يك در ميان، عاشقانه های من و برادرم .... دل نوشته های ما دو نفر |
در همهمه سکوت اتاقم قلم را با خود همراه می کنم تا صریح و بی پروا حرفهایم را بر دل کاغذ بنشاند.چون تنها در سکوت است که موج احساسم می جوشد و در یک آن هزاران واژه غریب بر سر و روی کاغذ می ریزد.مگر در هر ثانیه چند کلمه می تواند از میان لبان بیرون بریزد تا بیانگر احساس درون باشد؟!!
گاهی آنقدر به تو نزدیکم که حس می کنم صدای قلبم را می شنوی و با خود می گویم دیگر چه نیازی به سخن گفتن که تو خود همه حرفهایم را از صدای قلبم می خوانی....و گاهی آنقدر از تو دورم که هر چه صدایم میزنی فقط حرکت لبهایت را می بینم و صدایی نمی شنوم!
دلم هوای پرسه زدن در کوچه پس کوچه های خاطراتم را دارد.دلم سخت محتاج هوای تازه کوچه های است که خاطره بهار دارد....خاطره عشق....وای که بهار خاصیتش عشق است!بوی بهار.......... یعنی بوی عشق
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
چند روز است که صدایش را نشنیدم تلفن را برمیدارم و به محل کارش زنگ می زنم:
- سلام خواهرم
-سلام داداش، حالتون خوبه؟ خوبین شما؟
- ممنونم چه خبر؟ اصلا حالی از ما نمی پرسی؟ نمیگی برادری داری...
- چرا اتفاقا همیشه به بادتون هستم. من هم دلم براتون تنگ میشه
-وبلاگ رو خوندید؟ می تونید با صدای بلند پشت تلفن بخونید؟
صدای خنده نازنین خواهرم... کمی از سطر اول را می خواند و صدایش آرامتر می شود. می پرسم بقیه چی؟ می گوید توی دلم می خوانم چون خجالت می کشم.
خواهرم دوستت دارم بخاطر تمام اون شرم و حیایی که در وجودت هست. حتی از برادرت هم شرم داری. تو چقدر خوبی. ضمنا اون قسمت مربوط به آی دی مسنجر را درست کردم. دیگه خیالت راحت باشه
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
در نیمه های شب بر میخیزم
بسترم دیگر خواب مرا نمی پذیرد و به ساعت نگاه می کنم
تا اذان صبح تنها چند دقیقه باقی است. افکار پیچیده و اوهام مرا در خود گرفتار می کند
همه چیز امشب به سراغم آمده به غیر از خواب که طومارش برای امشب بسته شده است
کم کم صدای اذان از نزدیکترین مسجد محل به گوش می رسد
من آمده ام تا در این ساعات خلوت با یاد تو خلوت کنم. هر چند این خلوت کوتاه باشد
میدانم که در خواب ناز خفته ای. به فرشتگان نگهبان می گویم کنار تخت تو پرواز نکنند مبادا ترنم نازک بالهایشان خوابت را آشفته سازد.
بیادت هستم خواهر خوبم. امیدوارم شما هم بیادم باشید
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
امروز يك ايميل انگليسي از يكي از دوستان دريافت كردم. از همين اسلايدهايي كه بيشتر از اونطرف به دست ما ميرسه. چون از سفر برگشته بودم و چند روز آپديت نكرده بودم ديدم بد نيست ترجمه اون رو اينجا بگذارم. اميدوارم خواهر مهربان من از آن خوشش بياد:
در زندگي دو روز وجود دارد كه در آن نمي توان هيچ كاري انجام داد: يكي ديروز و ديگري فردا
براي آنكه ديروز گذشته است و فردا هم از راه نرسيده است. اما امروز براي همه كار وقت باقي است
دوست داشتن ..... عشق ورزيدن .... غوطه ور شدن در خيال و آرزو .....
پس قبل از اينكه امروز مان تبديل به ديروز شود هر كاري كه فرصت آن باقي است انجام دهيم
دوستدار تو - برادر
روزی دروغ به حقيقت گفت : ميل داری با هم به دريا برويم و شنا کنيم ؟
حقيقت ساده لوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ،
وقتی به ساحل رسيدند حقيقت لباس هايش را درآورد .
دروغ حيله گر لباس های او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت ، عريان و زشت است
، اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهری آراسته نمايان می شود ...
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
نميدانم اين تصوير يا شايد هم نقاشي چطور سر از كامپيوتر من در آورد ولي به نظرم تصوير دختر معصومي را نشان مي دهد كه نورباران شده است. معصوميت و پاكي او همانند هاله اي از نور در اطرافش هستند. بنظر من اين نقاشي مال هر كسي كه باشد اثر بسيار زيبايي است.

ای که وقتی بنده ای چیزی از تو خواست به او عطا می کنی و هنگامی که چیزی را که در خاطر اوست ،
آرزو می کند او را به آرزویش می رسانی :وقتی کسی به تو روی آورد او را به خود نزدیک کنی و میان خود
با او فاصله ای نگذاری و آنگاه که آشکارا به تو نافرمانی کند ،گناهش پنهان داری و بپوشانی و چون به تو
توکل کند ،به کار او برسی و کفایتش کنی .خدایا،کیست که از سر خواهش پذیرایی به درگاه تو فرود آید و
تو از او پذیرایی نکرده باشی و کیست که با دل امیدوار در پیشگاهت بایستد و تو به او احسان نکرده
باشی ؟آیا شایسته است که نومید از درت بازگردم ؟ حال آنکه جز تو مولایی نمی شناسم که به احسان
معروف باشد.چگونه به جز تو امید بندم در حالی که همه ی خیرها بدست توست و چگونه به جز تو
آرزومند باشم حال آنکه آفرینش و فرمانروایی تراست.آیا رشته ی امید خویش از تو بگسلم؟حال آنکه آنچه
از تو نطلبیده ام به فضل خود به من عنایت فرموده ای ،یا مرا به کسی مانند خودم نیازمند می سازی در
حالی که به رشته ی لطف تو در آویخته ام.ای که آنان که به رحمت تو روی آوردند نیکبخت گردند و آنان که
عذر گناه می خواهند به عذاب تو مشقت نبینند،چگونه فراموشت کنم حال آنکه پیوسته به یاد
منی و چگونه دل به دیگری بندم در حالی که تو نگهبان منی.خدایا،دست خود را به دامان کرم تو
آویخته ام و برای رسیدن به عطاهای تو آرزوی خویش گسترده ام:پس به پاکی یگانگی خود پاکم گردان و
مرا از بندگان برگزیده ات قرار ده.ای که هر گریزنده به تو پناه آورد و هر جوینده به تو امید بندد،ای بهترین
مورد امید و ای کریمترین مورد درخواست ، ای که سائل خود را نومید باز نمی گردانی ،ای که درگاهت به
روی خواهنده باز است و پرده ی بارگاهت بر امیدواران یکسو،از کرم تو می خواهم که بر من از عطای خود
چیزی ببخشی که به آن ،چشمم روشن گردد:از امیدخود چیزی ،که دلم از آن آرام گیرد:از یقین چیزی
،که ناگواریهای دنیا به آن آسان شود و پرده های کوردلی از بصیرتم کنار رود.سوگند به رحمتت ای مهربون
ترین مهربون ها......![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
بعضی وقتها بنا به بعضی از دلایل آدم به بعضی ها نمی تونه اطمینان کنه ولی در عوض بعضی دیگر هستند که میشه با اون بعضی ها درد دل کرد. خواهرم از اون بعضی هاست.
یه وقتهایی یه جورایی آدم دلش میگیره و به دنبال یه نفره که یه طوری سر صحبت و درد دل را با اون یه نفر به یه بهونه ای باز کنه. خواهرم از اون یه نفر هاست.
گاهی اوقات گاه و بی گاه آدم دچار یک سر در گمی ناگاه و نا خودآگاه میشه. ناگهان دلش میخواد یه فرد آگاه در کنارش باشه. اون آدم آگاه خواهر منه.
خواهر جون . یادت هست دیروز که همدیگه رو دیدیم ازت پرسیدم خدا چطور من و تو را با هم خواهر و برادر کرد؟ یادت هست؟ فکر می کنی چرا و چطوری؟ برادر و خواهری به قلب آدمهاست مگه نه؟
بعضي وقتا، بعضي حرفا، از بعضي آدما مثل يه خنجر مي مونه که احساستو خراش مي ده.
شايد اون کس حتي خودش ندونه اما رد اون زخم مي مونه بعضي وقتا تا ابد.
وقتي کسي برات ارزش داشته باشه حرفاش و فکراشم
برات مهم مي شه و اونوقته که حرفاش بيشترين تاثير رو داره.
کاش وقتي حرف مي زنيم بدونيم چه تاثيري روي ديگران مي زاريم .
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
هر روز صبح وارد محل کارش میشه. کلید رو از کیفش در میاره و دفتر رو باز میکنه . چراغ ها رو روشن میکنه و یک سری به همه اتاق ها میزنه. بقیه هم کم کم میان ولی ایشون همیشه نفر اول است. بعدش میاد سراغ کامپیوتر. اون رو روشن میکنه و صبر میکنه تا تماس اینترنت برقرار بشه. سپس آدرس وبلاگ یک در میان رو می نویسه. وقتی صفحه سایت باز میشه و می بینه که قسمت آبی رو برادرش بالای قسمت مشکی اضافه کرده ذوق می کنه و شروع میکنه به خواندن. نوشته های جدید را میخونه بعد از اینکه خواند دست بکار میشه و یک پیام پر از مهر و صفا برای برادرش می نویسه. برای داداشی یادداشت میگذاره که اون رو دوست داره و مثل همیشه بهترین آرزوها را براش داره. من اون رو می شناسم ولی به شما نمیگم تا خودتون حدس بزنید کیه؟
اگه گفتید اون کیه جایزه دارید. یک دستگاه خودروی سواری سمند شاید هم بنز الگانس...
زمان طولاني ميشه واسه اونايي كه غصه دارن . كوتاه ميشه
واسه اونايي كه شادن .
دير ميگذره براي اونايي كه منتظرن . زود ميگذره
براي اونايي كه عجله دارن.
اما ...... اما ابدي ميشه براي اونايي كه عاشقن
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
برایم عادت شده که هر وقت اوضاع من كمی رو به راه می شود خدا با آزمايشی قدرتمند مرا به جدال با خودم واميدارد.
خواهر جان. ناز نازي من. تو دختري بسيار فهميده هستی و حرفهاي من را مي فهمي. می دانی كه هيچ انسان عاقلی، زندگی خوب خود را به آسانی برهم نمی زند و تنها شانس خود را برای نزديك شدن به خداوند خدای از دست نميدهد. تو امروز بزرگترين شانس من هستي.
چرا بعضی افراد ناآگاه وجود دارند كه با آلودگي خود آب را گل آلود كرده تا بتوانند برای خود ماهی بگيرند، حتی به قيمت نابودی يك زندگی .
فكر نمی كنم هيچ برادر و خواهري، اگر دور از انسان های ديگر در يك غار كوچك زندگی می كردند، هيچوقت دچار اختلاف و كشمكش می شدند !!!
چند روز است كه دارم خودم را امتحان مي كنم كه ببينم چقدر مي توانم نديدن تو را تحمل كنم. در اينجا بايد اعتراف كنم اين چند روز كه تو را نديدم شديداً دلم برايتان تنگ شده و زمانی كه پيغام هاي شما را مرور مي كنم اشك در چشمانم حلقه مي زند. از تمامي نوشته هايت كلمه به كلمه آن كه در اين وبلاگ برايم گردآوري كردي يقين دارم شما آرزويی غير از خوشبختی من نداري،
پس بگذار بگويم كه من و تو باز دوباره عشق را يافته ايم پر رنگتر از هميشه . . .
دوستت دارم خواهر نازنين من. دوستت دارم خيلي زياد و به قداست واژه زيباي عشق
|
حدود جوانی |
|
از شمال محدود است ، به آينده اي كه نيست |
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
بالاخره موفق شدم وب سایتهایی را برای ارسال پیام کوتاه رایگان پیدا کنم. با این روش مجانی و بکمک اینترنت می تونم برای خواهرم پیام ارسال کنم. اگر شما هم خواهری دارید که مثل من به اون وابسته شدید این وب سایت ها رو امتحان کنید.
از این ببعد پیام های بین من و خواهرم مجانی شد. خدایا شکر که اینترنت رو به ما دادی
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
لا لا لا لا برات شعری سرودم
تو هستی خواهرم این رو می دونم
لا لا لا لا نخواب يكدانه خواهر
همون بهتر که بيدار باشي خواهر
لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت
نميدونم به کارون يا خزر رفت
لا لا يي خواهرم ميدونه جنگه
دست هر کی ميبينی يه تفنگه
يه عمره دور چشمات گشتم اما
نفهميدم که اون چشمات چه رنگه
لا لا لا لا نخواب زندونه دنيا
سر ناسازگاری داره با ما
بشين خواهردعا کن واسه اون که
ما رو اينجا گذاشت تنهای تنها
لا لا لا لا نخواب خواهر كه ديره
خدا ميدونه که حالم چه جوره
لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نيست
دل ديوونه داشتن که خطا نيست
ميگن دست از سرش بردار نميشه
آخه عاشق شدن که دست ما نيست
لا لا لا لا نخواب تنها ميمونم
کاش اون قدر چشماتو بدونم
لا لا لا لا نخواب تلخ جدايی
کمر خم ميشه زير بی وفايی ... تقدیم به بهترین خواهر دنیا
آن روز که من دیگر وجود ندارم و کالبدم از هم فرو پاشیده و غبار شده است، بر سرگور من مگذر ای یار یگانه ام ، ای که چنین ژرف و صمیمانه دوستت داشته ام و بی شک بر من فرا خواهی زیست ...به فراموشیم مسپار ! اما در گرماگرم نگرانیها، شادیها و نیازهای روزمره نیز یادم مکن. نمی خواهم زندگی ات را بیاشوبم و راه بر گذار آسوده آن بر بندم .
اما اگر در ساعتی از ساعات تنهایی آن اندوه گنگ و بی دلیل بر دلت افتاد که جانهای پر عطوفت نیکش میشناسند، پس کتابی را ـ از کتابهای محبوبمان ـ بر گیر و آن صفحه ها و سطرهایی را بازجو، و آن کلماتی را بیرون آور که به هنگام خواندنشان ـ آیا به یاد داری ؟ ـ اشکهای ما شیرین و خاموش سرریز می کرد .
آن سطرها را باز گو ! چشم بر هم نِه و دست به سوی من بگشای ... به سوی آن دوست غایب !
از من بر نخواهد آمد که دستانت را بیفشرم . چون بازوانم ، بی هیچ جنبشی در خاک آرمیده اند . اما برایم اندیشه ای خوشایند خواهد بود و نوشین ، اینکه شاید دستان تو تماس گونه ای را در یابند.
و سیمای من در برابر تو سر بر خواهد داشت و از پس پلکهای بسته تو اشک سر ریز خواهد کرد، اشکهایی از آنگونه که ما در گذشته ها و دستخوش سحر زیبایی ریخته بودیم .
ای یگانه یار ! ای که چنین ژرف و صمیمانه دوستت داشته ام
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
گفتن يك داستان كودكانه براي دو تا برادر و خواهر مهربان زياد هم سخت نيست. اينجا نمونه اي از آن را مي بينيد. یک وقتی فکر نکنید که این داستان راستی راستی برای من و خواهرم اتفاق افتاده:
یکی بود یکی نبود در یک جنگل کوچک یک خواهر و برادر مهربان با هم در آن زندگی می کردند و گل های سرخ زیبایی داشتند. آن ها از گل هایشان به خوبی مواظبت می کردند و آنها زیاد دوست داشتند روزی یک شیطان بد جنس می خوست گل هایشان را خراب کند ولی فکری به نظرش نمی رسید کمی بعد با خود می گوید خوب است بروم و برادر را گول بزنم و گل هایشان را خراب کند .
بعد این شیطان بد جنس می رود و به برادر می گوید این گل ها گل های خراب و بد و زشت هستند بهتر است آنها را خراب کنی و از این خانه فرار کنی برادر کمی با خود فکر می کند و با خود می گويد آره بهتر است که گل ها را خراب کنم و از این خانه بروم . او گل ها را خراب می کند و و با ماشین خود فرار می کند و دیگر هیچ وقت به خانه نیامد .خواهرش نگرانش شد و رفت نماز بخواند
و برای برادرش دعا کرد که زود تر به خانه برگردد ولی بعد از چند روز دوباره برنگشت خواهر تصمیم گرفت به دنبال برادرش برود و هر طور شده او راپیدا کند ولی یک مشکل داشت او نمی دانست چه کسی به این گل ها آب می دهد؟ با خود فکر کرد آن ها را به خانه همسایه بد هد و همسایه ها از آنها مواظبت کند ولی ناگهان متوجه شد که برادرش گل ها را خراب کرده است او ناراحت شد و گریه کرد کمی بعد به راه افتاد تا به دنبال برادرش برود و او را پیدا کند هر چه گشت او را پیدا نکرد هوا سرد بود و باران نم نم می بارید. او چشمش به یک کلبه خورد . به طرف کلبه رفت و. در کلبه را زد . کمی بعد برادرش در را باز کرد آن ها خیلی زیاد خوشحال شدند و بعد به طرف خانه به راه افتادند آن ها خوشحال بودند و راه زیادی تا خانه نمانده بود .کم کم به خانه رسیدند بعد دوباره رفتند و گل ها محمدی در باغچه شان کاشتند و دوباره با هم زندگی کردند . آنها دیگر به هم قول دادند که از هم جدا نشوند . هر دو سر قولشان ماندند و سال ها ی سال به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند .
دوستت دارم خواهرم. آخرین باری که این حرف را برایش نوشتم به من گفت اینقدر این جمله را تکرار نکن بی مزه میشه!!! چرا این حرف رو زد؟ شما باور می کنید با من اینطوری حرف زده باشه؟
بار الها !!! به درگاه تو پناه مي برم تا مرا ياري كني كه در راه تو قدم بردارم و در لذايذ دنيوي غوطه ور نگردم ؛ و سختي و راحتي را از يك جنس بدانم و يكي را زشت و ناپسند و ديگري را دلچسب و گوارا ندانم و آغوش خود را در برابر هر دو بگشايم و بدانم كه زندگي وراي تمام حوادث است و در اين راه از هدف غايي خود منحرف نگردم .
بارها طعم زيباي سختي را چشيدم ، آي طعم زيبا !!! ... و چه زيباست رنجي كه با ياد حلاوت و شيريني پس از آن مي چشيم .
خداوندا !!! از تو طلب آسايش و راحتي نمي كنم ، بلكه از تو صبري مي خواهم تا تمام شدائد را با رويي گشوده و سينه اي فراخ بپذيرم و لحظه اي نا اميدي و ياس را به ذهن خود راه ندهم ...
آمين
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
همانطوریکه می دونید این وبلاگ در این مدت کوتاه سعی داشته تا نشان دهد در این دوره و زمانه وانفسا که هیچکس نمی تواند به دیگری اعتماد کند و او را دوست خود خطاب کند چطور ۲ تا برادر وخواهر می تونند وجود داشته باشند تا تکیه گاه هم باشند.
حتماً تا به حال داستان هانسل و گرتل را شنيده ايد؛ برادر و خواهر افسانه اى كه براى پيدا كردن راه برگشت به خانه، خرده هاى نان روى زمين ريختند، اما از شانس بدشان، پرنده های جنگل خرده نان ها را خوردند. بعد از گم کردن راه در جنگل آنها به یک پیرزن اعتماد می کنند که نهایت امر معلوم می شود یک جادوگر بدجنس بوده است و ....
یا کارتون معروف دوقلو های جادویی به نامهای جیمز و جولی را که چند وقت پیش برای چندمین بار تکرار آن از صدا و سیما پخش شد. ایندو اگر دستهایشان در دست هم قرار می گرفت چنان نیرویی می یافتند که کسی قادر به مهار آن نبود....
اینها که دیدید یا خواندید همه در عالم افسانه بود. اگر نمونه واقعی می خواهید به چشمهای ما نگاه کنید. چشمهای من و خواهرم. ما آن دو برادر و خواهر هم خون و هم قسم هستیم که تا زنده ایم عاشق همدیگر باقی می مانیم. مگه نه خواهرم؟
دوستدارت - برادر
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
بین من و خواهرم راز نگفته ای باقی نمونده. خودتون حساب کنید که ما چقدر سنگ صبور هم بودیم. البته ایشان بیشتر. خیلی خیلی بیشتر از من. چون اون همه چیز منه. مهربون- صبور- آرام-شنوا . اصلا خدا به اون دو تا گوش داده برای دو جفت گوشواره قشنگ و شنیدن حرفهای من. من هم که یک آدم روده دراز و پر حرف.خلاصه بگم همه چیزم هستش....ما با همیم...حتی میتونم بگم از هر برادر خواهر که شما به عمرتون دیدید به هم نزدیکتریم...همه اینو میدونن...موندم چرا شما تا به حال نفهمیدی...من و خواهر عزیزم خیلی هوای همدیگه رو داریم و نمیذاریم کسی بینمون قرار بگیره...واسه همین من و اون به هم حساس تریم...اگر نمیدونستی معذرت ولی از حالا که فهمیدی باز هم معذرت!!!...شوخی کردم بابا. تو روبه خدا از من دلخور نشین. . خواهر گلم تو هم بگو تا بیشتر بدونند منو تو چقدر با همیم و چقدر همو دوست داریم.
قربانت - برادر
من.مردابي متعفن.قايقي كه در اقيانوس سياهي به دنبال ساحل گم شده اش مي گردد
تو گرمي به سوزاني اتش و در هجوم سكوت ستاره اي در عمق اقيانوس شب .... تو خود خورشيدي...
و من خاكستري سرد زير سايه ي بي انتهاي مرگ.............................. اسيري تنها در زندان شب
پروانه اي بي رمق كه در تار محكم و بزرگ عشق در جنگل سياه زندگيم اسير شد م و هر لحظه
ارزوي پر پرشدن را مي كنم و نه رها شدن .......
ولي تو ببين كه دست تو
با اين پروانه ي ويرانه ا ز درد چه ها كرد ؟
درحكومت و هجوم سايه هاي نيستي و نابودي فقط چشمان تو بود كه معناي بودن را فرياد زد
و حالا بر سر دوراهي بودن و نبودن مي نشينم و اشك هاي سوزان حسرت داشتنت را مي شمارم
تا شايد...
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
سلام خواهر جان
عزیز دل برادر. امروز صبح کمی سحرخیزی کردم تا در خلوت برایت چیز بنویسم. فکر کردم اگر قرار بود برایت اسم انتخاب کنم چه نامی را استفاده می کردم؟
اولین اسمی که به ذهنم رسید ستایش بود. چون همیشه ستایش ات می کنم. البته که از هر جهت قابل شتایش هستی اما اسمهای بهتر هم می توان یافت.
اسم بعدی کعبه بود. کعبه دلها. جاییکه قبله گاه همه باشه. شاید از این هم زیاد خوشت نیاد.
یا شاید هم مهربان؟ بخاطرتمام مهربانی هایت. نه این هم نه.
خاطره چطور است؟ چون یه دنیا با هم خاطره داریم. مگه نه؟ یادت هست با هم رفتیم مسافرت؟ موقع برگشتن هوا بارانی بود و تو آروم و بی صدا جاده رو نگاه می کردی؟
نه نه هیچکدوم از این اسم ها کامل نیست. تو باید خودت باشی. با همین اسم زیبایی که داری. بهترین اسم برای تو همین خواهر است. خواهر
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
یاد اون قدیما بخیر. دیروز در یک محوطه نیمه جنگلی قدم میزدم. بقایای یک جنگل مخروبه بود. اگرچه از پیاده روی لذت وافر می برم اما کمتر وقت می کنم به اونجا برم. علفهای خودرو تمام کف جنگل را پوشانده بودند. من و یکی از دوستام با هم بودیم. نگاهم به اون درخت سیب وحشی افتاد که خودش هر سال میوه میداد بدون هیچ مراقبتی و بی نیاز از هر کرشمه و ناز. پارسال که خشکسالی بود خیلی از درختها آسیب دیدند اما این یکی توی اون محوطه آخ هم نگفته بود. امسال هم به بار نشسته بود و پر از میوه بود. چرا دروغ بگم؟ اونقدر زیاد که نه اما می شد از خیلی جاهای آن درخت سیب دلخواهت رو بچینی. سیب های قرمز و کوچکی جنگلی. من و دوستم هر کدام یکی چیدیم. فقط یکی. به اندازه نیازمان به یک طمع ترش سیب وحشی.
یک لحظه نوار زندگی ام به عقب برگشت. خیلی جاها دیدم پشت ماشین ها نوشتند کاش زندگی هم دنده معکوس داشت! باور کنید دارد. برای من طعم یک سیب سرخ کوچک بهترین برگشت به عقب بود. من یادم هست که در حیاط خانه قدیمی مان در آن روزهای دور یک درخت سیب داشتیم. اون زمان بنظرم خیلی بزرگ بود. همیشه قبل از ظهرها زیر آن درخت مهربان لنگه دمپایی را از پایم در می آوردم و در همان اولین پرتابهای کودکانه و بدون فلسفه نتیجه می گرفتم. درخت سخاوتمند بعضی وقتها بیشتر از یک سیب می انداخت. ولی هرگز یاد ندارم که بیشتر از دو تا را خودم خواسته باشم. در آن روزهای شیرین بزرگترین دغدغه زندگی من این بود که اگر روزی این درخت بار نیاورد چه می شود؟
خواهر خوبم اینها همه بخشهایی از کودکی من بودند. نازنین من، در آن زمان وجود نازنین و با ارزش تو پا به عرصه نگذاشته بود. خوب است بدانی آن روزهایم در تنهایی با تنهاترین درخت سیب دنیای کودکی ام چگونه می گذشت. آن روزهایی که در کنارم نبودی.
تقدیم به بهترین خواهر دنیا- دوستدار تو: برادرت
آخرای فصل پاییز،یه درخت پیر و تنها
تنها برگی روی شاخهاش،مونده بود میون برگا
یه شبی درخت به برگ گفت،کاش بمونی در کنارم
آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم
وفتی برگ درخت و میدید،داره از غصه میمیره
با خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره
با دلی خرد و شکسته،گفت نذار از اون جدا شم
ای خدا کاری بکن که،تا بهار همینجا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا میگفت
غافل از اینکه یه گوشه،باد همه حرفاشو میشنفت
باد هم با خندهای گفت آخه این حرفا کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه
یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید
تا که باد رفت پیش بارون،بارون هم قصه رو فهمید
بارون گفت با رعد و برقم میسوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه
ولی بارون هم مثل باد توی این بازی شکست خورد
به جایی رسید که بارون آرزو میکرد که میمرد
برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود
هرکی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
باور بفرمایید روزی اگر صدهزار بار خدا را شکر کنیم باز هم کم است. این ماجرا را بخوانید تا متوجه منظور من شوید:
برادر و خواهري پس از نيم قرن همديگر را در قم يافتند اين خانواده 50 سال قبل در سفر به مشهد مقدس دخترشان به نام مريم نجيب زاده را به دوستانشان در شهر ميانه سپردند و ديگر هيچگاه سراغ اين دختر را نگرفتند اين خانواده ميانه اي هم دختر بچه را به فرزندي قبول کرده و به مشهد مقدس سفر و در همانجا اقامت مي کنند دختر پس از ازدواج به زادگاهش بر مي گردد زماني که همه اقوامش از روستاي ظلم اباد هشترود به قم امده بودند و ديگر کسي از اقوامش در ان روستا نبود تا نشاني خانواده اين دختر را به وي بدهند خانم نجيب زاده به طور اتفاقي بعد از 50 سال يکي از اقوامش را مي بيند و ادرس برادرش را از وي مي گيرد و به ديدار برادرش به شهر قم می آید و او را پیدا می کند.
اگر من و خواهرم روزی اینچنین از هم جدا می شدیم تکلیف ما چی بود؟ باز هم میگویم:
خدایا شکرت. بخاطر همه چیز
بخاطر خواهرم
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
نميدونم اسمش رو چی بگذارم ؟ مهر مادري ؟ مگه يه مادر ميتونه دوري بچه شو طاقت بياره ؟ محبت خواهر به برادرش ؟ مگه يه خواهر ميتونه حتي به برادرش فكر هم نكنه ؟ نميدونم . فقط ميدونم خواهر من يه گمشده آسموني بود که خدا اونو به من داد. ما امشب هر دو با هم بودیم و قبل از اینکه تا منزل برویم پیشانی مهربونش رو بوسیدم. نه یک با بلکه دو بار. صورت مهربونش قرمز شد. فکر کنم هنوز از برادر بزرگش خجالت میکشه! برایم خیلی جالب بود. شرم یک خواهر از برادرش. شما که دیگه غریبه نیستید من حتی از این خجالت کشیدنش خوشم میاد. فقط ميدونم اين علاقه خيلي بيشتر از اين صحبتها بود و هست و خواهد بود . فقط و فقط دوستش دارم ولی اینقدر نازنینه که نمی تونم به خودم اجازه بدم تا روی ماهش رو ببوسم. اگه یه روزی صورتش رو ببوسم دیگه از خجالت غش میکنه مگه نه ؟ خوب بعضی وقتها نميشه تحمل كرد . حق بده كه هميشه يه قسمت قلبت مال اونه و نميتوني كسي رو توش راه بدي يا قبول كني كس ديگه اي هم مثل اونه . پس اگه دوست داري فكر كن كه من موندم تو عالم هپروت . باشه . من اين عالمو دوست دارم ، چون صاحبش يه فرشته آسمونيه . اون خواهر منه. فقط هم مال خودمه. تا ابد. تا دنیا دنیاست دوستش دارم...
از طرف برادرت دلداده ات
هميشه بهايي بايد پرداخت بشه براي داشتنها و داشتهها.
بهاي ِ يه سلام، يه خداحافظي ِ.
بهاي ِ يه شروع ِ دوباره، يه پايان ِ.
دلبستگيها و تحملها از وجود خرج ميشن تا به وصلها و شيداييها برسيم.
يه مَثَل قديمي ميگه: هر جا بري آسمون يه رنگه، نميدونم شايد اين طور باشه.
يه چهارديواري بود كه مثل يه تكه از وجودم دوستش داشتم، وقتي ميساختمش با خودم روز ترك كردنش رو ثبت نكردم، اون چهارديواري به من عشق داد، به من صبر رو ياد داد، به من فهموند كه چطور دستان خدا رو تو زندگيم حس كنم، به من ياد داد كه چطور جداييها رو تحمل كنم، به من فهموند سكوت كليد خيلي از دربهاي قفل شدهست.
روزهام رو ميگذروندم با همه غمها و شاديها و دلدادگيها تو همون چهارديواري كه ديگه اختياري نبود، بگذريم از داستان اون نامحرم كه اختيار چهارديواريم رو ازم گرفت و باعث شد بهاي سلام تو يكي نبود يكي نبود رو با خداحافظي از اون تكه از وجودم بپردازم.
حالا تو چهارديواري يكي بود يكي نبود هستم و از اين بابت خيلي خيلي خوشحالم.
يكي بود يكي نبود رو گفتيم و رسيدم به هيچكس نبود غير از خدا (مراجعه شود به پست قبلي).
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
قبل از این هم یک سری داستان از من در آوردی گفته بودم که البته خواهرم خیلی تشویقم کرد که بیشتر به همین شکل بنویسم. حالا هم یک داستان از من در آوردی دیگه:
خداوند مرد را آفرید. از خاک و شن و سنگریزه. مرد را از مصالح و لوازم سخت و محکم آفرید آنطور که بتواند کارهای سخت انجام دهد. سپس نوبت به خلقت زن رسید. برای این موجود جدید نهایت دقت را بخرج داد. از برگ گل از ابر، نسیم بهاری و غنچه های نیمه باز کمک گرفت. از ترنم باران و لطافت ابر هم بهره جست. چهره زن کامل شده بود. زیبا و روشن و دلسوز. نگاهش مهربان بود اما انگار یک چیز کم داشت. سر انجام از لطیف ترین و زلال ترین چشمه ای که در کوهساران جاری بود برای قطرات اشک کمک گرفت و اینگونه بود که خلقت زن به کمال خود رسید. زن پا به عرصه وجود گذاشت. با اشکهای زلالی که به موقع فرو می افتد و چهره زیبایش را زیباتر می کند. گاهی این اشک ها بزرگترین غمگسار یک برادر می تواند باشد. برادری که به اشک های خواهرش پناه می برد. اشکهایی که از زلال ترین سرچشمه های طبیعت نیز پاک تر است. هیچوقت یادم نمی رود آن روز که اشک می ریختی. می دانی من فقط ۳ بار اشکهایت را دیدم؟ اولین بار که با شنیدن سرگذشت غم انگیز دوستت اشک ریختی. برای بار دوم که بیمار شده بودی و بار سوم ... این را دیگر نمی گویم. یعنی دل گفتن آنرا ندارم.
عزیزترین خواهر دنیا. دوستت دارم. قول بده تا ابد برایم خواهری کنی.
یه سوال!
به نظرشما "یکی بود یکی نبود" یعنی چی؟!
راستی
چرا اصلا قصه وجود داره؟ چرا بچه ها عاشق قصه ان ؟ قصه گو کیه ؟ چه چیزی در این همه قصه هست که بعد از چندین هزار سال بازم قصه ها گفته و شنیده می شن ؟ و چرا همه قصه ها با یکی بود یکی نبود شروع می شه...؟
نمی دونم.ولی یه روز احساس کردم که باید باهم به جواب این سوال ها برسیم و اینطوری شد که
داستان آغاز شد...![]()
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
یکی بود یکی نبود
غیر از خدای مهربون هیچکس نبود
فکر کنم اشتباهی گفتم.
پس دوباره میگم:
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون یک خواهر مهربون هم بود
حالا بهتر شد مگه نه... تازه کجا شو دیدی؟ بهتر تر هم میشه پس دوباره میگم:
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون یک برادر تنها بود که خیلی تنها بود اما دیگه تنها نبود چون یک خواهر مهربون کنارش بود.
اصلا گیج شدم. شما بگید کی بود و کی نبود. ولی هر کی بود یا هر چی بود باید بگم که بهترین خواهر دنیا مال منه.
خواهرجون دوستت دارم
بهار میاد ، بهار تو این چند قدمی ماست ولی بهاری کردن دلامون چی؟!
آره بهاری شدن دلامون
بیائید از امسال یه دل پاک و بی ریا داشته باشیم
یه دل بی کینه و باصفا
دلی داشته باشیم که بتونیم همه چیزو، توش جا بدیم
دلی که طراوت و شادابی خودشو به هیچ وجه از دست نده
بکوشیم خونه ی دلمون بی ریاترین خونه ها بشه
حس جوانه زدن رو از همین الان ، حس کنیم
اگه بخواهیم ، می تونیم
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
فقط نیم ساعت دیگه وقت دارم
کارهای این اداره لعنتی هم که دیگه امان من رو بریده. دیروز عصر که به خونه بر می گشتم یه عالمه پوشه و پرونده با خودم بردم خونه. تا نیمه های شب و حالا امروز صبح توی دفتر کارم هستم روز از نو روزی از نو. برای اینکه امروزم خوب شروع بشه اومدم یه سری به وبلاگ دوست داشتی مون بزنم و تازه یادم اومد که من دیشب وقت نکردم چیزی بنویسم.
حالا هم فقط نیم ساعت وقت برام باقی مونده. چون خواهرم تا نیم ساعت دیگه میره سر کارش و در اولین کار امروز صبح یه نگاهی به سایت مشترکمون میندازه تا ببینه حال من خوبه یا نه. اگر چیزی ننویسم برام زنگ میزنه که نگران شده. یعنی همین کاری که من امروز کردم. به همین دلیل این مطالب رو تند تند و با عجله نوشتم . به همین راحتی. به همین خوشمزگی... دوستت دارم خواهرجون
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|