يك در ميان، عاشقانه های من و برادرم .... دل نوشته های ما دو نفر |
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
دوستی داشتم که همیشه این شعر را زیر لب زمزمه میکرد:
هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است
تصویر این پرنده تنها که روی دیوار کاه گلی نشسته، امشب از یک دوست به دست من رسید و من رو بیاد تمام تنهایی هایم انداخت. تنهایی های ناتمام مثل همین جغد کوچک و تنها که اصلا نمی دانم به کدام گناه به شوم بودن و منحوس بودن متهم شده؟ چگونه پرنده ای تا این اندازه مفید می تواند ویرانه سازد حال آنکه ما خودمان از بیخ و بن ویران هستیم. ترا بخدا به چشمهایش نگاه کن که چطور ملتمسانه برای نجاتش کمک خواسته است.

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
انگار همین دیروز ماه رمضان شروع شده بود. به هرحال تموم شده و تا سال بعد چقدر ها بیایند و چقدر ها هم بروند. چه کسی فکرش را می کرد. روز پنجشنبه که تا مزار پدر تو را رساندم و خودم رفتم آیا فکر میکردی پدر اینقدر زود از میان ما برود؟
راستی که یادش بخیر..... بگذریم
رسیدن عید مسلمین جهان یعنی فطر عزیز را به همه مخصوصا خواهر گلم تبریک می گویم و امیدوارم که سالهای سال من و تو در کنار هم باشیم و آمدن و رفتن این ماه را نظاره گر باشیم.
اونی که میخواستم دلمو شکستو
به پای یک عشق جدید نشستو
چشم روی ارزوم همیشه بستو
اونی که میخواستم مثل یه اشک چکیدوت
تو طول راه باز یه کسی رو دیدو
به ارزوش انگار دیگه رسیدو
اونی که میخواستم دل ازم بریدو
بین گلا یه گل تازه چیدو
به اونی که دلش میخواست رسیدو
اونی که میخواستم منو برد بهشتو
اسم منو رو سر درش نوشتو
بهونه کرد بازیه سرنوشتو
اونی که میخواستم منو برد از یادو
رفت پیش اون کس که دلش میخوادو
زد زیر عشقش که یادش نیادو
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
راستی یاد اون قدیما بخیر. چه دوران پاک و بی آلایشی داشتیم. شاید بهترین نوجوانی های دنیا مال ما بود.
از بعد از نماز و افطار می رفتم تو اتاقم یک کتاب کوچک جیبی بر میداشتم کمی با خودم بلغور میکردم تا وقت بگذره. کمی بعد سوار دوچرخه قراضه ام می شدم و تا مسجد محله رکاب می زدم ، نزدیک های ساعت 10 شب دیگه من و عباس و رضا یعنی ۳ یار دبستانی با هم بودیم.
اصولا شب های قدر قرآن ها رو توی خونه ما رو هوا میزدند ، برای همین باید از قبل قرآن جیبی جانمازم را بر می داشتم وگرنه باید توی کتابخونه مسجد محله از لابه لای باقیمانده کتابها یک قرآن پیدا می کردیم ، البته اگه خیلی خوش شانس بودیم به مراد دلم می رسیدیم. یک وقتهایی هم بود که با رضا و عباس قرآن را شریکی روی سر می گذاشتیم ...
وقتی پا از خونه بیرون میذاشتم و سردی هوا رو روی گونه هام احساس می کردم ، با هر قدم حاجاتم رو مرور می کردم و با دلی پر امیدتر قدمهام رو محکم تر بر می داشتم ...
قدم اول ، قدم دوم ، قدم سوم ... با بچه ها وارد حیاط اصلی مسجد جامع که می شدیم با اون فضای روحانی و نورهای سبز بالای شبستون ها خود به خود دلشوره و شور هم میومد سراغمان. یاد خیلی ها که اینجا وضو گرفته بودند، نماز خوانده بودند، قرآن به سر کرده بودند و حالا در گلستان شهدا آرمیده بودند ...
اگه بعد از 11 شب می رسیدم دیگه داخل مسجد جا نداشت. باید یه گوشه ای از ایوان یا روی سکوی سرد حیاط می نشستیم،
سُبْحانَکَ یا لا اِلهَ اِلاّ اَنْتَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ خَلِّصْنا مِنَ النّارِ یا رَبِّ (منزهى تو اى که نیست معبودى جز تو فریاد فریاد بِرَهان ما را از آتش اى پروردگار ) ...
همیشه از خوندن این یک خط دعای جوشن کبیر حس و انرژی خوبی بهم دست میداد ...
دعای جوشن کبیر که تموم می شد نوبت اصل کاری بود ، سر گرفتن قرآن ...
توی سرمای چله زمستون واسه وضو گرفتن دلهایمان بال بال میزد ...
وقتی که آب سرد رو به صورتم میزدم ، از دست هام بخار بلند می شد ...
فضایی بود ، غوغایی ، در دل و جان ...
دلشورم بیشتر می شد ، وارد مسجد که می شدم و سر گرفتن قرآن شروع می شد چراغ ها رو خاموش می کردند ، واییییییی از اینجا دیگه خودم نبودم ، اون بغضی که از آخر شب با خودم آورد بودم ، می ترکید ...
الهي العفو ... الهي العفو ...
شب آخر که شب بیست و سوم میشد ، این فضا پُر شور تر بود ، اگه امشب حاجتم و نگیرم ؟ اگه گناهم رو نبخشه ؟ اگه نظری بهم نکنه ؟ ... با حس و حالی غریب می گفتیم ... الهي العفو ... الهي العفو ...
امشب ميخواهم براي اولين بار عشق را درگير مناسبات غلط اجتماعي نكنم و خيلي راحت و بي پروا ، از روزهايي بگويم كه با يادآوري خاطره هاي سبز اينروزها ، جوانه تازه اي در دلمان شكوفا شود و هر قاصدكي كه از راه مي رسد خبر سرزندگي هميشگي عشق من و تو را بدهد .
امشب ميخواهم از آن ته توهاي قلبم و ذهنم آخرين ته مانده هاي صداقت و يكرنگي را بكشم بيرون و به حرمت همين ماه قشنگ ، تقديمش كنم به چشمهاي دريايي و عاشق تو كه تا آخرين لحظه با هم بودن ، نور بپاشد به جاده پاييزي سفرمان . آنجا كه قرار بود با دو بال آبي و دو قلب پاييزي تا انتهايش برويم و خودمان را رها كنيم در هواي پاك و خالي از غبار فراموشي اين روزگار ناماندگار بي رنگ
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
سلام خواهر جان
فصل من هم از راه رسید ، فصل شیدایی ... فصل شور و عشق ... فصل بی تابی ... فصل دلشوره های گاهُ بی گاه ... فصل عاشقانه ... دلهاتان در پاییز سرشار از عشق ... من در پاییز دوباره عاشق می شوم...هوایی می شوم و از خود بدر می شوم... از قبل هم همینطوری بودم.... میدانی خواهرم؟ پاییز برای دل من آفریده شده.... اگرچه میدانم تو بهاری هستی .... تو خودت بهار منی ..... همیشه بهاری بمان .... همیشه با من بمان .... ای بهترین خواهر تمام دنیا... کمی سرم شلوغ بود:
یکشنبه رفتم سر کلاس. بچه های ترم یک بودند. طفلکی ها همه شان آمده بودند. کلی براشون روضه خوانی کردم. از زمین و زمان برایشان بافتم. از امروزشان و فردایشان حرف زدم و از آرزوهایشان با آنها سخن گفتم. بیشتر شنونده بودند تا گوینده و فقط من بودم که برایشان صحبت می کردم.
امروز هم خودم دانشجوی ترم یک بودم. خیلی جالب بود. احساس خوشایندی برای من داشت. یکی برای من وایسته بود و درس میداد. لذت بردم. هم درس را فهمیدم و هم دوباره دانشجو شدم. به همین راحتی.
واقعا که زندگی جمع غریبی است. همه بدور هم جمع می شوند و از هم پراکنده می شوند.یک روز استادی و فردایش دانشجو هستی. مثل اینکه اول انار ترش بخوری بعدا یک قاشق عسل بچشی. مزه ها در هم گم می شود.
واقعا روزگار غریبی است....
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|