تبليغاتX
دختری از یوش (سرزمین نیما) - بهار... بهار همیشه صدای توست
 
يك در ميان، عاشقانه های من و برادرم .... دل نوشته های ما دو نفر
 

(خواهر مشکی می نویسه و برادر آبی. ما دو تا یک در میان می نویسیم)

 

چند درخت میوه در حیاط. ایوانی تمیز که مادر همیشه آن را جارو می کند

بوته های گل در کنار باغچه. همه چیز مثل همیشه جاری است، خواهرم

نگاه کن به نهر کنار منزل. همیشه اینگونه بوده، همیشه جاری بوده !!

نتوانستم برای خواهر خوبم دنیایی بسازم که تمام رنگهای شاد دنیا را در بغل بگیرد. افسوس ...

دستهای کوچکت را نگهدار، همینجا در دستهای من، دستت را به من بده. تا تو را ببرم درون همهء این رنگهای شاد.

همراه من بیا... نگاه کن... همین امروز و فردا بهار می رسد

و ما ۵ سال است که بهار را در کنار هم بوده ایم

در تمام شادی ها و غم ها و خودت خوب غم ها را میشناسی و نمی خواهم دوباره یاد آنها را در خاطر نازنینت زنده کنم

از آینده هراسی به دل راه نده، خواهر عزیزم

ما ، همینجائیم و با هم در کنار هم و من یکبار دیگر پیشانی پر مهر تو را می بوسم

من امروز ، بوسه بر آن رخ مهربانی خواهم زد که زبان من از گفتن آن همه خوبی اش قاصر است

دست کوچک و گرمت را به من بده تا بهار را در دستانت قرار بدهم

شاید از کلبه ء کوچک رنگین ما یک بار دیگر بهار زیبا گذر کند و ما بهاری دیگر را با هم جشن بگیریم

شاید نظر کند

شاید سبز کند

صدایش کن خواهرم، صدایش کن قبل از آنکه بهار به راه خود برود

صدای تو ، خود – خود بهار است...

صدایش کن...

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 10:30  توسط خواهر + برادر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM