تبليغاتX
دختری از یوش (سرزمین نیما)
 
يك در ميان، عاشقانه های من و برادرم .... دل نوشته های ما دو نفر
 

                                       (خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

امشب نه هر شب است
امشب باید هرچه از روشنی و سرخی داریم برداریم
در کنار هم بنشینیم و بگذاریم
تا هرچه تاریکی است ، هرچه سرما و خستگی است
تا سحر از وجودمان رخت بربندد
تا صبح شب یلدا بیداری را باس داریم و سرخی انار را
تا صبح راهی دراز باقی است
شب یلدا و عید قربان مبارک

  نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 9:0  توسط خواهر + برادر  | 

گاو ماما مي كرد. گوسفند بع بع مي كرد. سگ واق واق مي كرد. و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي!
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تيشرت هاي تنگ به تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد. كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت. ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الآن چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد. او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد.
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 15:3  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

صبح می شود. نرم نرمک پیاده از کوچه به بازار می آید. هوای صبحگاهی را آرام روی گونه هایش حس می کند. آنقدر خنک هست که دختری به سن و سال او سرحال شود و باقیمانده خواب دیشب را فراموش کند. در خیابان غوغایی بر پاست. بوق ماشین ها و تردد عابر ها... خود را به محل کارش می رساند. آرام و شمرده یکی یکی پله ها را طی می کند و کلید را به در می اندازد. در را می گشاید و بخاری را روشن می کند. از حالا تا عصر در محل کارش با دهها نفر سروکار دارد و روزش را به شب می رساند. اگر امروز برادرش به او سر بزند یا نه.... چه کسی می داند؟

  نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:45  توسط خواهر + برادر  | 

فردی از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد، خداوند پذیرفت.

او را وارد اتاقی نمود كه جمعی از مردم در اطراف یك دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه، نا امید و در عذاب بودند. هر كدام قاشقی داشت كه به دیگ میرسید ولی دسته قاشق ها بلندتر از بازوی آنها بود، بطوری كه نمی‌توانستند قاشق را به دهان شان برسانند!

عذاب آن ها وحشتناك بود. آن گاه خداوند گفت:

اكنون بهشت را به تو نشان می دهم.

او به اتاق دیگری كه درست مانند اولی بود وارد شد.

دیگ غذا، جمعی از مردم همان قاشق های دسته بلند...

ولی در آن جا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت: نمی فهمم؟ چرا مردم در این جا شادند در حالی كه در اتاق دیگر بدبخت هستند، با آن كه همه چیزشان یكسان است؟

خداوند تبسمی كرد و گفت: خیلی ساده است، در این جا آن ها یاد گرفته اند كه یكدیگر را تغذیه كنند. هر كسی با قاشق غذا در دهان دیگری می گذارد، چون ایمان دارد كسی هست كه در دهانش غذایی بگذارد

Bottom of Form

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:23  توسط خواهر + برادر  | 
(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)
 

نمی دانم اگر یک روزی این وبلاگ تعطیل بشه چی میشه. اصلا طوری میشه؟ می دونم بعد از اون هر وقت بهش سر بزنم دلم میگیره. خیلی هم میگیره. مثل بچه کوچولوها. نمی دونم اگه اون روز همین فردا باشه؟ یعنی ممکنه ؟ نمی دانم. این جمله ای که نوشتم را معنی اش را فقط خودم و خواهرم می دونیم. باید تا آخر این هفته منتظر باشیم. اگر قرار باشه این آخرین مطلب وبلاگ باشه دوست دارم این داستان را که از جایی کپی کردم بیاورم. هر وقت که می خونمش بغض می کنم. درست مثل بچه ای که بادکنش ترکیده باشه. شما هم بخونید. شاید بادکنک شما هم بترکه:

 

خانم« تامپسون» معلم کلاس پنجم ابتدايي در اولين روز مدرسه مقابل دانش آموزان ايستاد و به چهره دانش آموزانش خيره شد و مانند اکثرمعلمان ديگر به دروغ به بچه ها گفت که همه  آنها رابه يک اندازه دوست  دارد. اما اين غير ممکن بود. چرا که در رديف جلو پسربچه اي به نام «  تدي استودارد» درصندلي خود فرو رفته بود که چندان مورد توجه معلم قرارنداشت.  خانم «تامپسون» سال قبل « تدي » را ديده  بود و متوجه شده بود  که او با بقيه بچه ها بازي نمي­کند. اينکه لباسهايش کثيف هستند و او همواره به استحمام نيازدارد . براي  همين «تدي»  فردي نامطلوب  قلمداد مي شد.

 اين  وضعيت چنان خانم « تامپسون» را تحت تاثير قرار داد  که او عملا نمرات  پاييني را بر روي  برگه امتحا ني­اش  درج مي کرد.

در مدرسه اي که خانم «تامپسون»  تدريس مي کرد، لازم بود تا او شرح  گذشته تحصيلي همه دانش­آموزانش را  مورد بررسي  قرار  بدهد.  او«تدي» را در نوبت آخر  قرار داد .  با اين حال وقتي پرونده وي را مرور کرد،  بسيار شگفت زده شد .

 معلم کلاس  اول « تدي  » نوشته بود او بچه اي باهوش است که هميشه براي خنديدن آمادگي دارد. او تکاليفش را مرتب انجام  مي­دهد و رفتار خوبي دارد. او از اينکه دور و برش شلوغ باشد، خوشحال  مي شود.

معلم کلاس دوم  نوشته بود :«تدي » دانش آموز بسيار باهوش و با استعداد است . همکلاسي هايش  اورا دوست دارند اما او اخيرا به   خاطر  ابتلاء مادرش به يک بيماري لاعلاج  دچار مشکل شده. و احتمالا زندگي اش سخت شده است.

معلم کلاس سوم نوشته  بود مرگ مادرش برايش بسيار سخت تمام شد. اوتلاش مي­کند تا هرچه در توان دارد به كار بندد، اما پدرش چندان علاقه­اي از خودش چندان علاقه اي نشان نمي دهد. اگر در اين خصوص اقدامي نشود زندگي شخصي اش دچار مشکل خواهد شد. معلم کلاس چهارم نوشته بود :«تدي» انزواطلب است  و علاقه چنداني  به  مدرسه نشان نمي­دهد. او دوستان زيادي ندارد و گاهي سر کلاس خوابش مي برد .

اکنون  خانم «تامپسون » مشکل وي را شناخته بود به خاطر  همين از رفتار  خود شرمسار شد . اوحتي وقتي که ديد همه دانش آموزانش  به جز  «تدي» هداياي  کريسمس  او را با  کادوها و روبان هاي  رنگارنگ  زيبا بسته بندي کرده­اند، حالش بدتر شد .هديه «تدي» با بد سليقگي در ميان يک کاغذ ضخيم  قهوه­اي رنگ پيچيده شده بود که او  آن را  از پاکت هاي خود درست کرده بود. خانم «تامپسون» براي باز کردن آن در بين هداياي ديگر دچارعذاب روحي شده بود. وقتي او يک گردنبند بدلي کهنه را که تعدادي ازنگين­هاي آن هم افتاده بود  به همراه يک شيشه عطرمصرف شده که  يک چهارم آن باقي مانده بود  از لاي کاغذ قهوه اي رنگ بيرون کشيد. گروهي از بچه هاي کلاس شليک  خنده سر دادند . اما او خنده استهزاءآميز بچه ها را با تحسين  گردنبند خاموش کرد.  سپس آن را به گردن آويخت  و مقداري از  عطر را  نيز به مچ دستش  پاشيد.

حرکت بعدي  « تدي »  کاملا خانم «تامپسون » را منقلب  کرد. او مدتها منتظر ماند  تا اينکه  سرانجام خانم معلم  خود را تنها گير آورد. سپس به وي گفت:  خانم معلم امروز شما  دقيقا بوي مادرم را مي دهيد .

خانم «تامپسون» هاج و واج به او نگريست.  پس از خوردن زنگ آخر رفتن بچه ها او يک سا عت در کلاس نشست  و  اشک  ريخت. از آن روز به بعد  او ديگر تدريس را صرفا  به آموختن خواندن و نوشتن  و رياضيات محدود نکرد. بلکه تلاش کرد تا به بچه ها درس زندگي هم بياموزد.  خانم «تامپسون» بخصوص توجه خويش رابه «تدي» معطوف کرد . همچنانکه با پسرک کار مي کرد  گويي ذهن وي دوباره زنده مي شد. هرچه بيشتر اورا تشويق مي کرد . پسرک بيشتر عکس العمل نشان مي داد . در پايان سال «تدي » يکي از بهترين دانش آموزان محسوب مي شد .خانم «تامپسون » علي رغم ادعايش که  گفته  بود که همه بچه ها را به يک اندازه  دوست دارد  اما اين بار هم دروغ مي گفت. چرا که تعلق خاطر ويژه اي  نسبت به «تدي»  داشت. يک سال بعد او نامه اي از طرف «تدي » دريافت کرد که در آن نوشته بود  او بهترين معلم درتمام زندگي اش بود.

شش سال ديگر نيز سپري شد تا اينکه او  نامه ديگري از طرف « تدي » دريافت کرد. «تدي » در اين نامه نوشته بود  درحال  فارغ التحصيل شدن  از دانشگاه با رتبه عالي  است . او بار ديگر به خانم «تامپسون» اطمينان داده بود  که وي را همچنان بهترين معلم تمام زندگي اش مي­داند. سپس چهار سال ديگر نيز مثل برق و باد گذشت.  نامه چهارم «تدي »  اذعان مي کرد  که او به زودي به درجه دکترا نايل  خواهد آمد. او نوشته بود که مي خواهد  باز هم پيشرفت کند وبار ديگر احساس قلبي خود را در خصوص وي تکرار کرده بود . ماجرا به همين جا خاتمه نيافت. بهار سال بعد نامه ديگري از طرف «تدي» به دست خانم«تامپسون » رسيد. او در نامه خود نوشته بود  که با دختري آشنا شده ومي خوا هد با وي ازدواج کند.  «تدي » اظهار کرده بود از آنجا که چند سالي است  پدرش را از دست داده  موجب افتخارش خواهد بود  اگر خانم«تامپسون» بپذيرد  و به جاي مادر داماد در مراسم عقد حضور داشته باشد . والبته خانم«تامپسون» پذيرفت. حدس مي­زنيد چه اتفاقي افتاد؟ او در مراسم عروسي  همان گردنبندي را در گردن آويخت  که چند نگينش افتاده بود  و همان عطري را که مصرف  کرده بود  که خاطره مادر «تدي» را در ياد او زنده مي کرد. در مراسم عروسي «تدي» با ديدن خانم «تامپسون » لبخند رضايت  بر لبانش نشست  پيش رفت وموءدبانه  دست او را گرفت.  بوسه اي بر پشت آن زد  و آهسته در گوش خانم معلم خود گفت: متشکرم خانم«تامپسون » که مرا باور کردي .  بسيار متشکرم  از اينکه احساس مهم بودن را در درونم بيدار کردي  و به من نشان دادي که مي­توانم  مهم وتاثير گذار باشم. خانم «تامپسون» که اشک در چشمانش  جمع شده بود آهسته پاسخ داد. تو کاملا در اشتباهي! «تدي» اين تو بودي که به من  آموختي  مي­توانم مهم و تاثير گذار باشم.  درآن زمان من اصلا  نمي دانستم  چطور بايد  بياموزم تا اينکه با تو آشنا شدم.

 

  نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 19:13  توسط خواهر + برادر  | 

وقتي دل آسمون رنگ خون باشه و در كنارش سردي هوا گونه هات رو نوازش كنه حتما به ذهنت خطور مي كنه كه ممكنه هر آن برف بياد.

آسمون رو نگاه مي كنم. هر از چند گاهي دونه هاي خوشگل برف عين عروسي كه لباس سفيد عروسي به تن كرده رقص كنان مسير آسمان رو به سمت زمين طي مي كردند. ديدن اين منظره توي شب و زير نور چراغ واقعا هيجان انگيز بود.

با صداي غژغژي از خواب بيدار شدم. خوب كه دقت كردم فهميدم اين صداي پارو كشيدن باباست كه داره برفهاي تو حياط رو تميز مي كنه.

برف همه جا رو پوشانده بود و اين يعني يه صبح زيباي پاييزي

  نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 15:39  توسط خواهر + برادر  | 

(خواهرم مشکی می نویسه و من آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

سلام بر تو

سلام دوباره به تو که تمام خوبیهای عالم در نگاهت خلاصه شده

چه میدانی چقدر زیبا و خواهرانه شده بودی وقتی دیروز

در را به روی من گشودی و با هم سخن گفتیم

هر چند کوتاه اما ناب و سرشار از معانی و مفاهیم

دوستت دارم - همه جا - همه وقت

  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 8:13  توسط خواهر + برادر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM