يك در ميان، عاشقانه های من و برادرم .... دل نوشته های ما دو نفر |
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
سلام خواهر جان. امروز عجب روزي بود. به من زنگ زدي كه بيام و از دردسري كه دچارش شدي خلاص بشي. من هم آمدم. مثلا مثل فرشته نجات. چقدر خنده دار بود. همه دستهام روغني شده بود. الان هم كه دارم برايت تايپ مي كنم هنوز بوي روغن مي دهد. ولي خيلي برايم لذت بخش بود. از اينكه به من زنگ زدي و من را به ياري طلبيدي. خيلي خوشحالم كه مثلا بدرد خوردم. كم كم فكر ميكردم ديگه دارم بدرد نخور ميشم. ولي خوشبختانه مثل اينكه تاريخ مصرف من تموم نشده. اميدوارم ديگه اين مشكل خنده دار پيش نياد.
به اميد ديدار - دوستدار تو - برادرت
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
واسه دل تو هر كاري انجام بدم كم و ناچيزه. اي خوب من و اي مهربان، از من خواستي تصوير وبلاگ قشنگمون رو عوض كنم تا هيچكس چشماتو نبينه. باشه اشكالي نداره. من هم براي راحتي تو و رضايت تو اين كار رو انجام دادم. اگه دلخواه تو نيست يك عكس ديگه اينجا بگذارم. بستگي به نظر شما داره. دوستدار تو - برادر
توی ساحل روی شن ها قایقی به گل نشسته
یکی با چشمونه گریون گوشه ای تنها نشسته
نگاهه پر اضطرابش به افق به بینهایت
ساکته اما تو قلبش داره یک دنیا شکایت
تو چشماش حلقه ی اشکه توی قلبش غم دنیا
منتظر به راهه یاره تا بیاد امروز و فردا
باورش نمی شه عشق و همه دنیاش زیر آبه
تنها مونده توی ساحل زندگی براش عذابه
خاطرات لب دریا دیگه از یادش نمیره
همه دنیاش زیر آب و خودش هم به غم اسیره
دست بی رحم زمونه عشقشو برده به دریا
حالا از خودش می پرسه میادش آیا وآیا؟
عاشقی که تنها باشه توی دنیا نمی مونه
دل عاشق رو شکستن شده کار این زمونه...![]()
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
بعضی وقتها شنیدن یک صدا، یک حرف، یک نفس برای رضایت خاطر یک آدم کافیه
یه موقعی میشه که از تمام کهکشان ها و ستاره ها و منظومه ها بی خبری و فقط خبر سلامتی عزیزت هست که باعث میشه هیچ دغدغه ای نداشته باشی
بعضی وقتها میتونی خیلی راحت درددل کنی و اینجوری پیغام بگذاری و خودت رو خالی کنی. خالی از هر چی دلواپسی که باشه
گاهی اوقات نوشتن چند سطر ساده تبدیل میشه به همه دلخوشی یک آدم
این وبلاگ هم از همین نوع است. یک در میان. وبلاگی برای دلخوشی من و خواهرم
(البته از لحاظ خودتون) توي تمامه كوهها گشتين و بعد از كلي جستجو پيداش كردين
همون گلي كه هميشه آرزوشو داشتين
حالا يك كوه بلندو در نظر بگيرين كه اون گله
خوشبو و همه چيز تمام (از لحاظ شما ) نوك اون كوه بلند روييده
حالا واسه اينكه اون گل بدست بياري بايد از اون كوه بلند بالا بري
حالا فكر كنين ترس از ارتفاعي كه داري از يك طرف
و علاقه اي كه به اون گلم داري از طرف ديگه
وقتي به مشكلاتي كه ممكن حين بالا رفتن از كوه واست
پيش بياد فكر ميكني نفست ميخواد بند بياد
وقتي هم به اين فكر ميكني كه بي خيال گل شي اصلا، بازم نفست بند مي ياد
و اشك توي چشات جمع ميشه
حالا شما باشين چي كار مي كنين ؟
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
امروز چه شادم. سرخوش و شاد و خوشحال. بعضی روزها اینطوری میشم. خود بخود و بدون اینکه بفهمم چرا؟ خودم هم دلیلش را نمی دونم. از اولش اینجوری بودم. شاید یه کمی عجیب به نظر برسه ولی زیاد بدم نمیاد. بعد از چند روز هوای بارانی و گرفته حالا آسمان صاف و آبی شده. یاد تو افتادم. یاد چشمهای دریایی تو. بس که به دریا نگاه کردی. یاد دیروز افتادم. پنجشنبه وقتی به مزار رسیدم مادر تنها بود. کتاب جیبی قران در دستش بود و زیر لب قرائت میکرد مثل خیلی وقتها. جای تو بی اندازه خالی بود. نبودی تا با هم کمی صحبت کنیم. میدانی هیچکسی برای من مثل تو نمی شود. ایکاش همه آدمها بیکار بودند و ایکاش همیشه وقتمان در اختیار خودمان بود. میدانم که امروز نمی توانیم همدیگر را ببینیم. روز استراحت توست. تا فردا که دوباره ببینمت به خدا می سپارمت. عزیز دل برادر دوستت دارم و پیشانی مهربانت را می بوسم
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
براي ديدن تو دورترين فاصله ها چه نزديك است
براي ديدن تو سخت ترين راهها چه هموار است
براي ديدن تو بزرگترين سختي ها چه شيرين است
براي ديدن تو مي آيم خواهرم
همين امروز - همين حالا - با سبدي پر از گلهاي سرخ![]()
قطره قطره گریه کردم مثه بارون مثه ناودون
ای که هستی باور من در تموم خستگی ام
خسته از باور عشقم خسته از دلواپسی ام
کی می خواد از تو بگیره پره پرواز رهایی؟
جونشو باید بزاره کف دستم مثه ماهی
عشقه تو خونه تو رگهام ِ گریه کردی پیش چشمام
سادگی هات مثه بارون دست گذاشتی توی دستام
کی می تونه توی دنیا پات کنه کفش طلارو
بمونه با تو تو هر شب بشمره ستاره ها رو
توی دنیا کی می تونه مثه تو عاشق بمونه؟
بسازه قصه ی عشقو عاشقونه عاشقونه
دوست داری باشم کنارت آب بشم من تو نگاهت؟
دوست داری یه عمری باشم مثه شمعی چشم به راهت؟؟؟
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
سلام خواهرم
امشب آنلاین شدم تا در قالب چند جمله ساده و چند عبارت کوتاه با بیانی واقعی و سراسر حقیقت با شما درد دل کنم. چند وقتی هست که این وبلاگ رو با هم راه انداختیم. هر دوی مان سنگ تمام گذاشتیم و بهترین و صاف ترین عشق ها را نثار هم کردیم. من هم مثل شما قبول دارم که کمتر برادر و خواهری پیدا میشوند که اینقدر صمیمانه بتوانند با هم حرف بزنند و این تعداد نامه برای هم بنویسند. بهر حال امشب خیلی خسته هستم و بدتر اینکه کمی دلگیر بودم. کمی دلم گرفته بود بخدا وقتی ساعت ۱۱ شب به منزل رسیدم و کامپیوتر را روشن کردم بلافاصله یاد شما افتادم. یاد مهربان و نازنین خودم. تمام خستگی ها و دلتنگی ها را کنار گذاشتم تا چند جمله ساده و جانانه برایتان بنویسم تا خستگی از تن هر دوی ما خارج شود. بعضی وقتها این وبلاگ تبدیل به همه دلخوشی من می شود. به تو سلام می کنم خواهرم که ناگفته ترین ناگفته های خودم را با تو در میان گذاشتم. ای خواهرم که بزرگترین راز دار زندگی من هستی سلام گرم مرا پذیرا باش. به امید دیدار دوباره شما
اگه تا روزه قیامت داشتنت نباشه قسمت
چشم به راهه تو می مونم با دلی پر از صداقت
اگه با اشکای گرمم دل سنگ برام بسوزه
اگه جسم من بپوسه بعد دنیای دو روزه
نه فقط عاشقت هستم مرهمی روقلب خستم
این تویی که می پرستم سرسپرده ی تو هستم
اگه جای تو به این دل ، همه دنیا روببخشن
می گذرم از هر چه دارم اگه باشی عاشق من
اگه زنجیره به پاهام اگه قفل و اگه صد بند
میرسم هر جا که هستی به تو و عشق تو سوگند
اگه باشی تاجی بر سر یا که از ذره ای کمتر
دل من داغت رو داره تا ابد تا روزه آخر
اگه با یک قلب تب دار بشم از عشق تو بیمار
یا وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه ی دار
اگه زندگیم فنا شه طعمه ی خشم خدا شه
یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه
اگه قلبمو شکستی رفتی و از من گسستی
مهربون یا خود پرستی هر که هستی هرچه هستی
نه فقط عاشقت هستم مرهمی روقلب خستم
این تویی که می پرستم سرسپرده ی تو هستم.
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
با سلام خدمت همه مخصوصا خواهر گلم. چند وقت پيش از خواهرم خواهش كرده بودم همان طوريكه من خودم را معرفي كردم ايشان هم در سايت از خصوصيات خودشان چند سطر بنويسند. اما از آنجاييكه خواهر نازنينم بيش از انداره خجالتي هستند من امروز از طرف ايشان مي نويسم. البته از خواهرم مي خواهم هر كجا را كه اشتباه نوشتم يا باب ميل شان نبود تغيير بدهند:
سلام. من يك دخترم و همچنين يك خواهر دلسوز و نگران. اگر ظاهرم را ببيني نمي تواني به درونم پي ببري. ظاهرم آرام است امام درونم غوغا. دوستان زيادي دارم. بيشتر عادت دارم شنونده باشم تا گوينده. پس خيلي خوب به همه چيز گوش ميدهم. من آواي زندگي را بهتر از هر كسي مي شناسم. صداي طبيعت، صداي خوبي، صداي بدي و همه چيز را. برادرم شاهد است. او اين چيزها را در من يافته و با تمام احساسش مرا درك كرده و الان دارد از زبان من مي نويسد
من همان خواهري هستم كه دوست دارد صبح با صداي چكاوك ها بيدار شود ...
من همان خواهري هستم كه دوست دارم با پاي برهنه در باران بدوم اما برادرم مرا دعوا مي كند و مي گويد كه سرما مي خوري...
من همان خواهري هستم كه دوست دارد وقت غروب صداي اذان را آنقدر بلند كند كه ديگر هيچ صدايي را نشنود ولي خواهر كوچكش با تعجب به او نگاههاي معنا دار ميكند...
من همان خواهري هستم كه دوست دارد شب ها عروسكش را كنارش بخواباند ولي خجالت ميكشد.
من همان خواهري هستم كه دوست دارد نيمه شب از بيرون پنجره صداي بچه گربه ها را بشنود...
من همان خواهري هستم كه دوست دارد خواب پدر را ببيند...
من همان خواهري هستم كه دوست دارد با صداي بلند خدا را صدا بزند ولي.....
شعرای من یه بهانه است ، یه سرود عاشقانه است
من برات ترانه میگم تا بدونی که باهاتم
من عشقت رو به همه دنیا نمیدم
حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم
خاطرات تو رو ، چه خوب چه بد حک می کنم
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
در افسانه ها از پرنده اي شگفت انگيز ياد شده است ......
پرنده اي كه تنها يكباردر طول زندگيش آواز مي خواند .....
از بدو تولد او بدنبال خارزار است وتا آن را نيابد آرام ندارد ....
آنگاه كه يافت تيزترين و بلندترين خار را انتخاب مي كند وخود را در ميان آن خار مي افكند ...
وزيباترين آواز را سر مي دهد .تا جائيكه جان بسپارد....
وهنگامي كه در حال جان سپردن است روح خود را به ديگرپرندگان خوش آواز مي سپرد ...
بلبلان وچكاوكها با مرگ او آواز سر مي دهند .....
پرنده خار زار زندگي خويش را در مقابل آوازي زيبا فدا مي كند ....
اما همه جهانيان براي آوازش سكوت پيشه مي كنند....
وخداوند وفرشتگان نيز در آسمانه گوش فرا مي دهند ولبخند بر لبانشان جاري ميگردد...
بهاي عشق كه گنجيست بزرگ رنج است رنج..........
از سایت نیک صالحی کپی کرد. خواهرم این سایت را خیلی دوست دارند. من هم ایشان را
هرچه سعی می کنم درباره ات بنویسم
می بینم که فراتر از ذهن منی
ولی با تمام وجود سعی می کنم
ولی عظمت و بزرگی تو را چگونه می توان بر روی کاغذ درآورد؟! برادر گلم
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
اگر دانه دانه ستاره های آسمان را می توانستم از آن بالا برچینم
اگر کیسه کیسه ابرهای سفید را قادر بودم برایت جمع کنم
اگر دستانم به تنها میوه آسمان روز یعنی خورشید و آسمان شب یعنی مهتاب می رسید
اگر از عصاره ناب کمیاب ترین گل دنیا قطره ای عطر ناب می تونستم بگیرم
و اگر روزی کمیاب ترین درخت نارون روی زمین میوه ای برایت می آورد
همه و همه راتقدیم تو می کردم
خواهرم روز تولد حضرت فاطمه را به شما، مادر و همه زنان این مرز و بوم تبریک می گویم
شيشه سرد است و كثيف. هوا هم.
قلم به دست نمي گيرم:
براي تقويم چهارفصل و جمله هايي با نقطه پايان.
سه شنبه يا چهار شنبه چه فرقي مي كند؟
نوشتن هنگام استيصال يا عبادت هنگام احتياج؟
طعم گس بوسه اي فرو مي غلتد
گوشه دل تنگي، دل تنگ حضوري شفاف ، بي نشان مانده است….
پنجره هه بي سرو صدا عكس مي گيرند و عبور.
هميشه درختاني مي گذرند سريع ناتمام. كوچه هايي ناتمام. .واژه هايي ناتمام.
قطعيت نمایشنامه بداهه تو را زير سوال مي برد.
به انتهاي نا معلومي مي انديشم
و ايفا مي كنم.
نمي نويسم:
انگشتاني كه يخ مي زنند از بادهاي سر كش
اقتدارم را چگونه به سخره گرفته اند؟
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
امشب قراره یه کمی مسخره بازی در بیارم. اگه شبیه به یک جور لوس بازی شد می بخشید. خیلی جاها دیدم در قسمت وبلاگ می آیند خودشون رو معرفی می کنند. شبیه به اعتراف نامه. البته به نظر من کار قشنگیه چون اغلب آدمها اونجا چیزهای واقعی و راست می نویسند. من هم به تقلید از این وبلاگها در چند سطر خودم را برایتان معرفی می کنم. امیدورام خواهرم هم چند سطر شبیه به من بنویسه و خودش را با زبان خودش معرفی کنه:
من پسری مهربان هستم . البته بعضی وقتا عصبانی میشم ولی زود خنک می شوم و فراموش می کنم . زیاد به کارم اهمیت می دم . اگه کسی رو دوست داشته باشم از هیچ کاری دریغ نمیکنم مثل خواهر جانم که سعی میکنم تا بیشتر وقتها با هم باشیم و یا اینکه از نزدیک بینمش. کتابهای شعر رو دوست دارم و از بچگی داستان و رمان زیاد خوندم. بعضی وقتا هم شوخی هایی می کنم که خیلی جدی به نظر می رسند. در این مواقع فقط خواهرم می تونه مشت من را باز کنه . البته از بعضی ها شوخی ها خوشم نمیاد . اصلا غرور ندارم و شاید این زیاد خوب نباشه. بعضی وقتها متاسفانه خیلی بد قول میشوم. این همون چیزی هست که شاید تا حالا چند بار خواهرم هم به من یادآور شده. از آدم های مغرور اصلا خوشم نمیاد. اگر می بینید من برای خواهرم غش می کنم واسه اینه که اون طفلک اصلا حتی یک سر سوزن هم غرور نداره. بجای غرور و افاده که امروزها مد روز شده شرم و حیا تا دلتان بخواهد داره. عاشق شنا کردن هستم. اگه آدم نبودم دلم می خواست ماهی دریا باشم . ازمهمونی رفتن خوشم نمیاد خیلی آرزو دارم خواهرم رو به گردش ببرم و دوتایی با هم ساعت ها حرف بزنیم و از دوران کودکی برای هم تعریف کنیم. از تاریکی اصلا نمی ترسیدم چون یک مرد کامل هستم. بعضی وقتا فقط از تنهایی می ترسم . نه تنها در خانه بلکه تنها شدن در زندگی. دوستی صادق پایدار و فادار هستم . اغلب خنده رو هستم . هرگز درخواست کمکی را رد نمیکنم. از همه مهمتر این که من عاشق هستم. عاشق خواهرم هستم و اون رو می پرستم. با تمام وجود و با تمام اخلاص
شمع دوم گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد که ديگرروشن بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت
شمع سوم با ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد
ناگهان کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما خاموش شده ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس شمع چهارم گفت:نگران نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم، مـن
امـــيد هستم با دلی پر از امید و چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد
نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
سلام خواهرم. خواهر عزیزم. شب قشنگت بخیر. البته الان که دارم این چند سطر را برایت می نویسم ساعت نزدیک به ۲ صبح است و می دانم در خواب شیرین هستی. پس در خیال خودم پرواز می کنم و پیشانی مهربانت را بوسه میزنم.
سلام خواهرم. خواهر عزیزم. صبح زیبایت بخیر. البته من هنوز دارم در تاریکی برایت می نویسم ولی میدانم که چند ساعت بعد این نوشته را می خوانی. پس باز هم در خیالات خودم غرق می شوم و پیشانی مهربانت را می بوسم. روز خوبی داشته باشی عزیز دل من. برادر فدای تو
اما این وقت از صبح خیلی زود آمدم این را به تو بگویم و بروم:
اگر ۷۰ میلیون ایرانی تو را دوست داشته باشند من در میان آنها بیشتر از همه دوستت دارم
اگر خدای ناکرده زبانم لال ۶۹۹۹۹۹۹۹ از تو بدشان بیاید آن یک نفر باقیمانده منم که دوستت دارم
و اگر همه ایرانی ها از تو خوششان نیاید بدان که من در بین آنها نیستم و دیگر مرده ام
يک سنگ کافيست براي شکستن يک شيشه
يک حرف کافيست براي شکستن يک دل
يک ثانيه کافيست براي عاشق شدن
ويک دوست مثل تو کافيست براي همه عمرم
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
دیگر لازم نیست نگران باشید چون ما با شما هستیم. بله درسته دوستان عزیز از این پس برای موضوعات ناراحت کننده که در زندگی روزمره به شما فشار می آورند نگران نباشید.
اگر کارت سوخت خودروی شما به دست تان نرسیده است. اگر کارت سوخت خود را در پمپ بنزین جا گذاشته اید. اگر کارت سوخت شما گم شده است. اگر همسر شما پیراهن شما را با کارت سوخت داخل ماشین لباسشویی گذاشته و اگر...
اگر اجاره خانه تان عقب افتاده یا اینکه قسط خانه تان عقب افتاده. اگر دفترچه قسط شما پیش پای شما افتاده و مدام داره به شما چشمک میزنه. اگر از دست صاحبخانه اثاث شما توی کوچه افتاده و اگر ...
اگر قبض موبایل خود را گم کردید یا اینکه هزینه بالای آن را پرداخت نکردید. اگر گوشی موبایل خود را داخل دستشویی انداختید. اگر موبایلتان را از شدت عصبانیت وسط اتوبان یا داخل رودخانه پرتاب کردید و اگر...
فقط و فقط یک بوسه کافی است. پیشانی مهربان خواهرتان را ببوسید. همه چیز فراموش می شود. میدانید چرا؟ چون گرمی این بوسه تا مدتها روی لب های شما و بر چهره آن مهربان باقی می ماند.
دوستت دارم خواهر جان
آنقدر آهسته بيا
آنقدر آهسته ميآيم که هر لحظه
حضورم با نامت جاودانه بتازد
واين است همان حديث مکرر آمدن من
و حديث مکرر عاشقی...
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
دیشب خواب تو را دیدم. درست یادم نیست چه بود ولی با هم در جایی کار میکردیم. بیشتر آن خواب از یادم رفته ولی زیبایی نگاهت در خواب به یادم مانده. الان که بیدار شدم دلم یک جوری گرفته. دلم می خواست در همون خواب بمونم. خواب ها همیشه تسکین دهنده مصایب و ناراحتی ها هستند. اگر خواب نبود و اگر خیال آدم به پرواز در نمی آمد چقدر زندگی اندوهناک بود.
اما حالا در بیداری هستم. شاید خواب من امروز تعبیر شود. امروز عصر حتما به دیدارت می آیم.
ببخشید که کوتاه نوشتم. اما در همین کوتاهی سعی کردم عین احساساتم باشد.
دوستدار تو - برادر
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
طی این هفته دو بار موفق شدم به دیدن خواهرم بروم. فقط یک دیدار ساده و کوتاه اما بی نهایت صمیمی. یکی اول هفته و یکی هم دیروز. در این دو روز هر نوبت دوستانی در کنارش بودند که باعث شد من و خواهرجون نتوانستیم خیلی در کنار هم باشیم. دفتر کار خواهرم بیشتر شبیه به مرکز مشاوره دوستانش شده است. یکی از دوستانش افسرده بود و دیگری غمگین و کنار خواهرم نشسته بود و نرم نرم می گریست. خواهرم باز هم سنگ صبور شده بود. با نگاههای مهربان به حرفهایشان گوش میداد. این تمام آن چیزی است که در وجودش می پرستم و در چشمان مهربان و سیه فام او آنرا می جویم. این شعر را تقدیم به او می کنم:
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد!
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد
دوستت دارم خواهر جان - ای مشکل گشای دوستان
دلم گاهی آماج هجوم خاطره ها قرار می گیرد....در خلوت شبانه ام به طنین قدمهایشان
گوش می سپارم و آنقدر در آنها غرق می شوم تا آخرین ستاره در دامان سپیده به خواب رود
بگذار این روزها کمی با خود تنها باشم.بگذار کمی به خاطراتم نزدیک شوم....بگذار با خاطره ها نیز زندگی کنم.....دلتنگ می شوم.......ولی زیباست!
بگذار زمزمه های دلتنگیم را به قاصدکها بسپارم و بعد سبکبال همچون ستاره ای به آغوش آسمان پناه ببرم و از قلبم برایش بگویم.سر به روی شانه های مهربانش بگذارم و بگویم گاهی چه غریبم.....چه دلتنگم! و آسمان با آن قلب بزرگش مرا به آغوش پرمهرش بفشارد و اشکهایم را بزداید و برایم از امید...از عشق و زیبایی بگوید.....آنقدر در گوشم زمزمه کند تا لبخند بر لبانم بنشاند و مرا به زمین بازگرداند تا با قلبی عاشقتر و دلی پر از امید زندگی از سر بگیرم.........می خواهم تا آسمات اوج بگیرم!
اینقدر مرا محصور عشقت نکن....باور کن من هم تو را به اندازه تمام صداقتها دوست دارم!
فقط بگذار گاهی آسمان دلم بغضش را ببارد...آنگاه تو مثل رنگین کمان پس از ترنم باران بیا....با همه زیباییت!
از اینجا تا تلاطم امواج عشق....تا تو فاصله ای نیست.....می توانم کنار واژه های غمین ومحزونم جمله ای بنویسم پر از خورشید!میتوانم آخرین لحظه خاطره هایم را در آغوش بگیرم و ببوسمشان و در گوشه ای از قلبم پنهان کنم و با چشمانی پر از امید و لبی خندان به سوی تو پر بگیرم.تو سرشار از عشق و محبت و مهربانی هستی! روح تو آنقدر بزرگ است که بتواند مرا بفهمد!
آخرین شبنم اشک را از چشمانم میبارم...آخرین لحظه را به خاطره می سپارم و خاطره را به خاطره ها.....با همه عشق به چشمانت خیره می شوم.آخرین فرصت را غنیمت می شمارم و آخرین کلام را به زبان می آورم:
"دوستت دارم"
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
داستاني كه براتون تعريف مي كنم قصه پردازي نيست بلكه عين واقعيت است. البته اون زمان خواهر خوبم هنوز به دنيا نيامده بود و تا اين لحظه كه اين داستان را مي نويسم از اين ماجرا خبر ندارد. من هم كوچك بودم و فكر مي كنم دبستاني بودم. بهر حال...
داستان از اونجايي شروع شد كه من و برادر و پسرخاله ام كه خيلي با اون جور بوديم هوس كرديم كبوتر بخريم. چند تا خونه آنطرف تر يك جواني بود كه كفترباز معروف محل مان بود. اونها رفتند و يك جفت كبوتر نر و ماده خريدند به اين خيال كه ماده كبوتر تخم بگذاره و جوجه دربياره و صاحب يه عالمه كفتر و جوجه بشيم. يك قفس با سيم توري براشون درست كرديم و از بازار يك كيسه نايلون دونه ارزن خريديم. چند وقتي به همين منوال گذشت. يك روز پسرخاله ام كه ديگه حوصله اش سر رفته بود اومد خونه ما و گفت اگه در قفس رو باز بگذاريد اين كبوتر ها همين جا مي مانند چون به اينجا عادت كردند و از اين حرفها...
من و برادر ساده لوح ام حرف پسرخاله شيطون رو گوش كرديم و در قفس رو باز كرديم. اول كبوتر بزرگتر كه نر بود بيرون اومد. پشت سرش هم كبوتر ماده. يه كمي گذشت. كبوتر نره رفت روي ديوار منزل نشست اما ماده كبوتر ترجيح داده بود روي سقف قفس بنشينه. ما همينطور مشغول بررسي رفتار اونها بوديم كه سروكله گربه نابكار همسايه از لاي درختها پيدا شد. يادمه خيلي وحشت زده بودم. اين گربه از اون گربه هاي بي چشم و رو بود. به گفته پسر لوس همسايه تا حالا يه عالمه كفتر و گنجشك و قمري و ياكريم رو بلعيده بود. تا خواستيم به خودمون بيايم جستي زد به طرف كبوتر عزيزمان. اما كبوتره مثل اينكه از قبل دست اون رو خونده باشه چرخ كوتاهي زد و از جا پريد. يك دور كوتاه تو آسمون حياط مان زد و خيلي زود توي آسمان ناپديد شد. گربه هم لاي درختان غيب شد و ما حيرت زده بجا مانديم. يادمه اون روز خونه همه همسايه ها رفتيم. خيلي دنبالش گشتيم و حتي منزل جوان كبوتر فروش هم رفتيم. چون شنيده بوديم بعضي كبوتر ها به آشيانه اول پيش صاحب قبلي شان بر ميگردند. اما چنين چيزي اتفاق نيفتاده بود. كبوتر نازنين و مغرور ما قهر كرده بود. جفت مهربانش رو براي هميشه تنها گذاشته بود. ناراحتي ما بيشتر از تنهايي كبوتر دومي بود. از يان ماجرا مدتي گذشت تا اينكه يك روز صبح كه برادرم رفته بود آب و دانه كبوتر تنها رو عوض كنه و جايش رو تميز كنه كبوتر تنها رو مرده يافت. بله اون مرده بود. شايد از غم و غصه شايد از درد شايد از ناراحتي.... نمي دونم ولي هر چه كه بود يادمه اون كبوتر را لاي يك دستمال پارچه اي سفيد پیچیدیم و توي حياط پشت خونه مون دفن كرديم. زير يكي از درختها چال كرديم شايد كه قوتش به پاي اون درخت برسه. همه ما مدتي گرفته و ناراحت بوديم مخصوصا من كه خيلي به اون كبوتر تنها عادت كرده بودم. اينجا خدا به ما يه لطفي كرد. البته خدا هميشه به ما بندگانش لطف داره ولي اين دفعه براي من بدجوري پارتي بازي كرد. نوزادي كوچك متولد شد. زيباتر از همه كبوترهاي دنيا و شادي بخش همه خيال هاي غمگين و تنها. بله عزيزان من، خدا خيلي ما رو دوست داشت كه براي فراموش كردن غصه هايمان كبوتر ديگري به خانه ما عطا كرد. خواهر كوچكم با ابروي پيوسته و صورت درخشانش مثل ستاره اي بود كه از آسمان به زمين آمده بود و كنار ما آرميده بود. خيلي زود تمام ناراحتي هاي ما فراموش شد. بله اون هديه خدا بود براي ما. خداوند اين هديه را هميشه برايم نگاه دارد.
داستاني كه آوردم بيشترش واقعي بود البته يك جاهايي هم شاخ و بال دادم كه اون قسمت رو فقط خودم و خواهرم و خداي من و خواهرم مي دونيم . يعني فقط ما ۳ نفر و مثل يك راز در سينه ها مان باقي مي ماند. دوستت دارم خواهرم
خوشا آنکس که خواهانش تو باشی
خوشا دردی که درمانش تو باشی
خوشا راهی که پايانش تو باشی
خوشا چشمی که رخسار تو بيند
خوشا ملکی که سلطانش تو باشی
خوشا آن دل که دلدارش تو گردی
خوشا جانی که جانانش تو باشی
چه خوش باشد دل اميدواری
که اميد دل و جانش تو باشی
خوشی و خرّمی و شادکامی
همه شادی و عشرت باشد ای دوست
در آن خانه که ميهمانش تو باشی
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
یکی دو روز مسافرت بودم. تا حالا هیچوقت اینقدر فاصله نیفتاده بود. دیگه این وبلاگ برای این خواهر و برادر داره از نان شب هم واجب تر میشه. حال و هوای من امروز این قطعه شعری است که برای خواهرم کپی کردم. از اونجایی که خیلی وقتها سر خواهرم رو می بوسم دیدم این شعر به حال و روز من میخوره. دوستدار تو - برادرت

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
قاب عکس توست اما شیشه ی عمرمن است
بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند
تارموی توست اما ریشه ی عمر من است

آرزوی من این است : نتراود اشک بر روی چشمانت مگر از شوق زیاد . و به
اندازه هر روز تو عاشق باشی. عاشق آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از
خویش رها می گردد و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد
***********************
برادر گلم شما که این همه منو شرمنده خودت کردی ....
موفقیتی که بدست آوردید اجازه ندادید من براتون یه هدیه نا قابل بخرم و
الان هم با فرا رسیدن روز مرد می خوام یه چیز ماندنی براتون بگیرم که بمونه براتون
لطفا مانع از این نشید که من چیزی نگیرم براتون دیگه رو این مورد حرف شما رو گوش نمیدم ![]()
![]()
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
آن زمان که قرار بود وجود نازنین تو پا به عرصه بگذارد کسی چه میدانست که مادر همچو تویی را برای برادرش بدنیا می آورد؟
کسی چه میدانست که در تولد کودک کوچکی چون تو آن همه ظرافت و لطافت و صدای مهربان را یکجا نهاده اند؟
خواهرم ای سراپا خوبی و مهر، اگر بشنوم حقوق ناچیز خود را برای خریدن هدیه برای برادرت خرج کردی هیچ چیزی از شما قبول نمی کنم. خواهش می کنم و عاجزانه التماس می کنم هیچ کاری برایم نکنی چون اصلا به من اجازه نمی دهی برایت خرج کنم یا لااقل با هم به یک مسافرت کوتاه برویم.
دوستدار تو - برادرت
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|