من گفتم خواهرم ایکاش صد بار بیش از این برادرت بودم؟ و تو باز خندیدی...
این چند روز خوب دیدمت و یک دل سیر زیارتت کردم. شاد باشی خواهر جان. به شادی بهاران
کسی که مثل هیچ کس نیست
کسی که در باور کوچکم مهربان ترین فرشته شد
ناجی قلبم! دلم برای تو تنگ است... آری تو
تو که روزی آمدی و عطر نفس هایت برای همیشه در تنهاییم جاری شد
تو که آمدی و مرا تا بی کران آرزوهای زیبایت بردی
گل خوشبوی من دلم برای تو تنگ است
و هنگام نوازش باران تو در یادمی
شیرین ترین رویای خوشبختی...
قسم به پاکی چشمانت و قسم به مهربانی دستانت که در باور کوچکم مهربان ترین فرشته شدی.
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
سلام به شما ای خوب من
میدانم فردا صبح نوشته ام را خواهی خواند. در اولین فرصتی که پیدا کنی تمام جملات من را خواهی خواند. نه یک بار نه دو بار بلکه بارها و اینها همه از محبت توست. در نوشته قبلی از من سوال کردی که چرا قسمتهایی را کپی برداری کرده ام. خب باشد از این ببعد خالص و یکدست و از خودم می نویسم. فکر کنم فهمیدم که دوست داری در این وبلاگ از چه چیزهایی با هم حرف بزنیم. حتی اگر یک مخاطب هم نداشته باشیم دیگر مهم نیست چون خودمان اولین مخاطبان هم هستیم.
یادم می آید در تمام دوره هایی که با هم داشتیم جز محبت و احترام چیزی بین ما جاری نبود. خوشحال ترین روزی که از شما بخاطر دارم روزهای شادی دیگران و غم انگیزترین آن روزهای مربوط به ناراحتی دیگران بود و اینها همه از محبت توست.
اصلا اگر محبت تو نبود دنیا برای برادری مثل من چه رنگی داشت. اگر خنده های دلنشین تو نبود چگونه ملال و خستگی از تنم خارج می شد؟ اگر امروز رخسار مهربان تو را نمی دیدم رخسار دنیا چه بی رنگ بود.
خواهر جان، عشق برادرانه خودم را نثارت می کنم و روی ماهت را که مثل فرشته هاست می ستایم. همه وقت و همه جا بیادت هستم.... مهربانم دوستت دارم و میدانم تو نیز دوستم میداری ...
اینها همه از محبت توست
براي ديوانه نويسي هاي شبانه ام …بهانه اي جز گلايه از تو ندارم
آيا مگر مي شود در اين روزها كه مرا به هزاره اي بودن عشق به مسلخ تمسخر مي كشند
دليل عاشق بودنم را كتمان كنم؟
آري به ذات پاك هر چه قاصدك سرگردان و به زلالي چشمهاي خيس اشك هر شبم
من سالهاست راه خانه ام را گم كرده ام…آنقدر دور شدم كه ديگه انگار توان برگشت را ندارم
تاب شروعي دوباره و خواندن سرود زندگي را
در همان سالهاي جواني عشق از دست دادم
مي دانم كه كساني كه اين متون سراسر تشويش را مي خوانند
به يقين مي رسند كه ديوانه ام
اما به خودت نگاه كن
تا اين زمان چند بار ته دلت لرزيده است يا دل كسي را لرزانده اي
به تعدادي كه دلت لرزيده حق با تو
و به تعدادي كه لرزانده اي حق با من.
خورجين خاطرات با تمامي سنگيني اش تا آخرين لحظه ي زندگي با توست
اي گل بهانه ي خودكشي هاي شبانه ام
اين گناه بر طوقه ي گردنت خواهد ماند
زيرا فرصت تغيير به گردنبند را به من ندادي
بارها مي گوييم كه اين كار به نفع او بود
جدايي فرصت درك بهتر را به او مي دهد
ما كه هر كاري توانستيم كرديم
ديگر از پسش بر نمي آييم...
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
سلام دوباره
امروز داشتم وبلاگهای برادرانه و خواهرانه را در وب جستجو می کردم و می خوندم. آدم این وقتها به چیزهای جالبی بر میخوره. مثلا دو تا برادر و خواهر دعوا کردند و خواهره زده تموم وبلاگ رو پاک کرده! یا اینکه هردو بدلیل امتحان یک ماه چیزی ننوشتند و مواردی شبیه به این.
چیزی که خیلی ازش خوشم اومد یک جا برادره اومده و انواع بوسه را تقسیم بندی کرده. من هم عین مطالب برگرفته از وبلاگ آبجی-داداش (از بلاگفا) را برایتان می آورم. دوستان بد به دلشون راه ندهند. نویسنده خیلی صادقانه نوشته. من هم با حفظ امانت داری اون رو اینجا کپی کردم:
به نظر من بوسه تراوش یک احساس درونیه. حالا این احساس میتونه خوب، بد، کم، زیاد، واقعی و یا غیر واقعی باشه!
حالا به سبک خود همونی که نوشته عمل می کنم! یعنی دسته بندی بوسه ها!!!
بوسه مادر: این نوع بوسه از نرمی و لطافتی برخوردار است که نظیر آن را هیچ کجا پیدا نمی کنید... بوسه ای که عشق... نگرانی... دلواپسی... و تمامی احساسات پاک مادر به فرزندش را همراه دارد.
بوسه خواهر و برادر: شاید این رو بیشتر بشناسم... با اینکه تا به حال تجربش نکردم... ولی باهاش خو گرفتم... این بوسه از نظر ارزشی بعد از بوسه مادر قرار داره. بوسه ای که عشقی معصوم... دلنشین... و با آرامشی بی نظیر به همراه داره... بوسه ای که دلگرمی شخص مقابل را به ارمغان میاره... البته لازمه که بگم هر خواهر و برادری مورد بحث نیستن... خواهر برادر هایی هستن که سالی به دوازده ماه با هم با روی خوش صحبت نمی کنن... هیچ وقت برای هم نگران نمیشن... هیچ وقت به فکر صلاح هم نیستن... از طرفی خواهر و برادرایی هم هستن که هر قدمی که بر می دارند به هم فکر می کنند... همینطور به دیگر اعضای خونوادشون.
بوسه همسر: این قسمت را خودم سانسور کردم چون به موضوع وبلاگ ما ربطی نداره!
بوسه خاک: بوسه ای که از خاک به روح و از روح به خاک در تبادل است... بوسه عشق به میهن... به وطن... به زادگاه و نقطه تلاقی بود و نبود... بوسه ای که تعصب و پاسداری از خاک رو نشون میده... شاید بهتر باشه بگم... چو ایران نباشد تن من مباد!
بوسه اجباری: میتونه از روی رودر بایستی باشه... میتونه برای چاپلوسی یا همون پاچه خواری باشه... میتونه واسه شیره مالیدن یا به عبارتی گولی مالیدن باشه!! در هر حال به هر مقصودی که باشه... با عشق نیست... بهتر رو همونی که نوشته گفته که این بوسه سرده! گرمی اگر هست در ظاهره... نه در دل... نه در قلب... که من یکی میگم ذره ای نمیارزه... نباشه بهتره...
حالا با این همه تفاسیر میتونیم تعریفمون رو کامل بکنیم. اینکه همونطور که قصد از بوسه و نوع بوسه متفاوته، نتیجه ای که بر طرف مقابل هم داره متفاوته! میتونه عشق... آرامش... آسودگی... و تمامی اونچه که میخوایم رو به ما بده... و بالعکس... میتونه تنفر... انزجار و... رو بفهمونه...
اون روزا، خونهی ما من و تو و بچگیا
حوض آب و دو ماهی گل یاس و اقاقی
یه آسمون، یه کوچه دو پنجره، دو خونه
کتاب و درس و مدرسه ریاضی و حساب و هندسه
خندههای بیبهونه نامههای عاشقونه
شیطنت و جوونی اون همه مهربونی
شادی تو، خندهی من عکس تو، تو دل من
مرگ تو، شکستن من رفتن تو، گریه من
عمر کوتاه تو، گل یاس من لباس سفید تو، آخرین دیدار من
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
خدمت دوستان و عزیزان و سروران عرض ادب و احترام دارم. همانند ماه گذشته که تصویری از مسافرت خودم و خواهرم به لوزان سوئیس را برایتان به نمایش گذاشته بودیم امشب هم قصد دارم که عکسهای بیاد ماندنی من و خواهرم را که چند سالی از من کوجکتر هست به شما نشان بدهم. البته مثل خیلی از نوشته های قبلی ممکن است صحبتهای قسمت برادرانه وبلاگ را جدی نگیریرد ولی باور بفرمایید این یکی عین حقیقت است و اصلا چه لزومی دارد که من ساعت ۱۲ نیمه شب پای سیستم بنشینم و دروغ بافی و خیال پردازی کنم؟ هان؟ و اما عکس ها :
عکس اول تولد خواهرم: طفلکی پس از یک سفر طولانی و خسته کننده بعد از ۹ ماهه بدنیا اومده بود. نمی دونم حالا چرا من اینقدر خسته بودم؟ بهر حال فکر کنم تازه از بیمارستان برگشته بود خونه . اینجا
عکس دوم دو ماهگی خواهرم: بله اینجا خواهرم بیداره و من هم اونو محکم نگه داشتم که نیفته زمین و البته همانطورکه میبینید کلی هم توی عکس دارم پز میدم که خواهرم کنارمه اینجا
عکس سوم یکسالگی خواهرم: این عکس رو کاملا بیاد میارم. من یواشکی رفته بودم سر وقت خوراکی هاش و داشتم ناخونک میزدم که فهمید و به سرعت اومد به طرفم و محکم دستم رو گاز گرفت. البته چون خان دایی اونجا داشت از ما عکس می انداخت من هم با لبخند زورکی مجبور شدم آبروداری کنم اینجا
عکس چهارم ۴ سالگی خواهرم: ببینید مثل دو تا بچه کولی از ما عکس انداختند. یادم نیست عکاسش کی بوده ولی اگر دستم بهش برسه... اینجا
عکس پنجم ۹۰ سالگی: قبل از اینکه این عکس رو ببینید به شما بگم که هنوز وقت این عکس نرسیده اما ما خودمان تونستیم پیش بینی کنیم که در سال ۱۴۴۰ این شکلی خواهیم شد. اینجا
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
بنظر خودم اصلاخوب نمی نویسم. نوشته هایم زیبا نیست. رنگ تازگی و جذابیت در آن دیده نمی شود. یعنی وقتی به نوشته هایم بر میگردم از خودم میپرسم: همین؟ تمامش همین ها بود که دلت می خواست بگویی؟ چقدر سبک بود این حرف ها!
ولی چه کنم که بیان احساس کار ساده ای نیست یا لااقل من از بیان آنچه بایدبگویم و آنچه در دل دارم عاجزم. شاید خیلی وقتها بر این باور باشم که خوب می فهمم و به جوابهای مهمی در زندگی رسیده ام اما اغلب یقین می کنم که ما انسانها با تمام فهم و کمالاتی که خداوند برایمان قایل شده تا چه اندازه می توانیم مخلوقات عاجز و بی دست و پا باشیم. در این نیمه شب، این نوشته تنها چیزی نیست که من بخواهم سهم خودم از وبلاگ (یعنی نیمه آبی) را با آن پرکنم ولی چه کنم که امشب این احساس بر من غلبه کرده اگرچه میدانم روز پنجشنبه که خواهرم را خواهم دید برای یک هفته انرژی و نشاط خواهم داشت.
تابستان برای من فصل رویایی است. همه از گرما بیزارند اما هر چه از بهار به تابستان نزدیکتر می شویم من شاداب تر می شوم. در گرما برخلاف خیلی ها چای زیاد می نوشم. لیوان ها پشت سر هم پر و خالی می شوند و خواهر مهربانم لیوان لیوان برایم چای می آورد. همه دوستانم می دانند که من چقدر عاشق چای هستم. چقدر سخت بود زندگی بدون چای و من حتم دارم که خواهرم این را در من کاملا دیده است. تا روز پنجشنبه به خدا می سپارمت.
هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است
این وبلاگ بدلیل کم آوردن تعطیل می شود !!!
شوخی کردم بابا. جدی نگیرید. شما که اینقدر زودباور نبودید. تا خواهرم هست و من هستم و مطلب می نویسد و من هم می نویسم، حالا حالاها ادامه می دهیم. فعلا بیننده وبلاگ ما باشید.
راستی تا یادم نرفته این جمله دوست داشتنی را یادآوری کنم:
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
بازم دير رسيدم، مثل هميشه و بازم مثل هميشه نميتونم دم بربيارم، گاهي تعجب ميكنم كه تا چه حد ميتونم اين سينه رو پر كنم از حسي كه شايد به تعبير ديگران اسمش غم باشه، هميشه فكر ميكنم اين ديگه آخرين لحظۀ تاب آوردن ِ اما اون باز هم همراهيم ميكنه.
گاهي اونقدر حرف داري كه نميدوني از كجا بايد شروع كني پس تو يه سكوت نافرجام باقي ميموني و هيچوقت شروع نميكني، گاهي ميترسي شروع كني چون از پايانش ميترسي، پاياني كه شايد باز هم تو نتوني تاب بياري از بازيهاي رمزآلودش.
اونقدر خودم رو كوچيك ميبينم كه حتي ديگه شك دارم به باورهاي كهنم، باورهايي كه چشم بسته فريادشون ميزدم، آخه اون كه اون بالاست بد جوري من رو به بازي گرفته، بازيي كه خودم از ش خواستم شروع كنم، باز هم شروع باز هم پايان، نميدونم تا كي ادامه داره اما من ديگه ادامه نميدم به قول اون دوست سياه پوشمون ميخوام فرياد بزنم وايستا دنيا، وايستا دنيا من ميخوام پياده شم.
گردونۀ روزگار بدجور من رو چرخوند جوري كه هنوزم دارم گيج ميخورم با اينكه بارها پيشبيني ميكردم اين پايان رو، تو شهر بازي ِ روزگار اين بار هم بليطم باخت و من وسط راه پياده شدم.
ميدوني اشكال كار من چيه؟ يه دعاي نابهجا، دعايي كه مستجاب شد، انگار خدا منتظر بود كه من همچين درخواستي بكنم و اون هم بشينه و بازي من رو تماشا كنه، يه بار ازش خواستم كه اين حجم گوشتي تپنده رو روحي درش بدمه كه اسمش رو گذاشتن عشق، چه ميدونستم كه ويلان بيابان چه كنم ميشم و تاب از كفم بيرون ميشه، چه ميدونستم كه شب و روزم پر ميشه از هواي باروني ِ دل كه دم و بيدم چشمام رو به بازي ميگيره، چه ميدونستم كه شوريدگي چيه؟ و شيدا كيه، چه ميدونستم كه پاهاي لرزان من تاب نمياره گمشدۀ خرابات عشق بشه و خودشو گم كنه تا به وجود برسه تا به هست برسه، من گم شدم اما هنوز به وجود نرسيدم، اي خدا روشن كن چراغ آخر رو من ديگه نميخوام بازي كنم.
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
زندگي خوردن و خوابيدن نيست
انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست.
زندگي چون گل سرخي است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف.
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطر و برگ و گل و خار همه همسايه ديوار به ديوار همند.
(دکتر علي شريعتي)
خواهر خوبم، نازنین مهربانم که خوب میدانی از صمیم قلبم دوستت می دارم. امیدوارم در ادامه زندگي هميشه خارهاي هم را تحمل کنيم و بدانيم که ممکن است خار گل سرخ هم دست ما را بيازارد
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
دیشب طبق یک عادت قدیمی منتظر دریافت ایمیل بودم. از هر که می خواست باشد. فقط چیری باشد از یک دوست تا مرا خوشحال کند. در کمال ناباوری ام از یکی از بهترین دوستانم نامه ای رسید با چند اسلاید. من مطالب یکی از صفحات اسلاید را اینجا آوردم. خیلی شبیه به زندگی ما آدمهاست:
خيالمان ميرسد كه زندگي، همان زندگي دلخواه، موقعي شروع ميشود كه موانعي كه سر راهمان هستند ، كنار بروند:
زماني كه بايد براي كاري صرف كنيم،
بدهيهايي كه بايد پرداخت كنيم و ...
بعد از آن زندگي ما، زيبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آنكه همه اينها را تجربه كرديم،
تازه مي فهميم كه زندگي، همين چيزهايي است كه ما آنها را موانع ميشناسيم.
اين بصيرت به ما ياري ميدهد تا دريابيم كه جادهاي بسوي خوشبختي وجود ندارد.
پس بياييد از هر لحظه لذت ببريم
براي آغاز يك زندگي شاد و سعادتمند لازم نيست كه در انتظار بنشينيم:
در انتظار فارغ التحصيلي، بازگشت به دانشگاه، كاهش وزن ، افزايش وزن،
شروع به كار، ازدواج، شروع تعطيلات، صبح جمعه،
در انتظار دريافت وام جديد، خريد يك ماشين نو، باز پرداخت قسطها،
بهار و تابستان و پاييز و زمستان،
اول برج، پخش فيلم مورد نظرمان از تلويزيون، مردن، تولد مجدد و...
تقدیم به شما خواهر مهربانم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|