تبليغاتX
دختری از یوش (سرزمین نیما)
 
يك در ميان، عاشقانه های من و برادرم .... دل نوشته های ما دو نفر
 
خدایا !

سپاس و بسی سپاس که لطفت همچون همیشه شاملم شد و باز هم توانستم بوی خوش عطر نان سفره افطار را استشمام کنم.

توانستم نجوای دعای سحرت را در سحرگاه زیبای رمضان بشنوم.

چه زیباست این همانندی.

همه مثل هم روزه اند . 

هر چند تشنه آبند لیکن تشنه ترند بر وصال.

مهربانی رنگ دیگری در ماه خدا به خود می گیرد .

همه باصفایند و مهربان.

و خدا را شکر که توفیقم داد رمضان دیگری را درک کنم.

و الحمد لله الذی هدانا لهذا.

 

  نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 14:57  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

نزدیک به اذان صبح است

من هستم و خدای من هست و یاد تو

با خود گفتم ما را یک مادر بدنیا نیاورده است

ایکاش که اینگونه بود و ایکاش هیچ حایلی بین من و تو نبود

اگرچه از پیراهن به من نزدیکتری و صدای قلب تو صدای قلب من است

روزی از روزها و شبی از شب ها نیست که با یادت سر بر بالین نگذارم و بیدار نشوم

ولی با تمام اینها میدانم که تو مرا بسیار بیشتر دوست می داری. دوستت دارم خواهر نازم

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 3:21  توسط خواهر + برادر  | 
 

اقلیم عشق


يك روز رسد گامي به اندازه كوه        يك روز رسد نشاط اندازه دشت

افسانه زندگي چنين اشت عزيز       در سايه كوه بايد از دشت گذشت

 

براي سفر به اقليم عشق بايد شجاع بود كه زندگي به افراد شجاع تعلق دارد .

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 8:54  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

امشب نشسته ام چند سطر آپدیت کنم. مدتی بود تنبلی کرده بودم و چیز زیادی نمی نوشتم. کلیپ صوتی نادر گلچین در مورد بوی بهار نرم نرم می خواند و من سرتاپا غرق در این فکر هستم چطور عشقم را نثار تو خواهر مهربانم کنم..... ترانه اینگونه با آهنگ غم انگیزی در گوشم می خواند:

نسیم خاک کوی تو

بوی بهار می دهد

شکوفه زار روی تو

بوی بهار میدهد ... بوی بهار میدهد

چو دسته های سنبله 

کنار هم فتاده ای

به روی شانه موی تو

بوی بهار می دهد ... بوی بهار میدهد

و حالا که شعر به اینجا می رسد بی اختیار بیاد امروز افتاده ام که برای تشکر از آنهمه خوبی هایت موهای معطر تو را بوسیدم : به روی شانه موی تو .... بوی بهار می دهد  و شما خندیدی و گفتی: داداش روزه ات باطل شد. نباید من را می بوسیدی

خواهرم ایکاش می شد تمام عمر در کنار هم باشیم، دست در دست هم روی ماسه ها قدم بزنیم، از گذشته هایمان برای هم صحبت کنیم و گوش هایمان را پیوسته برای قصه هامان نثار کنیم. خواهرم دوستت دارم و هدایایی که برایم گرفتی عمق محبت شما را به من یادآوری می کند. فقط امیدوارم آنطوریکه شایسته خوبی هایت است جبران کنم.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 23:40  توسط خواهر + برادر  | 
             بنام او که وجودش صفاست عهدش وفاست ومحبتش کیمیا ست

 یک سبد گل سرخ وسفید باندازه کره زمین

با سبددی گل ببزرگی قلبت وسرخی آن .مبارک است

جوینده یابنده است اگر بخواهد وزمانه یارش باشد.

برایت سلامتی.موفقیت .پیروزی و شادی  نه امروز ونه فردا .بلکه در تمام دوران زندگیت همیشه آرزو کرده وخواهم کرد.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:46  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

من و تو روزهای زیادی بدون همدیگر بودیم

تو به من فکر می کردی و من هم به تو

خواهر عزیزم، وقتی فهمیدم  چقدر دوستت دارم که

شبی از شبها با خواب بدی از جا پریدم و چشمانم برای تو نمناک بود

ما به همدیگر رسیدیم و تصمیم گرفتیم که همیشه با هم باشیم

بزرگترین تصمیم زندگی را گرفتیم . بزرگترین و پاک ترین تصمیم

در این مسیر با سختی های زیادی روبرور شدیم

اما عشق بین من و شما خواهرجان جاودانه شد

دیگر نمیگذارم سختیها بر من غلبه کند و تو را فراموش کنم

من همیشه برادر بزرگت خواهم بود تا تو مرا مثل آرزوهایت ببینی

امیدوارم .... 

خواهر عزیزم از اینکه امشب خواهش من را پذیرفتی و قول دادی که با هدیه ات شرمنده ام نکنی یک دنیا ممنون. خودت می دانی دلیلش چیست. تو خودت سراپا هدیه هستی و چرا من را هم شرمنده می سازی. باز هم از شما ممنونم که حرف برادرت را روی زمین نمی گذاری. دوستت دارم عزیز دل برادر

  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 23:54  توسط خواهر + برادر  | 

چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

و تماشاي تو زيباست اگر بگذارند

كي به پايان برسد درد ، خدا مي داند

ماه ساكن شود و سرد ، خدا مي داند

مردم شهر همه منتظر يك نفرند

كي بيايد ز ره اين مرد ، خدا مي داند

برگ ها طعمه بي غيرتي پائيزند

و از اين مرثيه زرد ، خدا مي داند

یا مولا یه مولا

 

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 16:7  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

چند روزی گرفتار یک سفر کاری بودم و حسابی دلم برای دیدنت یک ذره شده. صدایت را که میشنیدم تمام وجودم را شور فرا میگرفت انگار وابسته تو شده بودم  نمیدانم اشتباه است یا درست نمی دانم تو چه می خواهی. ولی اغلب اوقات برایم همان شنیدن صدایت کافی است تا بدانم در این دنیا یکی است که همواره دوستم می دارد. گاهی اوقات فقط منتظر حرفهایت هستم .حرفهایی که نشانی از دوست داشتن است . شاید من آنگونه که تو میخواستی نتوانستم باشم و اما تو همیشه آنطوری بودی که دوست داشتم....

راستی أبجی و داداش از وبلاگشان به ما سر زدند باید هر دویمان در وبلاگشان تولد داداش را تبریک بگوییم - دوستدار شما - برادر

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 6:50  توسط خواهر + برادر  | 
 یه چشم باید همیشه توش اشک باشه و اگر نه میسوزه ... 

* یه دل باید همیشه توش غم باشه و اگر نه میشکنه... 

* یه لب باید همیشه روش خنده باشه و اگرنه زود پیر میشه ... 

* یه کبوتر باید همیشه عشق به پرواز داشته باشه و اگر نه اسیر میشه ... 

* یه صورت همیشه باید شاد باشه و اگر نه به دل هیشکی نمی چسبه ... 

* یه دیوار باید همیشه به یه تیر تکیه کنه و اگر نه می ریزه ... 

* یه جاده باید همیشه انتها داشته باشه و اگر نه مثل یه کلاف سر در گمه ... 

* یه قناری باید همیشه به خوش اوازیش ایمان داشته باشه وگرنه ساکت میشه ... 

*یه قلب پاک همیشه باید به یه نفر ایمان داشته باشه و اگر نه فاسد میشه ...

 

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:15  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

سلام خواهرکم

خواستم کمی چرت و پرت بنویسم تا مثل آدم های الکی خوش بخندیم. در مورد خواهرم:

اون دختر خوبیه و من رو هم خیلی دوست داره. ما بد جوری به هم وابسته شدیم. اصلا خدا من رو از خاک اضافی اون یا شاید اون رو از خاک اضافی من آفریده باشه. البته من همیشه کلی استرس بهش وارد می کنم مثل همین امروز صبح که کنارش بودم. داشتم سیگارمو روشن میکردم که یک استکان آب ریخت روی فندکم.خیلی دوستم داره و میدونم برای سلامتی خودم این کار رو میکنه ولی بیسکوئیت ساقه طلایی رو به من ترجیح میده. تا حالا نشده به من تعارف کنه. به جون هر چی سیب زمینی راست میگم!!! بعضی وقتها یه کارایی می کنه که می خوام خال خال موهایم رو از دستش بکنم. مثلا آب معدنی رو میخوره بعد بطری اش رو از شیر آب پر میکنه و میزاره توی یخچال. اونوقت نمیزاره که سر بکشم.بعضی وقتها وادارم میکنه لقمه گاز زده ش رو بخورم به این میگن آخر بدبختی.بدبختی دیگر ما اینه که همه به من و اون حسودی میکنن. همه میگن شما دو تا دیوونه هستین. مگه نوبرشو آوردین این دیگه چه رسمیه که برپا کردین.

همه اینها شوخی بود .... من همیشه برای تو می میرم . خواهرکم نازنازکم دوستت دارم

  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 20:8  توسط خواهر + برادر  | 
بنام خدا
افتادن خيلي سخت است...
افتادن از قله كوه هاي مرتفع در قعر دره هاي تاريك، هولناك است...
افتادن از بلند ترين ساختمانها، و با سر به كف خيابان سقوط كردن، دردناك است...
اما نه به اندازه افتادن از چشمان تو...


اِلهى‏ اِنْ كانَتِ الْخَطايا قَدْ اَسْقَطَتْنى‏ لَدَيْكَ، فَاصْفَحْ عَنّى‏ بِحُسْنِ تَوَكُّلى‏ عَلَيْكَ ...
خدايا اگر خطاهايم مرا از نظرت انداخته‏، پس بدان اعتماد خوبى كه به تو دارم از من درگذر ...

  نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:11  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

بسم الله الرحمن الرحیم

السلام علیک یا امیر المومنین

السلام علیک یا اباعبدالله

السلام علیک یا اباالفضل العباس

السلام علیک یا ابا صالح المهدی

عید ولایت بر سکان دار کشتی ولایت مبارک باد.

از همه مخصوصا خواهرم عذر می خواهم که این چند روزه حواسم به آپدیت کردن نبود. باید مناسبت نیمه شعبان را به وقتش تبریک عرض می کردم. امیدوارم همگی مرا ببخشید.

  نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:46  توسط خواهر + برادر  | 
 

دنگ ... دنگ ... لحظه ها می گذرد . آنچه بگذشت نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز 
مثل این است که یک پرسش  بی پاسخ بر لب سرد زمان ماسیده است
تند بر می خیزم تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز رنگ لذت دارد آویزم 
آنچه می ماند از این جهد به جای : خنده لحظه پنهان شده از چشمانم 
و آنچه بر پیکر او می ماند : نقش انگشتانم .

دنگ ... فرصتی از کف رفت . قصه ای گشت تمام 
لحظه باید پی لخظه گذرد تا که جان گیرد در فکر دوام 
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر 
وا رهانیده از اندیشه من رشته حال وز رهی دور و دراز داده پیوندم با فکر زوال
پرده ای می گذرد پرده ای می آید می رود نقش پی نقش دگر رنگ می لغزد بر رنگ
ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ : دنگ ... دنگ ... دنگ ... 

 

  نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 9:53  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

دیروز خیلی خنده دار بود. بابت همون ماجرایی که به من زنگ زدی. باتفاق آقا "س" رفتیم خانه شان. اونجا باباش روی ایوان خانه نشسته بود و مشغول قلیان کشیدن. من نمی خواستم داخل برم اما خیلی اصرار کردند. با دیدن من سراسیمه اومد دم در و بعد از روبوسی و تبریک و چشم روشنی گفتن وارد شدیم. فکر کنم همون موقع "ش" به "س" زنگ زد. اونهم طفلکی دست و پاش رو گم کرده بود و به انگلیسی سعی کرد به اون بفهمونه که من و باباش نشستیم و نمی تونه باهاش صحبت کنه. در مجموع من شروع کردم کلی از دوستم تعریف کردن که "س" فلان است و بهمان و مثل ایشون توی این شهر مگه چند نفر داریم. آخرش هم بعد از نیم ساعت بلند شدم و خداحافظی کردم. طفلک دوستم خیلی ذوق زده شده بود. سیصد بار از من تشکر کرد. چون اگه با اون همراهی نمی کردم شاید باباش با شیلنگ حیاط اون رو کبود می کرد. خیلی خنده دار و خیلی هم ناراحت کننده. چرا یک پدر باید مثل یک دیکتاتور باشه؟ به همه زور بگه  و حتی در کوچکترین مسایل شخصی بچه هاش دخالت کنه؟ بچه هایی که دیگه نزدیک به ۳۰ سال از عمرشون گذشته. به "س" گفتم اگه اینطوری ادامه پیدا کنه بای یک فکر اساسی کرد. این که نمیشه. حتی خدا هم خوشش نمیاد آدم شخصیتش زیر مشت و لگد یک پدر خرد و خمیر بشه. مگه نه خواهر جون؟ حالا این ماجرا ادامه داره

و اما دو خط هم برای سنگ صبورم - خواهر خوبم که هر کجا هستی خدا تو را اول برای خودت و دوم برای من نگه دارد.

عزيز دلم ...متن هایی که می نویسی زيباست و با معني خاص خودش

عکسهایی که قرار میدهی در نهایت خود پاک ترین و آسمانی ترین است. درست مثل همین کبوترها

اول ميگم اميدوارم هر چي غم و غصه هست از دل مهربونت دوره دور باشه

بعد اينكه اصلا از نوشتن دور نشو تو راحت ميتوني تمام احساسهای آسمانی خودتو بنویسی


شاد باشي و سبز >>>>><<<<<<<< عزیز دل برادر

  نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 8:19  توسط خواهر + برادر  | 

 

 

 

بگی نگی این روز ها بازم خیلی دلم تنگ برات
بد جوری تنهام دوباره بی توواون رنگ چشات
بگی نگی چند وقتی که دلتنگی هام زیاد شده
با تو باید تو رو دارم  بهونه هام خیلی شده
بخوای نخوای دوست دارم بیای نیای منتظرم
بگی نگی دق می کنم اگه تو تنهام بزاری
کاشکی  تو گرمای نگات بغض یخیم و بشکنم
حس بکنم که عاشقم شاید که باورت کنم
تولحظه های خستگی سر روی شونت بیزارم
تو اوج بی کسی نیای به گریه عادت می کنم

 

  نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 17:12  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

امشب کمی وقت کردم یه سری به مطالب و نوشته های قدیمی وبلاگ بزنم. چند تا از داستانهای الکی که از خودم در آورده بودم برایم جالب بنظر آمده بود. و حالا اومدم تا یک قصه از من درآوردی دیگه برای خودم و خواهرک ناز نازی ام بنویسم.

داستان پیراهن

یکی بود یکی نبود

یه برادر بود و یک خواهر

اونها عاشق هم بودند

اگر یه روز غروب می شد و همدیگه رو نمی دیدند

شاید شاید از ناراحتی غش می کردند

تا اینکه یه روز خواهر کوچیکه که از برادر بزرگه زرنگ تر بود

برای اینکه برادره همیشه بیاد خواهرش باشه

رفت و از مغازه یه پیراهن برای داداشی خودش خرید

برادره هم بعد از این برای تلافی

رفت و یک پیراهن برای خواهرش خرید

اما مگه اون خواهره دست بردار بود؟

چشمتون روز بد نبینه عزیزان من

خواهره که لجباز بود تندتند پیراهن خرید

یکی واسه روز مرد - یکی برای عید یکی دیگه ....

اینطوری شد که کمد لباس داداشی

پر شد از لباسهایی که آبجی خریده بود

قصه ما بسر رسید

کلاغه به خونه اش نرسید

بالا رفتیم ماست بود

قصه ما راست بود

  نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 0:29  توسط خواهر + برادر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM