(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
امشب کمی وقت کردم یه سری به مطالب و نوشته های قدیمی وبلاگ بزنم. چند تا از داستانهای الکی که از خودم در آورده بودم برایم جالب بنظر آمده بود. و حالا اومدم تا یک قصه از من درآوردی دیگه برای خودم و خواهرک ناز نازی ام بنویسم.
داستان پیراهن

یکی بود یکی نبود
یه برادر بود و یک خواهر
اونها عاشق هم بودند
اگر یه روز غروب می شد و همدیگه رو نمی دیدند
شاید شاید از ناراحتی غش می کردند
تا اینکه یه روز خواهر کوچیکه که از برادر بزرگه زرنگ تر بود
برای اینکه برادره همیشه بیاد خواهرش باشه
رفت و از مغازه یه پیراهن برای داداشی خودش خرید
برادره هم بعد از این برای تلافی
رفت و یک پیراهن برای خواهرش خرید
اما مگه اون خواهره دست بردار بود؟
چشمتون روز بد نبینه عزیزان من
خواهره که لجباز بود تندتند پیراهن خرید
یکی واسه روز مرد - یکی برای عید یکی دیگه ....
اینطوری شد که کمد لباس داداشی
پر شد از لباسهایی که آبجی خریده بود
قصه ما بسر رسید
کلاغه به خونه اش نرسید
بالا رفتیم ماست بود
قصه ما راست بود

نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:29  توسط خواهر + برادر
|