يك در ميان، عاشقانه های من و برادرم .... دل نوشته های ما دو نفر |
میخواستم گامی بردارم اما وزنه های خواب چنان بر پایم سنگینی
میکردند که انگار سالهاست لب بر لب زمین نهاده اند و هیچ کدام ترک
این بوسه ی بلند تا خدا را نخواهد کرد چه برسد به اینکه به پاهایم
فرصت شکستن مکان را بدهند و ناچار میخواستم لب بگشایم و کلام
رهایی را زمزمه کنم اما این قفل حتی با کلید هم گشوده نشد انگار تعریف
کلید را به فراموشی سپرده بود و از هیچ واژه ای فرمان نمی برد. چه
برسد به اینکه به من اجازه ی تموج در بی فضایی بدهند.
گاهی خیلی دلم میگیره....از همه چیز از همه کس....از همه جا....گاهی
تو حکمت کارهای خدا میمونم...یه روز همچین آدمو شاد میکنه که آدم
دلش میخواد از ته دل داد بزنه....دو روز بعد همون شادی رو همچین از
آدم میگیره که آدم دلش میخواد از ته دل گریه کنه....البته اینم میدونم که
همه ی کارهای خدا به صلاح ماست اما دلم خیلی میگیره....گاهی حس
میکنم دیگه وقت رفتنه....باید اسباب اثاثیه مو جمع کنم برم...حس میکنم
احتیاج به سبک شدن دارم...احتیاج دارم فکر کنم...اما مغزم
یاری نمیکنه...احتیاج به گریه دارم....چشمام یاری نمیکنه...احتیاج به
رفتن دارم....پاهام یاری نمیکنه...از خدا میپرسم....خــــــــــــــــدا
جـــــــــــــــــون؟؟؟؟؟؟؟....این بازی ها تا کی ادامه دارن؟....تا
کجا؟؟؟؟؟؟....چرا باید همش تو خودم
باشم؟....بــــــــگو چــــرا؟...چرا باید بغضهام تلنبار بشن؟ ....اما خدایا
همیشه گفتم بازم میگم....راضیم به رضای تو....مثل همیشه همه چیز رو
میسپرم دست خودت...هر چی به صلاحمه همون بشه...
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
تفاوت خواهر خوب و خواهر بد
یه خواهر خوب از صميم قلب عاشق برادرش است ... همیشه در کنار برادرش هست و اونو تنها نخواهد گذاشت . یه خواهر خوب همیشه به فکر سلامتی و آرامش برادرش است . یه خواهر خوب همیشه داداش را دوست داره و اشتباهات او را می بخشد . یه خواهر خوب همیشه به برادرش اعتماد داره.....
خواهر من (a) تمام این چيزهايي كه اون بالا نوشته ام رو داره و فكر ميكنم اون طوري كه بايد حق شناس اون باشم نيستم و من بودم که نتونستم اونو خوب بشناسم .ولی اون از من ناراحت نميشه. باور كنيد براي خودم هم خيلي عجيبه كه هيچوقت از دست من گله مند نشده. هميشه با خودم ميگم خوشا به حال خانواده او در آينده. منم دارم سعی می کنم که به حرفهاش گوش بدم و اونو اذیت نکنم. قسم ميخورم وقتي به من زنگ ميزنه و لازم ميشه كاري براي خودش يا محل كارش انجام بدهم بال در ميارم. با كمال ميل و با صداي بلند چند بار ميگم: چشم – چشم خواهر جان – همين حالا – باز هم چشم. اصلا خواهرم يه چيز ديگه است. وقتی اون رو میبینم روحم تازه میشه و واقعا خستگی هامو فراموش میکنم. همین دو روز قبل هم رفتم پیش اون فقط ۵ دقیقه با هم نشستیم حرف زدیم خندیدیم به کار دنیا...
اما خواهر بد....
چون خودم خواهر خوب يعني بهترين هاي دنيا را داشتم در مورد خواهر بد بلد نيستم چيزي بنويسم ولي شايد بتونم چند كلمه از خودم در بيارم. خواهر بد شاید اصلا خواهر نباشه. اون سعی می کنه نقاط ضعف برادرشو پیدا کنه تا به وسیله اون برادرشو ناراحت کنه. اون به برادرش اعتماد نداره و به حرفاش توجهی نمی کنه...
باز هم خدا رو شکر که خواهر نازنین من بهترینه
بعضي چيزا رو آدم هر کار مي کنه نمي تونه به دست بياره.هر چقدر هم مي خواد برا به دست آوردنشون تلاش کنه.اصلاًَ انگاري قانون دنيا يه جوريه که اگه اون شخص بخواد اونو به دست بياره تمام فرمولا و قواعدش به هم ميريزه!خيليا برا به دست آوردن يه کار پردرآمد ساعت ها و روزها ,وقت و بي وقت,مي چرخند ولي هر چي مي گردن نتيجه اي نمي گيرن يا اون شغل پردرآمد,نصيبشون نميشه,خيليا مدام دنبال يه کشف جديدن ولي علي رغم کار و تلاشي که ميکنن,علي رغم علاقه ي ..وافرشون به کار و کشف,هيچ چي بر وفق مرادشون پيش نمي ره.گاهي اوقات اين ((به دست نياهاي))آدمي ,اونقدر هست که بشه يه جورايي تحمّل کرد ,يه جورايي از کنارشون رد شد و تره هم براشون خرد نکرد,گاهي اوقات هم خيلي زودگذر »آدمو توي فکر و ناراحتي و اضطراب ميندازه,ولي زود از سر آدم مي پره...امّا گاهي اوقات هم اونقدر اثرش طولاني هست که تا قيام قيامت نميشه جبران بشه.اينا رو گفتم تا بگم خيلي از ماها واقعاً به اون چيزي که مي خوايم نميرسيم,يا شايد اصلاً يه جورايي نمي خوايم که نمي رسيم!خيلي از ماها وقتي به يه چيزي دل مي بنديم اونقدر بردش مي شيم,اونقدر اونو برا خودمون مي بينيم و گاهي اوقات ,اونقدر اونو برا خودمون بزرگ و رمانتيک !جلوه مي ديم که نميشه تحمّل کرد که يه روزي بياد و ما به اون چيزي که مي خواستيم نرسيديم.بيايم و با اين ديد به موضوع نگاه کنيم که آدم يه کاري مي کنه,تمام تلاشهاو کوششها رو هم به جون مي خره وفقط منتظر نتيجه مي مونه,يا به قولي(کاشت,داشت←←منتظر برداشت!)امّا هر چي بيشتر پيش ميره کمتر به نتيجه ميرسه!...خدايا!چرا هر چي تلاش مي کنم به دلخواهم نمي رسم؟خدايا!چه گناهي کردم که منو اينجوري تقاص ميکني؟خدايا!معلوم ميشه که منو دوست نداشتي!!اصلاً تو منو واسه چي آفريدي؟!
نمي شد من نباشم؟نمي شد مثل همه ي اونايي که توي عدم دارن شاد و سرخوش به ما گرفتاراي (هستي نشين)مي خندن,ما هم قدم تو اين (غمکده)نمي گذوشتيم؟!و هزار تا آه و ناله و ناشکري و شايدم نفرين!! ديگه....اينجاست که اگه آدم به خودش مسلّط نباشه خيلي کارا مي تونه دست خودش و ديگرون بده!...گاهي وقتا آدما رو يه جاذبه ي عجيب به سمت يه چيز,شئ,يا يه شخص مي کشونه.جاذبه ي شئ,که بهش بگم(زيبادوستي)_شايد بهتر باشه!_...خيليا ممکنه به خاطر همينکه يه چيزي رو دوست دارن ولي تو به دست آوردنش مشکل دارن,عقده اي بشن!!خدا نکنه آدم يه چيزي رو بخوادو نتونه به دستش بياره...آدماي بي نوايي که هرچي مي دوَن بازم دستشون از پاشون درازتره!!چه زجريه آدم پيش بهترين کسانش شرمنده باشه!خدايا!هيچکي رو نيازمند,جز فقير درگاه خودت نکن...
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
من یک برادرم
برادری که هرگز تنها نیست
در مردمک تنگ چشم سیاه خواهرم
من به دختری می اندیشم
که لبخندش
نشانی از کسی است که زیباست
اما سیاهی چشمان زیبای خواهرم
خودم را نشانم میدهد
او آینه زندگی من است
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
روزهای گرم تابستان و شب های دم کرده و مرطوب است که سراسر وجودم را خیس می کند. از گرما گریزان نیستم. همیشه با آن کنار آمدم. نگران آنجایی هستم که تو کار می کنی و میدانم که گرمایش آدم را کلافه می کند.
میدانی خواهر جان، در زندگی ضرورت هایی وجود دارند که انکار ناپذیرند، برای من عشق، اندوه، حسرت، دوستی و جدایی همگی واقعیتهای تکرار شونده هستند. اما یک چیز را نمی توانم بعنوان یک وقوع حتمی و غیر قابل انکار بپذیرم و آن دوری و جدایی از شماست.
خواهر جان، میدانی که برای من بالاتر از یک خواهر بودی. ناگفته ترین ناگفته ها را همواره با شما درمیان گذاشتم و از کلام پر مهرت و نگاه معصومت بهره ها بردم. از روزی میترسم که بعد مسافت بین ما زیاد شود و فاصله نگذارد که هر چند وقت راحت و بی دغدغه همدیگر را ببینیم و با هم گل بگوییم و گل بشنویم.
ای رازدار خوبم. تا هستم و تا هستی با هم باشیم . انشالله
روزگاری در دهکده ای بسیار کوچک در هند، زنی فقیر ولی مومن زندگی میکرد. او خدای ویشنو را می پرستید،خدایی که مسئولیت نگهداری از تمام آقرینش را بر عهده دارد. هر روز صبح، قبل از انجام هر کاری، مراسم دعا را جلوی مجسمه کوچکی از خدای ویشنو که در خانه داشت انجام می داد. او مقداری گل و میوه و عود خوشبو تقدیم مجسمه می کرد. سپس مجسمه را می شست و لباس تنش می کرد. برایش سرودهای مذهبی در باره عشق و حق شناسی می خواند. همانطور که آن زن خدایش را به این طریق نمادین ستایش می کرد، قلبش آکنده از خوشی و شگفتی می شد.
روزی خدای ویشنو که از پرستش آن زن تحت تآثیر قرار گرفته بود، تصمیم گرفت که جلوی او ظاهر شود. آن زن از دیدار خدای خود بسیار شاد شد و از آن معجزه، چشمانش پر از اشک شوق گشت.
خدای ویشتو به آن زن مومن گفت:" من از این پرستش و پشتکارت خوشحالم. تصمیم گرفته ام که در عوض، هدیه ای تقدیمت کنم. هر آرزویی که داری بگو تا برآورده کنم".
آن زن آنچه را که می شنید باور نداشت . چه خوشبختی حیرت آوری! فکرش با سرعت تمام به کار افتاد"چی باید بخواهم؟ پولدار شدن؟ فرزندان زیاد و سالم؟خانه ای بزرگ و مجلل؟ " . آن زن آنقدر مشغول تصمیم گرفتن در باره چیزی که بیشتر از همه آرزویش را داشت ،بود که تقریبآ فراموش کرد خدای ویشنو همچنان منتظرش ایستاده است. آن زن خواهش و تمنا و با صدایی لرزان گفت: " خدای من، اجازه می دهی که مدت بیشتری درباره آرزویم فکر کنم؟ الان اصلآ نمی توانم تصمیم گیری کنم". خدای ویشنو با لبخندی مهربان جواب داد: " هرچه قدر که بخواهی به تو فرصت می دهم". و سپس ناپدید شد. آن زن مدتی همان جا مات و مبهوت ایستاد. چه کار باید می کرد؟ چطور میتوانست چنین تصمیمی بگیرد؟ او تصمیم گرفت عقیده دوستانش را نیز بپرسد. امکان داشت فکر آنها بازتر باشد و بتوانند پیشنهاد خوبی به او بدهند.فردای آن روز، تمام دوستانش را به خانه دعوت نمود و از آن ها سئوال کرد:" تنها آرزویش چه چیزی باید باشد؟" دوست اولی اصرار داشت: ثروت بخواه. اگر پول داشته باشی، می توانی هر چه که دلت می خواهد بخری. دوست دیگرش با اعتراض گفت: نه، ثروت نخواه. اگر سلامتی نداشته باشی، پول به چه دردت می خوره؟ هرگز نخواهی توانست از پولت لذت ببری. من عقیده دارم سلامتی را انتخاب کنی. دوست سومی با قاطعیت گفت: سلامتی مشخص نیست باید آرزوی عمری طولانی بکنی، نه اینکه فقط سلامتی بخواهی. از خدا آرزوی عمری طولانی کن. همسر آن زن مومن که خودش آنچنان مومن نبود و از مسائل معنوی زیاد سررشته نداشت به گفتگوی زنان گوش داد. او با طعنه و عصبانیت گفت: " تمام دوستانت احمقند. اگر این خدا گفت که تو می توانی هر چه را که بخواهی آرزو کنی، پس آرزو کن هر آرزویی که داری بر آورده شود. در تمام این مدت زن با دلهره به همه این پیشنهادات گوش کرد، ولی با وجود این، هیچ کدام از آنها به دلش ننشست. هفته ها سپری شد و تمام فکر آن زن معطوف به این مسئله بود که از خدای ویشنو چه بخواهد. این وضعیت آنقدر فکر او را مشغول کرده بود که بدون اینکه خودش متوجه باشد، دیگر صبحها جلوی مجسمه خدای ویشنو مراسم دینی را اجرا نمی کرد، کاری که در تمام طول عمرش انجام داده بود. او دیگر به فکر این نبود که چقدر خدایش را می پرستد. او دیگر برای خدایش سرود های مذهبی نمی خواند. تمام فکرو ذکرش درباره این بود که از خدایش چه بخواهد. به زودی آن خوشی که در قلب خود داشت از میان رفت، حتی عشق او به ویشنو داشت کم کم محو می شد. بالاخره روزی رسید که آن زن حس کرد آخرین ذره لذت درونی از روحش زدوده می شود. با وحشت تمام رو به روی مجسمه زانو زد، از ته قلب شروع به دعا خواندن کرد:" آه خدای ویشنو! کمکم کن. تو به من قول دادی که هر آرزویی داشته باشم برآورده می کنی و از من پرسیدی چه آرزویی دارم. ولی من قادر نیستم تصمیم بگرم. بد تر از همه اینکه به هیچ چیز دیگری نمی توانم فکر کنم. ازتو تمنا دارم به من بگویی چه آرزویی بگنم؟" قبل از اینکه دعای زن به پایان برسد، خدای ویشنو با تمام ابهتش جلوی او ظاهر شد و با لبخندی گفت:" فکر می کردم هرگز این سوال را نخواهی کرد. این آرزویی ست که باید از من می کردی: از من بخواه که خوشبخت باشی، بدون در نظر گرفتن اینکه چه چیزی بدست می آوری یا از دست میدهی." زن سرش را خم کرد و متوجه عمق خردمندی گفتار خدای ویشنو شد. سپس همان آرزو را کرد و خدای ویشنو نیز آرزویش را برآورده نمود. بعد از آن، هر روز زندگی اش را با خوشی و صفا گذراند، او تا ابد خوشبخت بود.
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
شاید یک داستان ساده بتواند حلقه اشک را دور چشمان شما بنشاند. بعضی وقتها در چند جمله درسی صد ساله نهفته است. چقدر خوب است که ما آدمها همیشه گوشی برای درست شنیدن و چشمی برای بهتر دیدن داشته باشیم. معمولا اهل کپی کردن از یک سایت نیستم. اگر این حرف را کسی باور نداشته باشه خواهرم چون من را کاملا می شناسند خیلی خوب باور دارند. اگر هم مطلب خیلی جالبی در یک سایت ببینم که بخواهم از اون استفاده کنم حتما میگویم که مربوط به فلان سایت بوده تا امانت داری رعایت شده باشد. دیشب مطلبی را دیدم که نتوانسم از آن بگذرم. احساس کردم نویسنده این مطلب که یکی از دوستان خوب و با صفای من است نهایت ظرافت و ذوق هنری و ادبی خود را بکار گرفته. داستان گنجشک و خدا بی شباهت به گله های ما از خدا نیست. وقتی من دیشب این داستان را خواندم کمی آرامش پیدا کردم. اصل داستان را در سایت خودش ببینید. سایت خوبی داره و مدیرش انسان والا و نازنینی است. سایت بیدل برای آدمهای دلشده:
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:" می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد."
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست."
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی."
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
خدا مي گذارد سختي ها ي زندگي را تجربه کنيم
تا درس هايي بياموزيم که در هيچ شرايط ديگري نمي توانستيم ياد بگيريم
ياد گرفتن اين درس ها به معناي انکار احساس ناراحتي نيست
بلکه يافتن مفهومي است که در زير آن احساس وجود دارد
امنيت در غياب خطر نيست بلکه در حضور خداست
God allws us to exprience the low points of life to
teach us lessons we could not learn in any other way.
Teh way learn these lessons is not to deny the feelings but
to find the meanings underlying them.
Security is not the absence of danger but the persence of God.
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
سلام خواهر نازنين من
با وجود اينكه تا چند لحظه ديگر براي ديدن شما نزدتان مي آيم ولي دلم مي خواست چند كلمه برايت بنويسم. گاهي اوقات فكر مي كنم در جايي كه كار ميكني هيچكسي قدر شما را نمي داند. يك نفره تمام كارها را انجام مي دهي آن هم در اين اوضاع شلوغ. چند روز قبل از بس كار كرده بودي و سردرد داشتي چشمانت سرخ شده بود. همان چشمان زيبا و آرام و الهام دهنده. مراقب خودت باش خواهر عزيزم. مگر من بيچاره توي اين دنيا چند تا خواهر دارم؟
دوستدار شما - برادر
عشق اونیه که توی آسمون دلت بهترین ستارتو به نام اون میکنی
عشق اونیه که به خاطر اون تموم قانونای روزگار رو زیر پا میذاری
و به جاش ناهنجاریهای شیرین زندگی رو جایگزینش میکنی
عشق اونیه که میخوای اون بشه ماه مهتاب شبها و خورشید روشنای زندگیت.
عشق اونیه که دلت همیشه بهونه ی اونو میگیره
هر چند میدونی که دیدار او غیر مقدوره.
عشق اونه که هرکجا میری دوست داری براش سوغاتی بخری
حتی اگر هم نتونی بهش بدی.
عشق اونیه که تمام حرفها و درد و دلت را دوست داری برای اون بگی
عشق اونیه که تو دوست داری اولین کسی که از پیروزی هات با خبر میشه اون باشه
عشق اونیه که هر یادگاری یا دست نوشته ای از اون
از تموم دنیا با ارزش ترمیشه برات .
عشق اونیه که موقع درد وقتی اونو میبینی دردت فراموشت میشه
عشق اونیه که تو موقع شادیهات دوست داری اونم کنارت بود
و سهمی از این خوشیهارو داشت
عشق اونیه که حاضری به خاطر اون به تموم دنیا حتی به ادما دروغ بگی
عشق اونیه که برای دیدنش لحظه شماری میکنی
عشق اونیه که موقع دلتنگیهات مثل ابر پر بارون آسمون دلت رو تصاحب میکنه
عشق اونیه که از دوری اون قلم دست میگیری
و هر چه احساسه رو روی یه تیکه کاغذ میاری
و عشق اونیه که هیچ وقت نمیتونی فراموشش کنی حتی اگه اون ترو فراموش بکنه
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
با تو امشب هم قدم می شوم
نه در واقعیت بلکه در خیال و رویا
در خیال خودم در آن کوچه ساده و بی آلایش خانه تان هستیم
باد می وزد و تو گیسوی خود به باد سپرده ای
در شب گرم تابستان نسیم خنکی می وزد و دلهایمان را خنک می کند
لبخندی محبت آمیز که همواره بر لبان تو جاری است
و نگاهی مهربان مثل همه نگاه هایت
و من در خیال محض باریکه کوچکی از تارهای مشکی گیسوانت را
در دستانم جمع کرده ام
چقدر زیباست خواهرم
حتی اگر قرار باشد تمام یک روز را
که در آن روز تو را ندیده باشم
با خیالت زندگی کنم
خواهر جان از اینکه به شما سر نزدم عذر می خواهم - دوستت دارم - خیلی زیاد
خدایا!!!
مرحمی باش بر این دل بیمارم
که از کس به غیر تو طلب یاری ندارم
مرحمی باش بر این زخم دلم
گر خود کردم شرمنده ام تو طبیبم باش
گر سبب بیماری من شدم
تو خود نامت بر این دل دواست
گر که تنها در این فصل غریبانه شدم
تو ببخش که حس نکردم که تنها نیستم
گر که بیتاب شدم کفر گفتم
تو عیب من مگیر من پشیمانم
گر که قفل و زنجیر اسارت
آویزه گوشم کردم تو ببخش
گر که در تنگنای قفسی زمین گیر شدم
تو آزادم کن که آزاد کننده بردگانی......
خواهر خوبم چشمانت بهترین گواه دوست داشتن است.
دلم می خواهد وقتی برایت گریه می کنم اشکهایم تمام عشقم را
محبتم را
دوست داشتنم را
و تمام پرستشم را
نشانت دهند.
عزیز دلم :
قلبم
روحم
جسمم
بگذار برای همیشه تو را داشته باشم
چشمانت را از من نگیر
چرا که دلم به چشمان تو دلخوش است
روزی که با تو آشناشدم را همیشه به خاطر خواهم داشت چرا که زیباترین روز زندگی ام بود. تو آرام و ساکت نشسته بودی و من به دفتر مقابل تو خیره شده بودم. یادت هست؟
به خاطر بودنت و ماندنت و بخاطر تمام محبت های خواهرانه ات از شما ممنونم
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
راستی زندگی چیست؟ این عنوان چندان عجیبی برای یک نوشته جدید نیست. ولی باور کنید گاهی اوقات همین سوال ساده و زود آشنا تبدیل به بزرگترین چالش انسان می شود. خواهرم خوب می داند حداقل در مورد هر دوی ما زندگی سراسر فراز و فرود بوده و هرگز یکنواختی ثابتی برای مان وجود نداشت. بعد از یک خوشی یک خبر بد و برعکس بعد از هر دلتنگی یک پیام شادی آفرین. برای خواهر مهربانم هم همینطور بود. البته می دانم گوشهای او همواره شنوای درد و دل دوستان است تا اینکه بخواهد به مشکلات مان فکر کند. با شادی دوستانش شاد می شود و با ناراحتی آنان غمگین. این خصلت بزرگ و منحصر بفرد اوست. او برای من معلم است اگرچه بسیار از من کوچکتر است. برای همین تا سرحد جانم دوستش دارم.... بگذریم داشتم می گفتم که خوشی ها و تلخی ها چقدر پی در پی بر انسان نازل می شوند. این روزها برای من روزهای تلخی است. خودم را در خانه زندانی کرده ام و سرم را با این صفحات همگون و ناهمگون اینترنت گرم کرده ام تا شاید بتوانم خودم را فریب بدهم. مثل انسان چشم به راهی شده ام که منتظر یک خبر است. خبرش هر چه باشد همه نیست فقط برسد و جانم را خلاص کند. راستی چه سخت است این زندگی. راستی این زندگی چیست...
اگر این ۳ تا نقطه نبود چکار باید میکردم؟ ...
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
اسم این نوشته را برگی از دفتر خاطرات تو گذاشتم تا سعی کنم روز پدر را با خاطرات پدر که اکنون در بین ما نیست برایت زنده کنم. امیدوارم باعث آزردگی خاطر نازنین شما نشده باشم:
ظهر تابستان است و خواهر برای استراحت نیمروز و نماز و ناهار به خانه می آید. دلش پر از شور و عشق پدر است. هنگام صبح در بین راه قبل از رفتن به محل کار از یک فروشگاه برای پدر کادوی روز پدر را گرفته است و اکنون با شور و امید به خانه برگشته است. پدر هنوز از سر کار برنگشته. خواهر وارد خانه می شود و یک راست به اتاقش می رود و روی تخت خود می نشیند. کمی خستگی در می کند. صدای باز شدن در حیاط به گوش می رسد و خواهر از روی ایوان منزل پدر را نظاره می کند. پدر لب حوض نشسته و عینکش را روی لبه سیمانی حوض گذاشته و دارد دست و روی خود را با آب می شوید. نگاه پدر یک لحظه به دختر می افتد. این پدر عاشق دخترش است یک عشق پاک و لایتناهی که غیر از این پدر و این دختر کسی قادر به درک آن نیست. باید همان ها باشی تا بفهمی. من هم که برادری در این مجموعه هستم خیلی با این واقعیت فاصله دارم و تقریبا از درک آن عاجزم ...
دختر (خواهر جان عزیز خودم) روی ایوان منزل حوله ای بدست پدر داده و حالا دو دستش را دور گردن پدر حلقه کرده و صورت نمناک او را بوسه می زند. نه یک بوسه و نه دو تا. بوسه های زیادی رد و بدل می شود. چند لحظه بعد درون خانه کادوها باز می شود و طبق معمول بهترین کادو را خواهرم برای پدر گرفته است. یک پیراهن که برازنده قامت پدر است. پیراهنی زیبا که چهره مهربان پدر را مهربانتر نشان می دهد. تحسین همه بر انگیخته می شود باز هم بهترین کادو را خواهرم گرفته است. سر سفره ناهار دیگر هیچکس خسته به نظر نمی رسد. همه خوشحال هستند و دلخوشی هایشان را با هم تقسیم کرده اند.
خواهرم همیشه شرمنده ام کرده ای و اگرچه من برایت کادویی نگرفتم ولی در اولین فرصت جبران می کنم.
همچنین جا دارد روز پدر رو به برادر مهربانم تبریک بگم روزت مبارک برادر گلم همیشه شادو خرم در کنار خانواده سپری کنید
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
دیشب خوابی زیبا دیدم. خوابی که گوشه های شیرینی از آن هنوز در خاطرم باقی مانده و در اینجا قسمتهایی از آنرا برایتان می آورم:
خواهر زیبا راه می رفت در دورنمای چشم برادر و برادر نگاه می کرد و انگار در اعماق وجودش چیزی می شکفت که نمی دانست چیست. شاید مثل حسی که جوانه کوچکی هنگام سر در آوردن از خاک دارد. اما حس آن جوانه را تا به حال چه کسی دیده و چه کسی حس کرده است به جز خود آن جوانه؟... حس برادرانه من هم از همین نوع بود.
خواهر معصومم که در عمرش آزارش حتی به یک مورچه هم نرسیده بود آرام راه خود را باز می کرد در یک باغ پر از گل و درخت و نور... گل های باغ همگی سفید و سرخ بودند و ساقه های سبزشان از جوی ها سیراب می شد. خواهرم گل ها را یک به یک کنار می زد و نزدیک می شد. گاهی پیچکی را دور می زد و گاهی با دستش شاخه درخت اناری را به کنار می راند. موهایش را از پشت بسته بود و آرام آرام به سوی برادر می آمد. قدم به قدم... برادر نگاه می کرد. به فاصله یک جوی آب کوچک از من ایستادی. تو آنطرف جوی بودی و من اینطرف. برادر به چشم های سیاه خواهر نگاه کرد و خواهر به چشم های خاکستری برادر... لبخند زد. برادردستش را دراز کرد. خواهر دست برادر را گرفت و از روی جوی پرید. لحظه ای بعد دختر در آغوش برادرش بود. برادر شیرین ترین بوسه عالم را بر پیشانی خواهر گذاشت...
دو دوست از شهری به شهر دیگر سفر می کردند در طول سفر یکی از آنان در رودخانه افتاد . دیگری در آب پرید و او را از غرق شدن نجات داد دوستی که چیزی نمانده بود غرق شود خدمتکارش را وا داشت تا روی سنگی حک کند مسافر !
در این مکان" نجیب " زندگی اش را به خطر انداخت تا جان دوستش موسی را نجات دهد
دو دوست به راه خود ادامه دادند در راه بازگشت در کنار همان رودخانه نشستند و به گفت و گو پرداختند .
در حین صحبت میان آن دو اختلاف نظر منجر به بحث شد حرف هایی رد و بدل شد دوستی که در حال غرق شدن بود از منجی خود سیلی خورد . او بساط خود را بر چید و چوبی بر داشت و با آن روز ماسه ها نوشت مسافر !
در این مکان نجیب در خلال مشاجره پیش پا افتاده قلب دوستش موسی را شکست . یکی از خدمتکاران موسی پرسید چرا داستان دلیری دوستت را بر سنگ حک کردی و داستان بی رحمی او را بر ماسه ها نوشتی
موسی جواب داد : من همیشه خاطره لحظه ای را که دوستم نجیب جان من را از خطر نجات داد گرامی می دارم اما همیشه در مورد لطمه ای که به روح من وارد کرد امیدوارم حتی قبل از اینکه این کلمات از روی ماسه ها محو شوند او را ببخشم !!!!!!!!!!!!!!!!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|